ره عشق
ره پویان وصال

گزارش فارس به مناسبت سالروز شهادت سرلشگر خلبان بابایی

شهید بابایی که ارتباط خوبی با فرمانده پایگاه آموزشی در آمریکا برقرار کرده بود، حتی به خانه او نیز می‌رفت. در این رفت‌وآمدها عباس در مقابل همسر فرمانده همیشه سر به زیر بود که این رفتار او سبب شد فرمانده آمریکایی متحیر شود.

خبرگزاری فارس: حیای خلبانی که فرمانده آمریکاییش را متحیر کرد
 

به گزارش خبرگزاری فارس از قزوین، شهید والامقام سرلشگر خلبان عباس بابایی معاون عملیات نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، در روز چهاردهم آذر ماه 1329 شمسی در شهر قزوین دیده به جهان گشود.

وی در خانواده‌ای مذهبی پرورش یافت و از همان آغاز کودکی به علت کنجکاوی، هوش فراوان و نیز حس نوعدوستی توجه دیگران را به خود جلب می‌کرد.

شهید بابایی پانزدهم مرداد ماه سال 1366 به درجه رفیع شهادت نایل شد.

حس نوعدوستی شهید بابایی از همان کودکی در او پدیدار شد




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

شهیدی که در رمضان بدنیا آمد، در رمضان روحانی شد، در رمضان جبهه رفت، در عملیات رمضان شهید و در رمضان پیکرش پیدا شد

آن زمان که او در مورد بنی صدر و بی لیاقتی‌های او و از طرفی در خصوص شخصیت والای شهید بهشتی سخن می‌گفت، نوجوانی بیش نبود

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از شیرازه؛طلبه شهید ایوب توانایی متولد 1345 روستای علی آباد سادات از توابع جیرفت است. در خانواده‌ای مذهبی و کشاورز متولد شد. در دوران نوجوانی به صف تلاشگران خستگی ناپذیر نهضت انقلاب اسلامی‌ پیوست و به تحصیل علوم دینی در حوزه‌ی علمیه کاشان پرداخت. با شروع جنگ تحمیلی به میدان‌های رزم اعزام شد و در عملیات رمضان در منطقه هورالعظیم در تاریخ 23 تیر 61 بر اثر ترکش گلوله‌ی توپ به شهادت رسید. در ادامه بخش‌هایی از زندگی این شهید را می‌خوانید:




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

 
شهیدی که چندین بار فلک شد + تصاویر

طلبه شهید ابراهیم رمضانی از همان دوران دبیرستان فعالیت خویش را آغاز کرد تا جایی که در دوران طاغوت چندین بار عکس فرعون کشور را در مقابل همه در کلاس پاره نمود و بدین علت در معرض خطر از سوی ضحاکیان قرار گرفته و چندین بار به خاطر همین عمل فلک شد.

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، به نقل از ندای پیشوا؛ شهید ابراهیم رمضانی در سال ۱۳۴۳ در خانواده ای ساده و صمیمی در زواره اردستان متولد شد.

خانواده ابراهیم به دلیل علاقه فراوان پدر خانواده به امامزاده جعفر (علیه السلام) به پیشوا مهاجرت کردند. شهید رمضانی پس از اخذ دیپلم به عنوان معلم در محمدآباد عربها مشغول به فعالیت شد. پس از یکسال ابراهیم تصمیم گرفت طلبه شود به همین خاطر وارد حوزه علمیه قم شد. این شهید بزرگوار همزمان با تحصیل به جبهه اعزام شد. وی در جریان عملیات های مختلف ۳ بار مجروح و شیمیایی شد و سرانجام در عملیات کربلای ۵ در منطقه شلمچه به شهادت رسید و پیکر پاکش بدون داشتن یک دست به آغوش خانواده بازگشت.

KarimAbadi (1)




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

دنبال الگو برای شاد بودن میگردی ؟

دنبال کسی که بمب روحیس ؟

که ازش انرژی بگیری ؟

حسین خرازی رو هیچ وقت رها نکن...

هر عکسیش رو که میبینی انگار پر از انرژیه!





دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 


 




گپ‌وگفت مفصل فارس با رحیم مخدومی

خیلی‌ها را که امروز در جامعه ما به راحتی قدم می‌زنند و صاحب ثروت و قدرت هستند، دیالمه دست‌شان را رو کرده، منتها این افشاگری‌های دیالمه مخفی مانده و اجازه انتشار پیدا نکرده و خیلی چیزها زیر سوال است.

خبرگزاری فارس: خیلی‌ها تلاش می‌کنند شهید «دیالمه» هم‌چنان مظلوم بماند
 

خبرگزاری فارس - گروه ادبیات انقلاب اسلامی/ رحیم مخدومی از نویسندگان مشهور دفاع مقدس است، تعهد قلبی او به این عرصه و ولایت فقیه باعث شد به طور جدی در سال 88 _ سالی که فتنه رخ داد _ دست به قلم شود. بصیرت و غبار‌زدایی از مسیر تماشایی انقلاب اسلامی، تعهدی است که هیچ‌گاه از ذهن مخدومی پاک نمی‌شود. او در این چند ماه اخیر یکی از بکر‌ترین سوژه‌های انقلابی _ فرهنگی جمهوری اسلامی را به تصویر کشیده؛ «حزب دیالمه» کتابی است که یکی دو ماه است از انتشارش می‌گذرد. مخدومی معتقد است جامعه تشنه دیالمه‌هاست.

در این مصاحبه واکاوی شخصیت شهید دکتر عبدالحمید دیالمه و همچنین کتاب «حزب‌ دیالمه» پرداخته‌ایم؛

 

* در انزوا کشیدن دیالمه و یاران دیالمه




دسته بندی : شهدای شاخص ,  شهدای جنگ تحمیلی , 

شهید جهادگر ˈسید سلمان موسوی فردˈ در سال 39 چشم به جهان گشود و پس از پایان تحصیلات ابتدایی و راهنمایی و همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی و تاسیس جهاد سازندگی جذب این نهاد انقلابی شد.
شهید جهادگر ˈسید سلمان موسوی فردˈ در سال 39 چشم به جهان گشود و پس از پایان تحصیلات ابتدایی و راهنمایی و همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی و تاسیس جهاد سازندگی جذب این نهاد انقلابی شد.

به گزارش دیار زاگرس ،وی با هدف کمک به محرومان و مناطق دورافتاده استان ایلام خدمت بی منت را در جهاد سازندگی انتخاب کرد و در مدت کوتاه فعالیت در این نهاد منشا خدمات بزرگ و گسترده ای به مردم روستایی و عشایر شد.

این شهید والامقام پیش از آغاز جنگ تحمیلی با سرکشی به روستاها و مناطق دورافتاده استان ایلام سعی در رفع یا کاهش مشکلات و مسایل مختلف ساکنان این مکان ها داشت و خدمات به یاد ماندنی از خود به یادگار گذاشت.




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

شهید چمران

" من فریادم! که در سینه مجروح جبل عامل در خلال قرنها ظلم و ستم محفوظ شده ام. من ناله دلخراش یتیمان دل شکسته ام که درنیمه های شب از فرط گرسنگی بیدار می شوند و دست محبتی وجود ندارد که برای نوازش آنها را لمس کند، از سیاهی و تنهایی می ترسند. آغوش گرمی نیست که به آنها پناه بدهد. من آه صبحگاهم که از سینه پر سوز بیوه زنان سرچشمه می گیرم و همراه نسیم سحری به جستجوی قلبها و وجدانهای بیدار به هر سو می روم و آنقدر خسته می شوم که از پای می افتم. نا امید و مأیوس به قطره اشکی مبدل می شوم و به صورت شبنمی در دامن برگی سقوط می کنم. من اشک یتیمانم که دل شکسته در جستجوی پدر و مادر به هر سو می دوند، ولی هر چه بیشتر می دوند کمتر می یابند. وای به وقتی که یتیمی بگرید که آسمان به لرزه در می آید."

 




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی ,  مناجات , 

" خدایا تو را شکر می کنم که شیعیان را با اسلحه شهادت مجهز کردی که علیه طاغوتها وستمگران و تجاوزگران قیام کنند و با خون سرخ خود ، ذلت هزار ساله را از دامن تشیع پاک کنند و ارزش و اهمیت شهادت را در معرکه حیات بفهمند و با ایمان خدایی و اراده آهنین، خود را از لجنزار اسارت جسدی و روحی نجات بخشند. علی وار زندگی کنند و در راه سرخ حسین علیه السلام قدم بگذارند و شرف و افتخار راستین تشیع را که قرنها دستخوش چپاول ستمگران بود دوباره کسب کنند."

 

شهید چمران




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی ,  مناجات , 

عکس دردناک زیر را مهدی همت فرزند شهید ابراهیم همت منتشر کرده و نوشته است "ازم شاکی نشید که چرا گذاستم و ادعا هم نکنید که میفهمید... هنوز خیلی هاتون نمیفهمید... نگفتم همتون چون احترام مصطفی و داوود و اسیه و احسان و لیلا و دیگر شاهدان برام واجبه... *قربون این همه زیباییت بشم بابایی که خدا اون چشمات رو فقط واسه خودش میخواست انحصاری *هیچ کس مثل خودم مرد چنین جنگی نبود".
عکس/ سر متلاشی شده شهید همت



دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

سازمان بسیج مداحان شهید «احمد شول» از استان کرمان را به عنوان شهید شاخص خود در سال جاری انتخاب کرد.

خبرگزاری فارس: «احمد شول» شهید شاخص بسیج مداحان انتخاب شد
 

به گزارش خبرگزاری فارس، مهدی ذاکری مدیر فرهنگی سازمان بسیج مداحان با اعلام این خبر گفت: همانند سال‌های گذشته برای انتخاب شهید شاخص مراحل مختلفی طی شد و ابتدا از هر استان یک شهید معرفی شد و با توجه به امتیازاتی که هر شهید بزرگوار داشت به 12 شهید و پس از آن به شش نفر رسیدیم و در نهایت شهید استان کرمان، مداح با صفای اهل بیت(ع) شهید احمد شول به عنوان شهید شاخص سال 1393 سازمان بسیج مداحان انتخاب شد.




دسته بندی : شهدای شاخص ,  شهدای جنگ تحمیلی , 

سال تولد :    1332
محل تولد :    بخش ملکشاهی استان ایلام
سال شهادت :    1367/03/29
محل شهادت :    مهران

 

 

 

 

شهید شاخص سازمان بسیج عشایری کشور در سال 1393

سردار شهید علی غیوری زاده در سال 1332 در بخش «ملکشاهی» در استان «ایلام» به دنیا آمد. پدرش او را «علی» نام نهاد. دوران کودکی، نوجوانی و جوانی مانند تمام مردم آن دیار با فقر و محرومیت همراه بود. با آغاز انقلاب اسلامی امید و جان تازه ای در جسم سختی کشیده علی دمیده شد. او که مانند تمام همشهریانش هیچ گاه در خواب هم نمی دید سهمی در اداره کشورش داشته باشد، ا پیروزی انقلاب اسلامی و شروع جنگ تحمیلی وارد مرحله ای جدیدی از زندگی شد و به عنوان یکی از چهره های شاخص استان ایلام درآمد. اوایل جنگ به عنوان عضوی از بسیج راهی جبهه شد و در سا ل 1359 به عضویت رسمی سپاه پاسداران درآمد. در دیار ایلام، غیوری را به غیرت، جوانمردی، شجاعت و غریبی می شناسند.




دسته بندی : شهدای شاخص ,  شهدای جنگ تحمیلی , 

50 کیلومتر پیاده تا پیکر شهید شاخص بسیج عشایر

جسد علی با کارت شناسایی و لباس‌های تیر و ترکش خورده‌اش شهر به شهر گردانده شد و در زادگاهش به خاک سپرده شد.

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از ایلام فردا،براساس اعلام جانشین سازمان بسیج عشایر کشور، سردار شهید »علی غیوری‌زاده»به عنوان شهید شاخص سال 1393 سازمان بسیج عشایر کشور انتخاب شد.

فرمانده گردان 503شهید بهشتی، تیپ یکم امیرالمومنین(ع)لشکر4بعثت (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)در سال 1332 در بخش ملکشاهی دراستان ایلام به دنیا آمد؛ پدرش او را علی نام نهاد. دوران کودکی، نوجوانی وجوانی مانند تمام مردم آن دیار با فقرومحرومیت همراه بود، با آغاز انقلاب اسلامی امام خمینی(ره)امید و جان تازه ای در جسم سختی کشیده علی دمیده شد.

او که مانند تمام همشهریانش هیچ گاه در خواب هم نمی دید سهمی در اداره کشورش داشته باشد با پیروزی انقلاب اسلامی و شروع جنگ تحمیلی وارد مرحله ای جدید از زندگی شد وبه عنوان یکی از چهره های شاخص استان ایلام درآمد.




دسته بندی : شهدای شاخص ,  شهدای جنگ تحمیلی , 

داستانی از 4 خواهر رقیب! خواهرانی که در یک رقابت متفاوت به مسابقه ایستاده‌اند و هر کدام یکی پس از دیگری پسری را تقدیم اسلام و انقلاب اسلامی کرده‌اند.

خبرگزاری فارس: رقابت متفاوت ۴ خواهر
 

به گزارش سرویس فضای مجازی خبرگزاری فارس وبلاگ رهسپار قدیمی نوشت: قصه خواهران غریب را همه کسانی که فیلم آن را دیده‌اند می‌دانند و نیازی به بازگو کردنش نیست؛ اما این قصه‌ای است از 4 خواهر رقیب! خواهرانی که در یک رقابت متفاوت به مسابقه ایستاده‌اند.

این قصه 4 خواهر است که هرکدام یکی پس از دیگری پسری را تقدیم اسلام و انقلاب اسلامی کرده است.

 

خواهر بزرگ نخستین آنها بود که در فروردین ماه 1361 نوگل 17 ساله‌اش حمیدرضا پویا را در عملیات فتح المبین برای آزادسازی دزفول قهرمان از زیر توپ و موشک‌های دشمن بعثی تقدیم کرد.

و خواهر دوم که همزمان چند پسرش در جبهه‌های حق علیه باطل حضور داشتند و خود را عقب‌تر از خواهر بزرگ می‌دید سرانجام فرزند برومند خود سردار حاج لازم مقامیانپور را در عملیات والفجر 10 به پیشگاه الهی تقدیم کرد تا شرمنده نگاه‌های خواهر نباشد.

خواهر سوم اما دغدغه‌اش این بود حالا که پسرانش در جبهه‌اند و هر بار ابراهیمش در عملیاتی زخمی و پیکر مجروحش به عقب منتقل می‌شود، با خود می‌گوید نکند قربانی من مقبول درگاه الهی نیست! اما دست تقدیر به گونه‌ای دیگر برای این خواهر رقم می‌خورد و حاج ابراهیم مقامیان‌پور تا مهر ماه 1392 میهمان مادر و خاله‌هایش می‌ماند آنگاه پرواز می‌کند.

و خواهر کوچکتر، دردانه‌اش و نور چشمی‌اش محمدی آهونمدی را که جوانی نورسته است را در کمتر از 15 روز حضور در جبهه و عملیات کربلای 5 در شلمچه همراه با پرستوهای عاشق به پرواز در می‌آورد ...

و اینگونه هر چهار خواهر رقیب، وقتی به هم می‌رسند هیچ‌گاه خجالت زده همدیگر نمی‌شوند و می‌شوند جزء: «السابقون السابقون اولئک المقربون».




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

 
من این جمله ی شهید جهان آرا رو خیلی دوست دارم

واقعا حرف عجیبیه.....



نگاهی دوباره به «نامه‌های فهیمه» ؛
کتاب «نامه‌های فهیمه» پر است از کلمات و عبارت هایی که خواننده را از فضای اطراف جدا کرده و به عمقی عاشقانه و عارفانه می برد. تداوم احساسات فهیمه با غلامرضا و علیرضا در طول زندگی اش، نشان می دهد که او، این جملات و عبارات را از اعماق قلب و احساسات رقیقی استخراج کرده که منشأیی خدایی دارد.

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، هیچوقت برای خواندن کتاب «نامه‌های فهیمه» دیر نیست. کتابی که هیچ وقت از تازگی نمی‌افتد و کلام عاشقانه و عارفانه نویسنده این نامه‌ها همیشه می‌تواند با قلب و احساس خواننده بازی کند.

زنی که از شهادت همسرش شادمان شد
فهیمه در کنار غلامرضا(نفر اول از چپ)



همسر و ۴ فرزند، هدیه یک «مادر» است برای این‌که انقلاب مردم ایران باقی بماند. همسر و مادر شهیدان سجادیان بعد از ۳۰ سال هنوز توقعی ندارد. چیزی نمی‌خواهد جز «سلامتی آقا».
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، وقتی بحث نمونه‌ترین الگوهای تربیتی برای مادران امروز مطرح می‌شود، بی درنگ یاد مادران شهدا برای همه تداعی می‌شود. اما در میان همین مادران شهدا برخی با جلوه‌های مختلف صبر و استقامت خود، گوی سبقت را از دیگران ربوده‌‌اند و در زمره "السابقونَ السابقون" جای گرفته‌اند. مادرانی که با نگاه ساده اما عمیق خود به فرهنگ جهاد و شهادت به واقع "اسوه صبر" هستند.
پای حرف های همسر شهیدی که مادر 5 شهید است



دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

در توصیف شهید چنین گفته‌اند:

حجت‌الاسلام والمسلمین محمدی عراقی:

درود بر او كه صادقانه در میدان خونبار جهاد فی سبیل‌الله قدم نهاد و سرافراز و پرافتخار در خیل اولیای خاص الهی راه كمال پیمود و با عزت و افتخار به سوی ملكوت اعلی و سراپرده قرب الی الله عروج نمود. «طوبی لَهُم و حُسنُ مَآب.»

آری، شهید خرازی قبل از شهادت نیز شهید زنده بود. او با چهره محبوبش و سیمای نورانیش حكایت از جهشی جدید و تقربی نوین برفراز قلل بلند عزت و كرامت به مقام عندالرب شتافت.

مهندس میرحسین موسوی:

خرازیها رفتند تا هنر راست قامت بودن و فن نمایش زیستن و درس زیبا مردن را به ما بیاموزند.

هنر خرازیها فتح خرمشهر و بستان نیست؛ شهادت، هنر مردان خداست؛ مرگی هنرمندانه و حیاتی جاودانه.

سردار فرماندهی كل سپاه :    

ما برادر عزیزی را از دست داده‌ایم و چه مشكل است دنیا را تحمل كردن بعد از رفتن این عزیزان، خدایا! حسین خرازی ما را در آخرت نزد صدیقین قرار بده و یاد او را به دل ما پایدار ساز.




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

دستمال‌سرخ‌ها روی پرده نقره‌ای؛
باورکردنی نبود که من از آن سفر به تنهایی برگردم. البته شب قبل از شهادتش، حس جدایی به من دست داده بود ولی فکر می‌کردم که خودم شهید می‌شوم. در آن لحظات فقط با لطف خدا بود که توانستم صبر کنم و به زندگی‌ام ادامه بدهم.
گروه جهاد و مقاومت مشرق - این روزها به لطف فیلم «چ» که دو روز از زندگی شهید دکتر چمران را به تصویر کشیده، نام و یاد شهید اصغر وصالی (فرمانده گروه دستمال‌سرخ‌ها) هم زنده شده. همسر او دوباره در مراسم‌های مختلف حضور به هم رسانده و همرزمانش زبان به بیان خاطرات ناب باز کرده‌اند.
شهید اصغر وصالی «چ»گونه ازدواج کرد؟

اصغر وصالی که گاهی او را اشتباها «علی اصغر» می‌نامیدند در محله دروازه دولاب تهران که از مناطق قدیمی‌و حد و مرز شرقی تهران در عهد قدیم بوده، متولد شد.

خانواده معمولی اصغر که با مشکلات روزگار دست به گریبان بود، او را در اسفند سال 1329 در آغوش مادر دید و چون در ماه محرم به دنیا آمده بود، نام اصغر را برایش انتخاب کردند. ریز نقشی اصغر، تناسب جالبی بین او و نامش پدید آورده بود.

شهید اصغر وصالی «چ»گونه ازدواج کرد؟

دوران دبستان را در مدرسه «کاظم‌زاده ایرانشهر» گذراند ولی به خاطر مشکلاتی که داشت، در اوایل دوران دبیرستان، ترک تحصیل کرد.

اصغر در آن سن و سال در چاپخانه‌ای مشغول شد و 13 ساله بود که قیام 15 خرداد، جرقه‌های فعالیت سیاسی را در ذهنش روشن کرد. سن و سال پایین و ریزنقشی‌اش او را بیشتر از هر چیزی به توزیع اعلامیه‌های حضرت امام ترغیب می‌کرد تا سال 51 که به عضویت سازمان مجاهدین خلق درآمد.




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

بیستم فروردین

سالروز شهادت سید اهل قلم

شهید آوینی

 گرامی باد.

هنرمند ، رازدار خزائن غیبه است و زبان او زبان تمثیل و تمتل است؛ پس باید رمز و راز ظهور حقایق متعالی و کیفیت حضور و ظهور امر قدسی را در جهان بشناسد او باید با بصیرت قلبی راز تمثیل حقایق ملکوتی را بیابد و این یافتن به معنی " علم پیدا کردن " نیست...




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

معلم جدید بی حجاب بود . مصطفی تا دید سرش را انداخت پایین.- برجا ! بچه ها نشستند. هنوز سرش را بالا نیاورده بود،دست به سینه محکم چسبیده بود به نیمکت . خانم معلم آمد سراغش .دستش را انداخت زیر چانه اش که « سرت را بالا بگیر ببینم» چشم هایش را بست . سرش را بالا آورد. تف کرد توی صورتش . از کلاس زد بیرون . تا وسط های حیاط هنوز چشم هایش را باز نکرده بود.

شهید مصطفی ردانی پور

*********************

معلم وارد کلاس شد، چشمش به نوشته ی روی تخته افتاد: " ورود خانم های بی حجاب به کلاس درس ممنوع!" عصبانی شد و به دفتر رفت، مدیر به کلاس آمد، اول با زبان خوش پرسید: چه کسی این جمله را نوشته؟ کسی جواب نداد، مدیر عصبانی شد.

بچه ها را بیرون کرد و به صف کشید و تا توانست با چوب به کف دستشان زد، باز کسی چیزی نگفت.

شهید محمد رضا توانگر

*********************

زن که وارد مغازه شد چهره ی محمود در هم رفت. سرش را انداخت زیر، لبش داشت زیر دندانش هایش پاره می شد. هرچه زن می پرسید پسته کیلویی چند؟ جواب نمی دادآخرش هم گفت: ما جنس نمی فروشم.

زن با عصبانیت گفت مگه دست خودته؟ پس چرا در مغازه ات را نمی بندی؟ همان طور که سرش زیر بود گفت: هروقت حجابت را درست کردی بیا تا بهت جنس بدم.

شهید محمود کاوه

***********************

می دانست از ساواکی ها هستند و می خواهند براش پرونده سازی کنند. از او پرسیده بودند نظرت در مورد حجاب چیه؟ گفته بود: من که نظری ندارم باید از روحانیت پرسید! من فقط یه حدیث بلدم که هرکس همسرش را بی حجاب در معرض دید دیگران قرار دهد بی غیرت است و خداوند او را لعنت می کند.

ساواکی ازش پرسید شاه را داری می گی؟ خنده ای کرد و گفت من فقط حدیث خواندم.

شهید محمد منتظر القائم

 



دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی ,  حجاب , 

خانواده «واضحی‌فرد»‌ها، 3 شهیدی را به انقلاب هدیه داده‌اند که هر سه در ایام فاطمیه به شهادت رسیده‌اند؛ آن هم در عملیات‌هایی که رمز آن‌ها «یا زهرا (س)» بود...این را مادر شهدا گفت...

میهمان خانه باصفای 3 شهید بودیم. میدان شهدا، خیابان مجاهدین اسلام، ...، همسایگی مسجد علی ابن موسی الرضا (علیه السلام). « صغری فتحی» مادر مهربان شهدا که حالا گرد سال‌هایی طولانی بر صورتش نشسته، با عصایی کرم قهوه‌ای، پذیرای ماست. «عبدالحسین واضحی‌فرد» پدر شهدا، تنها لحظاتی کنار ما بود و خواهر شهدا که برای همراهی مادر آمده بود.




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

سیدالشهدای گردان حمزه

شکرانه شهید شاکری با اهدای سرش + تصاویرمنتشرنشده ازپیکر بی سر شهید

من تو طویله مشغول دوشیدن گاو بودم. یهو دیدم بلندگوی مسجد خبر شهادت، شهیدی رو اعلام  می کند با ظرف شیر اومدم بیرون، خوب گوش دادم دیدم میگه: رضا شاکری...سست و بی حال شدم؛ شیر از دستم افتاد و و بچه ها مرا گرفتند…آخرین باری که داشت به جبهه می رفت، آمد منزل ما، پدرش نبود مرا از حوض حیاط دوش گرفت و تا ایوان خانه برد و گفت: مادر جان زحمت شیر دادن تو فراموشم نمی شود.

یک جان دارم اما ده بار خدا این جان ناچیزم را بگیرد ولی امام ما سالم بماند و راضی نیستم کوچکترین ناراحتی امام داشته باشد.




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

* خدايا! تو را شکر مي کنم که با فقر آشنايم کردي تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار دروني نيازمندان را درک کنم.

خدايا! هدايتم کن زيرا مي دانم که گمراهي چه بلاي خطرناکي است.

خدايا! هدايتم کن که ظلم نکنم زيرا مي دانم ظلم چه گناه نابخشودني است.

خدايا! ارشادم کن که بي انصافي نکنم زيرا کسي که انصاف ندارد، شرف ندارد.

خدايا! راهنمايم باش تا حق کسي را ضايع نکنم که بي احترامي به يک انسان همانا کيفر خداي بزرگ است.

خدايا! مرا از بلاي غرور و خودخواهي نجات ده تا حقايق وجود را ببينم و جمال زيباي تو را مشاهده کنم.

خدايا! پستي دنيا و ناپايداري روزگار را هميشه در نظرم جلوه گر ساز تا فريب زرق وبرق عالم خاکي مرا از ياد تو دور نکند.

خدايا! من کوچکم، ضعيفم، ناچيزم، پر کاهي در مقابل طوفان ها هستم. به من ديده عبرت بين ده تا ناچيزي خود را ببينم و عظمت و جلال تو را به راستي بفهمم و به درستي تسبيح کنم. اي حيات با تو وداع مي کنم با همه زيباييهايت، با همه مظاهر جلال و جبروت، با همه کوهها و آسمانها و درياها و صحراها، با همه وجود وداع مي کنم. با قلبي سوزان و غم آلود به سوي خداي خود مي روم و از همه چيز چشم مي پوشم.

خدايا! وجودم اشک شده، همه وجودم از اشک مي جوشد، مي لرزد، مي سوزد و خاکستر مي شود. اشک شده ام و ديگر هيچ، به من اجازه بده تا در جوارت قرباني شوم و بر خاک ريخته شوم و از وجود اشکم غنچه اي بشکفد که نسيم عشق و عرفان و فداکاري از آن سرچشمه بگيرد.

خدايا! تو را شکر مي کنم که باب شهادت را به روي بندگان خالصت گشوده اي تا هنگامي که همه راه ها بسته است و هيچ راهي جز ذلت و خفت و نکبت باقي نمانده است مي توان دست به اين باب شهادت زد و پيروزمند و پر افتخار به وصل خدايي رسيد.





شهيد علي احمدي سرداري از ديار شهيد پرور شهرستان ايوان - استان ايلام

نامش علي و نشانش احمدي بود و چه زيبا سير حيات و شهادتش حقيقت نام مسمايش را به خوبي تفسير نمود . در مرداد ماه سال 1340 رويش جاودانه را از محله فرزگه شهر ايوان آغاز و قدم بر سنگ فرش كوچه هاي انتظار نهاد . علي كه در دامن مادري پاك و در كانون پرمهر خانواده اي مستضعف و مذهبي رشد يافت از همان اوان كودكي عشق به امامت و ولايت را در وجود خدائي خويش متجلي نمود و با عشثق و علاقه وافر و هوش و ذكاوت سرشار قدم در عرصه هاي تعليم و تربيت نهاد و همزمان در مكتب تعلم آيه هاي پر فروغ قران زانوي تلمذ زد . در سال 1360 موفق به اخذ مدرك ديپلم در رشته تجربي گرديد . با آغاز بيداري به جمع جماعت توحيديان پيوست و ستيز با سپاه ظلمت را برگزيد و با پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي اين شهيد سرافراز با حضور فعال در مراسمات مذهبي ، همكاري با سپاه پاسداران ، تشكيل كلاسهاي سواد آموزي و ... عملاً قدم در عرصه خدمت نهاد و آن زمان كه دشمن ماشه تجاوز را به سوي ديار عزيزمان چكاند علي بلادرنگ به جمع اهالي محله دفاع مقدس پيوست و در تيرماه 1360  به عنوان پاسدار سپاه نور راهي ميادين نبرد حق عليه باطل گرديد تا بسان شيران روز و زاهدان شب ، خاكريزهاي مهران ، نهرهاي اروند و قله هاي رفيع و برافراشته ماووت بر گامهاي استوار اين رزمنده بي ادعا بوسه افتخار زده و همسنگرانش همواره مناجاتهاي شبانه اش را آويزه دل و جان قرار دهند . علي در دوران دفاع مقدس بارها عباس (ع) وار تير و تركش خصم را بر جان آسماني خويش پذيرا گشت كه اوج اين جانبازي و افتخار در سال هاي 1362 و 1365 بود اما اين مسائل نتوانست او را از راهي كه برگزيده بود منصرف سازد زيرااو با عشقي خدائي نام نويسي در دفتر سرخ ثار الله را برگزيده بود . اين سردار گمنام اما نام آشنا با حضور در عمليات هاي غرور آفرين « والفجر 3 ، والفجر 5 ، كربلاي 1 ، كربلاي 10 ، نصر 4 » در كسوتهاي رزمندگي و فرماندهي توانست همواره شديدترين ضربه ها را به دشمن وارد نمايد و و با دستان توانا و خستگي ناپذيرش بسياري از بعثيون متجاوز را به هلاكت برساند ضمن اينكه حماسه آفريني هاي وي براي نيروهاي اسلام چنان غرور آفرين و روحيه بخش بود كه لقب (بمب روحيه ) را به اين شهيد سعيد داده بودند . سرانجام اين سبز پوش سپاه توحيد بعد از سالها ايثار و جان نثاري در بامداد خونين دوم تير ماه 1366  (همراه جانشين شهيد و سرافرازش شهيد علي رمضاني ) در منطقه عملياتي ماووت عراق (عمليات نصر 4 ) در حالي كه فرماندهي يكي از گردان هاي سپاه امير المومنين (ع)  را عهده دار بود در مصافي تن به تن با گارد ويژه عراق ضمن خلق حماسه اي ديگر و هلاكت جمعي از نيروهاي متجاوز عراقي خود نيز غريبانه اما در اوج عزت و افتخار شربت شهادت نوشيد و با رسيدن به آرزوي ديرينه اش كه شهادت در راه خدا بود  از خاك بر افلاك گشت ، در حالي كه در واپسين لحظات عمر با هيبتش بر بازوي خويش نوشته بود : سلامم را به محمد باقر برسانيد . از اين شهيد والا مقام يك فرزند به نام محمد باقر به يادگار مانده است . روحش شاد و يادش گرامي باد .

 

منبع:شهادت هنر مردان خداست




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

مادر شهید صبوری در گفتگو با مشرق:
چهار سال پیش ار من نمونه خون گرفتند تا بتوانند از این طریق پس از تفحص پیکر شهدای گمنام خانواده آنها را پیدا کنند. پیدا شدن فرزندم گرچه باعث ناراحتی من شده است و من منقلب هستم ولی در درونم آرامش عجیبی دارم.
گروه جهاد و مقاومت مشرق- پیکر مطهر شهید بهروز صبوری که در سال 61 در منطقه سومار به شهادت رسیده بود امروز بعد از 31 سال چشم‌انتظاری مادر شناسایی شد. پیکر شهید صبوری در جریان به خاک سپاری جمعی از شهدای گمنام در دانشگاه خلیج‌فارس بوشهر در اردیبهشت ماه سال 1389 به خاک سپرده شده است.

شناسایی این شهید پس از نمونه‌گیری از خون مادر شهید و دیگر اعضای خانواده وی و تطابق با نمونه  DNA اخذ شده از استخوان‌های شهدای گمنام که در یک بانک نگهداری می‌شود، نتیجه آزمایشات بدین گونه اعلام شده است که تمامی اطلاعات با پیکر شهیدی که در دانشگاه خلیج‌فارس بوشهر در سال 1389 به خاک سپرده شده است، تطابق دارد.

آرزوی مادر شهیدی که پس از 31 سال برآورده شد+فیلم و عکس

مادر شهید صبوری: در درونم آرامش عجیبی دارم


مادر شهید صبوری ظهر امروز پس از حضور در معراج شهدا در گفت‌و‌گو با خبرنگار مشرق در پاسخ به این سوال که پس از مشخص شدن هویت فرزند شهیدتان موفق به دیدن پیکر او شده‌اید، گفت: امام رضا (ع) من را طلبیده برای زیارت و فردا عازم حرم مطهر امام رضا هستم تا اجازه بگیرم و ان شاالله به من صبر بدهند تا بتوانم از آنجا به بوشهر رفته و محل دفن پسرم را ببینم.



دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

 

 

 

سلام دوستان

فردا سالگرد شهادت حاج حسین خرازی ابوالفضل کربلای ایرانه

برای شادی روح شهید ۳ صلوات بفرستین لطفا

 

 

 

 

 

حاج حسین عزیز! دستانت قطع شده ، و تو می خندی؟!

آنقدر دلبسته ی دنیا شده ام که معنی خنده هایت را نمی فهمم!

شنیدم در بین رزمنده ها می گفتی:

" تیری که به خاطر خدا بخوریم درد نداره !!

اونوقت یهو از دهنت در رفت و گفتی: من وقتی دستم قطع شد ، اصلا درد نکشیدم!!

بعد، چهره ات سرخ شد و سرت رو انداختی پایین و آروم گفتی :

البته من اینو از باب ( و اما بنعمه ربک فحدث ) گفتم


منظورت این بود که برای ریا نگفتم برای خدا گفتم


و حال فهمیدم

تو فقط برای خدا زندگی کردی !!

آری ای شهید، شهدت را درست نوشیدی...




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

خواهرش بهش گفته بود «آخه دختر رو که تا حالا قیافه ش رو ندیده ای ، چه جوری می خوای بگیری؟ شاید کچل باشه.» گفته بود « اون کچله رو هم بالاخره یکی باید بگیره دیگه !»

 

 از قبل به پدر ومادرم گفته بودم دوست دارید مهرم چه باشد. یک جلد قرآن و یک اسلحه . این هم که چه جور اسلحه ای باشد، برایم فرقی نداشت. پرسید « نظرتون راجع به مهریه چیه ؟» گفتم « هرچی شما بگین.» گفت « یک جلد قرآن و یک کلت کمری. چه طوره؟» گفتم « قبول.» هیچ کس بهش نگفته بود. نظر خودش را گفته بود. قبلا به دوست هایش گفت بود« دوست دارم زنم اسلحه به دوش باشد.»

 

روز عقد کنان بود. زن های فامیل منتظر بودند داماد را بینند. وقتی آمد، گفتم « اینم آقا داماد. کت و شلوار پوشیده و کراواتش رو هم زده، داره می آد.» مرتب وتمیز بود. با همان لباس سپاه . فقط پوتین هایش کمی خاکی بود.

 

هرچه به عنوان هدیه ی عروسی به مان دادند، جمع کردیم کنار هم بهم گفت « ما که اینا رو لازم نداریم. حاضری یه کار خیر باهاش بکنی؟» گفتم « مثلا چی ؟» گفت « کمک کنیم به جبهه .» گفتم « قبول ! » بردمشان در مغازه ی لوازم منزل فروشی . همه شان رادادم، ده – پانزده تا کلمن گرفتم.

 

مادرم نمی گذاشت ما غذا درست کنیم پدرم نسبت به غذا حساس بود؛ اگر خراب می شد، ناراحت می شد.تا قبل از عروسی برنج درست نکرده بودم. شب اولیکه تنها شدیم، آمد خانه و گفت « ما هیچ مراسمی نگرفتیم. بچه ها میخوان بیان دیدن . می تونی شام درست کنی؟» کته ام شفته شده بود. همان را آورد، گذاشت جلوی دوست هاش. گفت « خانم من آش پزیش حرف نداره ، فقط برنج این دفعه ای خوب نبوده وا رفته.»





از کنار آشپزخانه رد می شدم. دیدم همه این طرف آن طرف می دوند ظرفها را می شویند. گونی های برنج را بالا و پایین می کنند. گفتم « چه خبره این جا ؟ » یکی کف آش پزخانه را می شست. گفت « برو. برو. الآن وقتش نیس. » گفتم «وقت چی نیس؟ » توی دژبانی، همه چیز برق می زد. از در و دیوار تا پوتین ها و لباس ها.شلوارها گتر کرده. لباس ها تمیز، مرتب. از صبح راه افتاده بود برای بازدید واحدها. همه این طرف آن طرف می دویدند.

 

ده ماه بود ازش خبری نداشتیم. مادرش می گفت« خرازی ! پاشو برو ببین چی شد این بچه ؟ زنده س ؟ مرده س؟» می گفتم«کجا برم دنبالش آخه ؟ کار و زندگی دارم خانوم. جبهه یه وجب دو وجب نیس.از کجا پیداش کنم؟» رفته بودیم نماز جمعه. حاج آقا آخر خطبه ها گفت حسین خرازی را دعا کنید.آمدم خانه. به مادرش گفتم.گفت« حسین ما رو می گفت؟ » گفتم « چی شده که امام جمعه هم می شناسدش؟» نمی دانستیم فرمانده لشکر اصفهان است.

 

داییش تلفن کرد گفت «حسین تیکه پاره رو تخت بیمارستان افتاده، شما همین طور نشسته ین؟» گفتم «نه. خودش تلفن کرد. گفت دستش یه خراش کوچیک برداشته پانسمان می کنه می آد. گفت شما نمی خواد بیاین. خیلی هم سرحال بود.» گفت « چی رو پانسمان می کنه؟ دستش قطع شده. » هان شب رفتیم یزد، بیمارستان. به دستش نگاه می کردم.گفتم «خراش کوچیک! » خندید. گفت « دستم قطع شده، سرم که قطع نشده.»




احراز هویت شهید احمد افشار بعد از ۳۰ سال
احراز هویت شهید احمد افشار بعد از ۳۰ سال با حضور مادرشهید صبح امروز شنبه در معراج شهدای تهران برگزار شد.



دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 


 
افسران - وصیتنامه شهید سیدمجتبی هاشمی (فرمانده فدائیان اسلام در ستاد جنگ های نامنظم)

بسمه تعالی

امید وارم که خداوند گناهانم را مورد بخشش قرار دهد.


از کلیه کسانی که به طریقی دینی به آنها دارم طلب مغفرت می کنم،خواهش می کنم مرا ببخشید تا خدای

مهربان هم شما را ببخشد. کسانی که به من دینی دارند، همه آنها را می بخشم، امید که خدای قادرمتعال

همه آنها را بیامرزد. از پدر و مادر عزیزم حلالیت می طلبم وهمسر و فرزندانم را به شما می سپارم، امید که آنا ن

را در جهت دین مبین اسلام به رهبری امام تشویق کنید. از همسر و فرزندانم که نتوانستم بیش از این وسیله

آسایششان را فراهم نمایم، طلب بخشش می کنم. از خواهران و برادرانم حلالیت می طلبم. توصیه من به شما

عزیزان این است که خدا را فراموش نکنید.



دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 


فکه روایت‌هایی ناتمام دارد و روایت می‌کند از کسانی که بر روی رمل‌ها تشنه جان دادند و آنهایی که با دست و پای بسته به شهادت نائل آمدند. به گزارش”بوتیا”: فکه روایت‌ها دارد از بودن و ماندن، روایت‌هایی ناتمام برای همیشه، آنجا هم گنجی تمام نشدنی است و روایت می‌کند از کسانی که بر روی رمل‌ها تشنه جان دادند، کسانی که خود را گذرگاه کردند برای به سلامت عبور کردن همرزمانشان و آنهایی که با دست و پای بسته به شهادت فیض نائل شدند. در حالی که گروه‌های جست‌وجوی مفقودین در خاک فکه به دنبال شقایق‌های پنهان می‌گشتند، جمعی از شهدا را پیدا می‌کنند؛ در این میان با پیکر شهیدی مواجه می‌شوند که مربوط به عملیات «والفجر یک» است؛ این شهید بعد از ۱۲ سال در حالی تفحص شده که دشمنان دست و پاهای او را با سیم تلفن بسته‌ بودند و او آرام در میان خاک‌ها خفته بود. تفحص این شهید در اردیبهشت ۱۳۷۳ درارتفاع ۱۱۲ فکه صورت گرفته است.




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

 
شهیدی که عید قربان به قربانگاه رفت

غلامرضا نام شایسته ای بود که خانواده اش بر او نهادند تا که او را به غلامی هشتمین ستاره ازآسمان تا ابد نورانی عصمت و طهارت (ع) بگمارند .

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از ایلام فردا،یکی از روزهای سال 1337 ه ش که نور ماه کوچه پس کوچه های شهر ایلام را جلوه ای دیگر داده بود، صدای نوزادی سکوت شب را در هم شکست .

 چه صدای آشنایی بود ،صدای آن نوزادی که بعد ها سراسر زندگی اش با جهاد و حماسه گذشت و با عاقبتی نیکو به بستان اسماعیل ،روز عید قربان به قربانگاه عشق رفت .

غلامرضا نام شایسته ای بود که خانواده اش بر او نهادند تا که او را به غلامی هشتمین ستاره ازآسمان تا ابد نورانی عصمت و طهارت (ع) بگمارند .

شهید ملاحی از مقطع سوم راهنمایی تا اخذ دیپلم ،تحصیلاتش را همراه با فعالیتهای انقلابی ،مذهبی و شور و احساس عمیق سیاسی سپری کرد .

انقلاب که پیروز شد اوبر فعالیتهایش افزود، روزها در سنگر کسب علم می کوشید و شبها به نگهبانی از دستاوردهای انقلاب و ایفای رسالت سیاسی مذهبی خود می پرداخت .

با آغاز جنگ به ندای باطنی اش که خروش بی امان علیه خصم بود پاسخ مثبت داد و به جبهه رفت .

 اودر مدت حضورش در دفاع از دین وناموس وکشور حماسه های زیادی آفرید.

شهید ملاحی با گذراندن بالاترین آموزش نظامی وقت (دافوس )و با پذیرش فرماندهی واحدهای اطلاعات و عملیات و طرح و عملیات،لشگر11امیرالمومنین سپاه پاسداران انقلاب اسلامی سکان هدایت اطلاعاتی و عملیاتی این یگان رادر عملیات بزرگ والفجر 5،والفجر 9،والفجر 10 ،کربلای 1،کربلای 2 ،کربلای 5 ،کربلای 10 ،نصر 4 و نصر 8 را بر عهده گرفت .

روحیه معنوی و سر شار از عشق به ولایتش سر انجام ،او را چون اسماعیل (ع) در عید قربان به قربانگاه برد و از جمع یاران سبز پوش به سوی یاران شهیدش پر کشید.

اودراسفند ماه سال 1366پس سالها مجاهدت وحماسه آفرینی به آرزوی دیرینش ،شهادت رسید ودر جوار رحمت الهی بادلی آسوده ناظر اعمال ورفتار ماست.






دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

 

زندگینامه  شهید فوزیه شیر دل

نام:  فوزیه    

نام خانوادگی : شیر دل

نام پدر : دوست محمد

تاریخ تولد  :  2/2/1338                              

میزان تحصیلات  : دبیرستان بهیاری

مسئولیت در جبهه :    بهیار                                                                                                             

 

به یاد فرشته دفتر نقاشی کودکی ام




دسته بندی : شهدای شاخص ,  شهدای جنگ تحمیلی , 


 

ثامن تم : امان از تاریكی و تنگی و فشار قبر !

استغفرالله!!!
خدایا امان از تاریكی و تنگی و فشار قبر و سوال نكیر و منكر در روز محشر و قیامت،
به فریادم برس !!!
خدایا دل شكسته و مضطرم، صاحب پیروزی و موفقیت تو را می‌دانم و بس. و بر تو توكل دارم
خدایا ! از مال دنیا چیزی جز بدهكاری و گناه ندارم.....
خدایا ! تو خود توبه مرا قبول كن و از فیض عظمای شهادت نصیب و بهره‌مندم ساز و از تو طلب مغفرت و عفو دارم ...
قسمتی از وصیت نامه شهید خرازی ....

چ راز و نیاز هایی !!! چ استغفار هایی !!! وقتی شهید خرازی اینطوری از خدا طلب عفو و رحمت میکنه....
توی دعای کمیل هم که امام علی (ع) اونطوری با خدا راز و نیاز میکنه...
پس ما چ میکنیم؟کجاییم ما ؟!



 


جلسه فرماندهی در یکی از مقرها تشکیل می‌شد؛ دستور رسید، هیچ کس بدون کارت شناسایی وارد نشود. من به اتفاق یکی از بچه‌هایی که بچه یزد بود نگهبانی دم در را به عهده گرفتیم.

کنترل کارت ها به عهده من بود. فرماندهان یکی یکی با نشان دادن کارت شناسایی وارد محوطه می شدند و از آنجا به محلی که جلسه برگزار می شد، می رفتند.

نگاهم به در بود. یک ماشین جیپ جلوی در نگهبانی توقف کرد. قصد ورود به محوطه را داشت.
جلو رفتم و گفتم: "لطفا کارت شناسایی."
گفت: "ندارم."
گفتم:"ندارید؟"
گفت:" نه ندارم."
گفتم:" پس باعرض معذرت اجازه ورود به جلسه رو هم ندارین!"
دستش را روی شانه راننده زد و گفت: "حرکت کن:
جلویش ایستادم و گفتم:" کجا؟"
گفت:"تو محوطه"
گفتم: "نمی شه"
گفت: "بهت میگم بروکنار."
گفتم:"نه آقا نمیشه."
گفت:"چی چی رو نمیشه، دیرم شد."
محکم واستوار جلویش ایستادم و به دوستم گفتم:
"آماده باش هر وقت گفتم، شلیک کن."

دوستم اسلحه رابه طرف ماشین گرفت و با لهجه زیبای یزدی دو سه بار گفت: "رضایی بزنم یا می زنی؟ رضایی بزنم یا می زنی؟"
وقتی راننده جدیت مان را دید گفت: "حاجی، این آقای بسیجی، شوخی سرش نمی شه!"
دست برد. داخل جیبش و کارتش را بیرون آورد و گفت: "بفرمایید این هم کارت شناسایی!"
مشخصات کارت را با دقت خواندم:
نوشته بود:


نوشته شهید

خدایا خسته و وامانده‌ام، دیگر رمقی ندارم، صبر و حوصله‌ام پایان یافته، زندگی در نظرم سخت و ملالت بار است؛ می‌خواهم از همه فرار کنم. می‌خواهم به کنج عزلت بگریزم.

آه دلم گرفته.

زیر بار فشار خرد شده‌‌ام.

خدایا به سوی تو می‌آیم و از تو کمک می‌خواهم، جز تو دادرس و پناه‌گاهی ندارم. بگذار فقط تو بدانی، فقط تو از ضمیر من آگاه باشی. اشک دیدگان خود را به تو تسلیم می‌کنم.

خدایا کمکم کن.ماه هاست که کمتر سوی تو آمده ام.بیشتر وقتم صرف دیگران شده.

خدایا عفوم کن.از علم و دانش، کار و کوشش، دنیا و مافیها،معلم و مدرسه،زمین و آسمان،و البته دوستان؛ خسته و سیر شده‌ام.

خدایا خوش دارم مدتی در گوشه خلوتی فقط با تو بگذرانم. فقط اشک بریزم، فقط ناله کنم و فشارها و عقده‌های درونی‌ام را فقط به تو بگویم.

ای غم،ای دوست قدیمی من،سلام بر تو،بیا که دلم به خاطرت می تپد.

ای خدای بزرگ! معنی زندگی را نمی‌فهمم. چیزهایی که برای دیگران لذت بخش است، مرا خسته می‌کند. اصلا دلم از همه چیز سیر شده است. حتی از خوشی و لذت متنفرم. چیزهایی که دیگران به دنبال آن می‌دوند، من از آن می‌گریزم.

فقط یک فرشته آسمانی است که همیشه بر قلب و جان من سایه می‌افکند. هیچ‌گاه مرا خسته نمی‌کند. فقط یک دوست قدیمی است که از اول عمر با او آشنا شده‌ام و هنوز از مجالست با او لذت می‌برم. فقط یک شربت شیرین، یک نور  و یک نغمه دلنواز وجود دارد که برای همیشه مفرح است و آن دوست قدیمی من غم است.

منبع: کتاب "مرگ از من فرار می کند" صفحه۳۶



زیباترین شعر شهید بسطامی

شهید علی بسطامی

تولد:۱۳۴۲ - منطقه ملکشاهی ایلام

شهادت: ۱۳۴۲ - مهران

برو اي نفس اماره تو را هم پا نباشم من

نی ام آن مرغ، كاندر بند آب و دانه باشم من

من آن صيدم كه دنبال بلا حيران همی گردم

دلم گنج است و سرگردان پي پروانه باشم من

برو اي نفس، مي خواهم كه در راه وصال او

بگردم بي كَس و سرگشته و بي خانه باشم من

برو اي نفس، در راهش رضايت داده ام از جان

شَوَم آواره همچون مرغكي بي لانه باشم من

برو اي نفس، آسايش، نباشد شيوه ي عاشق

چنان خواهم كه شيدا مثل يك پروانه باشم من

برو اي نفس، پابند تعلق كي شود جانم

نهادم سر به غربت، كز همه بيگانه باشم من

به جان و دل خريدم محنت و رنج سفرها را

خوشم در غربت از سوداي آن جانانه باشم من

به سامان تا كه آرم حالت شوريدگانم

ندارم باك اگر سرگشته همچون شانه باشم من

 

حکمت ۲۳۵ نهج البلاغه - شناخت عاقل:

(به امام گفتند، عاقل را به ما بشناسان ، پاسخ داد:) خردمند آن است كه هر چيزى را در جاى خود مى نهد. (گفتند پس جاهل را تعريف كن فرمود) با معرفى خردمند، جاهل را نيز شناساندم . (يعنى جاهل كسى كه هر چيزى را در جاى خود نمى گذارد ، بنابراين با ترك معرفى مجدد جاهل را شناساند).

لینک دانلود کتاب از به رضا امیر خانی




فرزندان شهید ستار ابراهیمی، بعد از سال‌ها اشتیاق برای دیدن رهبر انقلاب، بالاخره به دیدار حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای مشرف شدند و قلوب رنج‌دیده و چشمان پدرندیده خود را با نوازش نگاه معظم‌له التیام بخشیدند.

خبرگزاری فارس: نوازش نگاه رهبری بر سر دردانه‌های شهید ابراهیمی
 

به گزارش خبرگزاری فارس از همدان، هزاران نفر در این مرز و بوم، پدرشان را - روح خانه‌ و کاشانه‌شان را -  برای آرامش و امنیت من و تو دادند و زبان به شکوه و شکایت نگشودند، گلایه که نکردند، هیچ... حتی دم هم نزدند؛ محکم ماندند و کمر نا امیدی را خم کردند.

تکیه‌گاه تمام بودن‌های خود را تنها از پس قاب عکس به یادگار مانده‌‌ای، به نظاره نشستند و غم‌ سال‌های تنهایی خود را با آن تقسیم کردند، اما نشکستند.

همان‌هایی که مشام خاطره‌‌شان از بوی خاک و رنگ خاکی‌ لباس پدر، هنوز پر است اما دست‌هایشان از دستان پرمهر او خالی... ولی کم نیاوردند.

فرزندان شهیدستار ابراهیمی یکی از همین‌ها هستند، پنج فرزند، که بزرگترینشان چندان خاطره‌ای از پدر به خاطر ندارد چه رسد به کوچکترها...

شاید تصویری مبهم از پدر در ذهن داشته باشند اما رشادت و صلابتش را در یاد سپرده‌اند و هر روز مرورش می‌کنند.

سایه پدر بر سر ندارند، مادر را نیز چندسالی است از دست داده‌اند، اما عشق پدرانه و محبت مادرانه، هنوز در تپش نبض زندگی‌شان جریان دارد.... اما انگار، یک چیز کم بود؛ نوازش نگاه پدرانه رهبری بر قلوب رنج‌ دیده آنان.

و بالاخره این اتفاق خوشایند افتاد، دیدار با رهبری نمود عینی «لحظه ناب سرسپردن» شد و «فراموشی رنج‌های کهنه با ترنم نگاه ولایت».

گفت‌وگویی با آنان ترتیب دادیم تا روایت‌گر این لحظه دلنشین از زبان خود آنان باشیم.

 




دسته بندی : کلام نور ,  شهدای جنگ تحمیلی , 

سردار شهید غلامعلی پیچک (1338- 1360) فرمانده سپاه غرب کشور در زمان جنگ تحمیلی بود که در 20 آذر به شهادت رسید. خبرگزاری فارس افتخار دارد تصاویر این سردار بزرگ اسلام را منتشر نماید.

خبرگزاری فارس: سردار شهید غلامعلی پیچک؛ فرمانده سپاه غرب کشور به روایت تصویر
 

گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس(برای دیدن تصاویر اینجا  را کلیک کنید)  روز هشتم مهر ماه سال ۱۳۳۸، مصادف با سالروز تولد حضرت صاحب الزمان (عج) اولین فرزند خانواده متدین و رنج کشیده پیچک دیده به جهان گشود. او را غلامعلی نام نهادند. در سن پنج سالگی وارد دبستان شد و تا کلاس اول راهنمایی را، چون دیگر همسن و سالانش به درس و بازی گذراند و در این ایام بود که توسط یکی از معلمینش با مسائل سیاسی زمان خود آشنا شد و به ماهیت دستگاه جابر پهلوی پی برد. از آن پس، قسمتی از وقت خود را به تحقیق و جستجو درباره نهضت اسلامی مردم به رهبری امام خمینی و ظلم و فساد دستگاه حاکم اختصاص داد و پس از مدتی، خود دست به کار شد و به کار تهیه و توزیع اعلامیه ها و شعار نویسی پرداخت. در سال ۵۵ وارد کلاسهای تفسیر قرآن شهید شرافت شد و در کلاس‌های آقای مهذب و آقای کاظمی که از اساتید اصول عقاید و قرآن به شمار می رفتند، شرکت کرد. وی در کنار ادامه تحصیل کلاسیک به یادگیری دروس حوزوی نیز همت گماشت و دروس مقدماتی را به اتمام رسانده و به تحصیل فقه و فلسفه پرداخت.

 




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

قهر کرده اید انگار ؟ درست نمیگویم؟

حاجی دیگر نمیخندی ...! چه شده آن لبخندهای دائمت؟

حاجی آنطور درخودت رفته ای دلم غصه اش میشود ...سرت را بالا بگیر...

به چه می اندیشی؟

از چه دلگیری؟ ...

راستی حاجی ! قبلا ها یه عده ای میگفتند شماها رفتید بجنگید که چه بشود؟ خودتان خواستید ،خودتان هم شهید شدید

آن وقتها جبهه میگرفتم و جوابشان را میدادم.

حالا خودمانیم حاجی، بینی و بین الله رفتی که چه بشود؟

رفتی که آزادی داشته باشیم؟

رفتی که عده ای مانتوهایشان روز به روز تنگ تر و روسری هایشان روز به روز کوچکتر شود؟

رفتی که ماه محرمی هم پارتی بگیرند و جشن های آنچنانی؟

رفتی که عده ای دختر و پسر به هم که میرسند دست بدهند و اگر ندهند به هم بگویند عقب مانده ؟

حاجی جان ؛ جای پلاکت را این روزها زنجیرهای قطور گرفته !

جای شلوار خاکی ات را شلوارهای پاره پوره و چاک چاک گرفته (که به زور پایشان نگهش میدارند)!

جای پیراهن ساده ی "مردانه ات" را تی شرت های مارک دار گرفته(بعضا آب رفته اند) !

پسرانمان زیر ابرو بر میدارند ! دخترمان ابرو تیغ میزنند !

اوضاعی شده دیدنی ... پارکها ، سینماها ، پاساژها شده اند سالن مد ! و البته دوست یابی!

حاجی تو رفتی که خودت را پیدا کنی و خدایت را

اینها مانده اند و دارند خودشان را گم میکنند !

حاجی ؛ گلوله دست شما را زخم انداخت و بعدها برد ، اینجا خودشان بر سر و صورت و دست و بازویشان زخم و نقش می اندازند که زیبا شوند ... !!!

اینجا به کسی بگویی : خواهرم ... هنوز بقیه حرف را نگفته شاکی میشود که چرا شما بسیجی ها نمیگذارید راحت باشیم؟ما آزادی میخواهیم ...چرا شماها نمیفهمید؟

اینجا اگر ماه رمضان به بعضیها گفتی ماه رمضان است،حرمت نگه دارید.تو را میکشند...به همین سادگی

اگر گفتی آقا مزاحم ناموس مردم نشو ،تو را میکشند و کمترینش اینست که چشمت را کور کنند...به همین سادگی

داغ بر دلم مانده ...

و من مات و مبهوت از این همه شجاعت که تو لا اقل از ما انتظارش را داری و نداریمش !

منبع: روضه الامیر




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

«شهید سید وسام محسن شرف الدین» معروف به «سید نصر‌الله» که پنجشنبه شب گذشته در حومه دمشق به شهادت رسید هنگام دفن لبخند زد و در کنار شهدای شیعه ای ثبت شد که پیش از این مصداق این جمله شده بودند که "شهید نظر می کند به وجه الله" ... شهدایی نظیر «علی المؤمن» جوان وارسته بحرینی٬ «حبیب لک زایی» سردار رشید سیستانی٬ «محمدرضا حقیقی»٬ «حسن تقی‎پور گلسفیدی» و «رضا قنبری» از دلاوران جنگ تحمیلی.
شهدایی که هنگام دفن لبخند زدند

به گزارش ایلام فردا به نقل از ابنا؛ 17 سال، 20 سال، پُر پُرش 25 سال، سن و سال جوان هایی بود که درس و مدرسه و دانشگاه را نیمه کاره رها می کردند و راهی جبهه ها می‎شدند. وصیت نامه هایشان را که می خوانی، گویا با چهل ساله هایی طرفی که دیگر چم و خم روزگار را یاد گرفته اند و بعد از یک راه طی شده ـ به قول آوینی ـ، نشسته اند وصیت نامه نوشته اند.

راه این شهدا همچنان ادامه یافت و مردم کشورهایی همچون بحرین٬ سوریه و لبنان برای رسیدن به عزت و آزادگی جان‎ها بر کف دست‎هایشان گرفتند و جنگیدند.

راه شهادت هنوز هم بسته نشده و چه بسیار شیردلانی در توطئه‎های تروریستی کوردلان در همین سرزمین مادری‎مان به معنای واقعی "عاقبت به خیری" رسیدند.

در این بین٬ شهدایی بودند که هنگام دفن٬ لبخندی بر این دنیای فانی زدند و به لشگر سید و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین(ع) پیوستند. ما نیز نتوانستیم به سادگی از کنار این موضوع گذر کنیم.

شهید اول: «حسن تقی‎پور گلسفیدی»

فرازهایی از وصیتنامه این شهید: خیلی دوست دارم در مراسم و مجالسی که به خاطرم برگزار می نمایید، نوحه ی ابی عبدالله الحسین(ع) و روضه ی آن حضرت را بخوانید تا ملت منقلب و مسلمان به خاطر آن حضرت بگریند و دیگر آن که می خواهم در کنار دیگر یارانم در بهشت تازه آباد سلمانشهر آرام گیرم و با آنان تجدید بیعت نمایم و ضمناً به مدت دوازده روز روزه بدهکار هستم. لطفاً برایم آن ها را به جا آورید. همچنین نماز قضا بسیار دارم، اگر لازم باشد برایم انجام دهید. از مال دنیا چیزی ندارم، ولی اگر احیاناً مالی است که اکنون به خاطر ندارم، از خانواده  تقاضا می کنم تا آن ها را در راه خدا انفاق کنند تا در آن دنیا با دست خالی از مادیات به دیدار پروردگارم بروم و خدای ناکرده چیزی مرا به خودش وابسته نگرداند.
پنج شنبه بیست و یکم مردادماه 1361 اهواز – پایگاه شهیدبهشتی – تیپ کربلا – گردان علی ابن ابی طالب(ع) – گروهان یکم

شهید دوم: محمدرضا حقیقی

این شهید شب 21 بهمن 1364 يعني در هفتمين سالگرد انقلاب اسلامي، در تركيب گردان كربلاي اهواز در عمليات والفجر 8  فاو شركت کرد و سرانجام درهمين عمليات در ساحل فاو به شهادت رسيد. پيكر مطهرش پس از چند روز كه در سرد خانه نگهداري شد به اهواز انتقال يافت و طي مراسمي با حضور خانواده و جمعي از مردم تشييع و در بهشت آباد اهواز در آغوش خاک آرام گرفت.

شهید سوم: شهید رضا قنبری

این شهید 19 دی ماه سال 65 در عمليات كربلاي 5 درحالی که در شلمچه تيربارچي بود، پس از اصابت تيري به قلبش در دم به شهادت رسید.

فرازهایی از وصیتنامه این شهید: اگر تكه تكه هم بشوم دست از دين اسلام بر نمي دارم. بخدا قسم از من حقير بشنويد مال اين دنيا هيچ ارزشي ندارد و هيچ بهانه و دليلي براي شركت نكردن در جنگ را نداريد. ولي حب دنيا و سستي ايمان نميگذارد شما بسوي خداي خود بشتابيد. بترسيد از اينكه هر هفته نامه اعمال ما دو مرتبه پيش امام زمان (عج) باز مي شود. نكند خداي ناكرده امام زمان (عج) از دست ما ناراحت و شرمنده شود. مگر خون شما از خون امام حسين (ع) و يارانش رنگين تر است و يا از آ نان معصوم تريد. در راه اسلام شهيد شدند تا اين آزادي را براي شما بدست آورند. بياييد لااقل اگر ايمان نداريد آزاد مرد باشيد. نگذاريد كه دشمن به خاك و ناموس شما تجاوز كند. قرآن مي فرمايد: هر كس خود را شناخت خداي خود را شناخته است. بياييد فكر كنيد و ببينيد كه هستيد،از كجا آمده ايد و به كجا خواهيد رفت.

شهید چهارم: علی المؤمن

مهندس شهید "علی المومن " جوان پاک باخته بحرینی که سلحشورانه در میدان دفاع از حق و حقیقت قدم نهاد و  جان پاکش را در این راه فدا کرد.

نیروهای رژیم آل‎خلیفه در حال هجوم به جمعیت تحصن کننده در میدان "لؤلؤه"  بودند که شهید علی المومن نجات جان زنان مستقر در میدان٬ خود را سپر تهاجم نمود.

شهید پنجم: حبیب لک زایی

سردار بی ادعا و گمنام زمین و نام آَشنای آسمانی‌ها، در 25 مهر ماه 1391 در مأموریت کاری و در لباس سبز سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، در بیمارستان بعثت نیروی هوایی ارتش مصادف با سالروز شهادت حضرت امام جواد(ع) و در سومین سالگرد شهادت سرداران شهید نورعلی شوشتری و شهید رجب‏علی محمدزاده ـ که به تعبیر سردار شهید لک‏زایی شهدای وحدت، امنیت و خدمت بودند ـ به فیض شهادت نائل شد و در سایه سپیدارهای ملکوت آرمید.

از مهم‎ترین مسوولیت‎های این شهید می‎توان به "تک تیرانداز گردان کمیل لشکر 41 ثارالله در دشت عباس"٬ "حضور در جبهه با سپاه حضرت رسول(ص)"٬ "تلاش فراوان برای جذب و اعزام نیرو به جبهه"٬ "تک تیرانداز گردان 409 لشکر 41 ثارالله(ع) در جنوب اهواز"٬ "مسئول اکیپ گشت پایگاه زابل"٬ "مسئول بسیج پایگاه زابل در سال 61"٬ "فرمانده حوزه مقاومت نجف اشرف بخش مرکزی زابل در سال 63"٬ "مسئول ستاد گردان لشکر 41 ثارالله در جنوب شلمچه در سال 66"٬ "کمک فراوان به سیل‌زدگان زابل در سال‌های 69 و 70"٬ "نقش تعیین‌کننده در عملیات نصر 3 در مقابله با اشراری که اموال عمومی سنگین را در سال 70 از منطقه دزدیده بودند"٬ "فرمانده سپاه زابل از سال 69 تا 79
معاون هماهنگ کننده منطقه مقاومت سیستان و بلوچستان از سال 79 تا 86"٬ "جانشین فرمانده منطقه مقاومت و جانشین فرمانده سپاه سلمان از سال 87 تا هنگام شهادت" اشاره کرد.

شهید ششم: سید وسام شرف الدین

«شهید سید وسام محسن شرف الدین» معروف به «سید نصر‌الله» از جمله نیروهای لبنانی بود که برای دفاع از حرم حضرت زینب(س) و مردم مظلوم سوریه عازم این کشور شد.

این شهید سرانجام روز پنجشنبه هفتم آذرماه 92 در حومه دمشق به شهادت رسید.

 

 

 




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

 
همرزماش گفتن كه مجيد به قصد ديدارامام از جبهه چنگوله عازم ايلام بوده كه در بين راه توسط گروه فُرسان (گروهي از منافقين كه پس از به شهادت رساندن هر نفر يك گوش او را ميبريدن تا در قبال آن جايزه دريافت كنن.) كمين خورده و به شهادت رسيده.
شهیدی که نظر امام حسین(ع) شد

به گزارش ایلام فردا،شهید مجید کشکولی در دهم خرداد ماه سال 1341 در میان خانواده ای متوسط و مذهبی در روستای ریکا صالح آباد چشم به جهان گشود.

 وی تحت حمایت و تربیت خانواده اش از همان سن کودکی اسلام عزیز را در قلبش جای داد و کودکیش را با شرکت در مجالس محدود و کوچک زادگاهش گذرانید.

در سن شش سالگی به مدرسه رفت و تحصیلات ابتدایی را در روستای ریکا گذرانید ، دوره راهنمایی مصادف شد با مهاجرت خانواده اش به ایلام ، دوره راهنمایی را در مدارس ایلام و سپس با وارد شدن به دبیرستان مصادف شد.

 با شروع انقلاب شکوهمند ایران اسلامی ، در تظاهرات و درگیری ها شرکت شرکت فعالانه داشت و دوستانش را نیز تشویق به شرکت در مبارزات می نمود .

 او در دبیرستان با معلمان انقلابی و متعهد و دانش آموزان انقلابی تماس می گرفت و با شور و اشتیاق فراوان در مجالس مذهبی شرکت می نمود .

 وی امورات دنیوی را در مقابل معنویات صفر می دانست و همیشه خویش را در قید و بندهای این دنیای رها می ساخت .

در سال 60 به استخدام بنیاد شهید ایلام در آمد و بعنوان خدمتگذاری مخلص تسلای خانواده های شهداء بود .

 ذکر این نکته لازم است که او خودش نیز از خانواده شهداء محسوب می شد و تنها برادرش (عزیز) در اوایل جنگ در یک درگیری در منطقه مهران به شهادت رسید بود .

در سال 61 ازدواج نمود و ثمره ازدواجش یک پسر بنام محمد است .

شهید کشکولی مدتی را که در بنیاد شهید مشغول خدمت بود، احساس می نمود باید رفت و انتقام خون عزیزان را از دشمن گرفت به همین خاطر به عضویت سپاه پاسداران درآمد و با توجه به اینکه قبلاً آموزش نظامی را دیده بود به جبهه مهران سپس چنگوله و کردستان رفت.

فاتح عملیاتهای والفجر5 در چنگوله ، والفجر3 در مهران ، والفجر9 در کردستان و سپس کربلای 1و2 در مهران بود و بحدی خدماتش ارزنده بود و چشمگیر بود که از طرف فرماندهی به معاونت فرماندهی گردان ابوذر ارتقاء یافت .

 مدتی را بعنوان مربی تخریب در آمد؛ علیرغم اینکه مسئولین سپاه گاهی اوقات وی را به فرماندهی پایگاه های مقاومت برمی گزیدند اما روح بزرگ و سرشار از معنویت او آرام نمی گرفت و خدمت در خط مقدم و جبهه و سخت ترین شرایط را برجای امن ترجیح می داد؛ تا اینکه خفاشان شب پرست حزب شیطان در شبانگاه مورخ 20/7/65 در یک رویارویی نابرابر وی را به شهادت رساندند و روح پرفتوحش به ملکوت اعلی پیوست .

مجيد، نذر امام حسين(ع)

مادر شهید کشکولی نحوه شنیدن خبر شهادت فرزندش را اینگونه بیان می کند:

شب اربعين حسيني بود؛نذري درست كرده بودم؛ قرار بود براي پخش نذري مجيدهم بياد كمك كارم شود اما از مجيد خبري نبود.

 شب اربعين به صبح رسيد و بازم از مجيدخبري نشد؛ خيلي بيتاب شده بودم.

 می دونستم كه خبري شده. روز اربعين شروع به تقسيم نذري كردم و همچنان چشم به راه مجيد بودم. تا اينكه باز برادران سپاه اومدن و خبر شهادت پسر ديگرم، "مجيد"، رو برام آوردن و گفتن كه مجيد به درجه رفيع شهادت نائل شده.

 من هم صلوات فرستادم و از اين خبر استقبال كردم.

همرزماش گفتن كه مجيد به قصد ديدارامام از جبهه چنگوله عازم ايلام بوده كه در بين راه توسط گروه فُرسان (گروهي از منافقين كه پس از به شهادت رساندن هر نفر يك گوش او را ميبريدن تا در قبال آن جايزه دريافت كنن.) كمين خورده و به شهادت رسيده.

 فهميدم كه امام حسين(ع) نذرمو قبول كرده.در اين درگيري علاوه بر مجيد كشكولي شهيد مجيد رحيمي از بچه هاي ملكشاهي نيز به
شهادت رسيدند.

فرازی از وصیت نامه شهید مجید کشکولی:

‏با سلام و درود فراوان و رحمت خداوند تبارک و تعالی بر امام عصر حضرت بقیه الله اعظم صاحب الامر مهدی موعود (عج) و نائب برحقش امام خمینی (روحی له الفدا،) ازعاشورای گرم و خون بار حسین تا کربلای پر از خون حسینیان زمان کربلای خون رنگ ایران.

قلم کوتاه و زبان قاصر. نمی دانم، چگونه فکر کنم که به این از خدا بی خبران بفهمانم که به خدا ایمان داشته باشید و دست از این توطئه های شوم و آمریکایی بردارید و به سوی خدا هجرت کنید و با خداوندتان به عبادت برخیزید، که خداوند در آیه ۰ ا و ا ا سوره ی صف به آن اشاره فرموده است و انسان را به سه هدف اصلی، که آن دارا بودن تقوا و ایمان به خدا و جهاد در راه خدا با جان و جهاد با مال که این سه هدف اصلی است، اگر دانسته باشید.

گر چه شما مردانی با خرد و آگاه باشید، مردان مؤمن که در راه خدا جهاد می کنند و با دشمن اسلام ستیزمی کنند و ایثارگری ها و از خودگذشتگی ها، در معرکه از خود نشان می دهند، راهی است که به شما مردانی که کبر و غرور می ورزید، نشان می دهد که یک لحظه به خود آیید و به خود فکر کنید که امیرالمؤمنین می فرماید: « ای کسی که چیزی گم کرده اید و دنبال آن چیز می گردید برو خودت را پیدا کن. اول تو خودت را گم کرده ای و خودت را هنوز نیافته ای ».

‏من در اینجا به امت حزب الله و عزیزان رزمنده که در راه خدا با این منافق ها به ستیز برخاسته اند، هشدار می دهم که امام را تنها نگذارید و به اسلام و خون شهیدان پای بند باشید.

 به خدا قسم طبق همان آیه که در سوره صف آمده است، من آنچه را گفتم به انجام خواهم رساند و تا آخرین لحظه مقاوم و استوار خواهم ایستاد و طبق کلام مولا علی، سرم را به خدا عاریه خواهم داد و دندان روی دندان گذاشته و قرص و محکم چون کوه استوار، درمقابل حوادث ایستاده و هرگز حرکت نخواهم کرد و از زرق و برق تانک و توپ دشمن نخواهم هراسید و تا آخرین لشکر دشمن نابود نشود، ایمن نخواهم بود و تا به شهادت نرسم دست بردار نیستم.

عزیزان به خدا قسم این راه را کور کورانه و از روی جهل و نادانی انتخاب نکرده و از روی هوای نفس نبوده است، بلکه به خاطر رضای خدا و احیا نمودن احکام اسلام وجاری نمودن احکام شرع اسلام بوده است.

‏مادر! می روم تا در کربلای حسین (ع) به شهادت برسم و بر زمین سجده کنم و خاک پاک کربلا را ببوسم و به ندای حسین زمان لبیک بگویم و به مقام والای انسانیت برسم، که خواست خداوند متعال می باشد.




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

سردار رشید اسلام و پرچمدار جهاد و شهادت، برادر شهید، حاج حسین خرازی به لقاء الله شتافت و به ذخیره ای از ایمان و تقوا و جهاد و تلاش شبانه روزی برای خدا و نبردی بی امان با دشمنان خدا، در آسمان شهادت پرواز کرد و بر آسمان رحمت الهی فرود آمد. او که در طول 6 سال جنگ قله هایی از شرف و افتخار را فتح کرده بود اینک به قله رفیع شهادت دست یافته است و او که هل من ناصر ینصرنی زمان را با همه وجود لبیک گفته بود اکنون به زیارت مولایش امام حسین (ع) نایل آمده است و او که در جمع یاران لشگر سرافراز امام حسین (ع) عاشقانه به سوی دیار محبوب می‌تاخت، پیش از دیگر یاران، به منزل رسیده و به فوز دیدار نایل آمده است. آری، او پاداش جهاد صادقانه خود را کنون گرفته و با نوشیدن جام شهادت سبکبال، در جمع شهدا و صالحین درآمده است. زندگی و سرنوشت این شهید عزیز و هزاران نفس طیبه‌ای که در این وادی قدم زده‌اند، صفحه درخشنده‌ای ازتاریخ این ملت است. ملتی که در راه اجرای احکام خدا و حاکمیت دین خدا و دفاع از مستضعفین و نبرد با مستکبرین، عزیزترین سرمایه خود را نثار می‌کند و جوانان سرافرازش پشت پا به همه دلبستگی‌های مادی زده پای در میدان فداکاری نهاده و با همه توان مبارزه می‌کنند و جان بر سر این کار می‌گذارند. چنین ملتی بر همه موانع فائق خواهد آمد و همه دشمنان را به زانو در خواهد آورد. ما پس از هشت سال دفاع مقدس همه جانبه و 6 سال تحمل جنگ تحمیلی، نشانه‌های این فرجام مبارک را مشاهده می‌کنیم و یقینا نصرت الهی در انتظار این ملت مؤمن در مبارزه ایثارگر است.
بیانات امام سید علی خامنه‌ای 10/12/1365
منبع:پایگاه مقاومت شهید رجایی سرابله



دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

سردار شهيد «حسين اجاقي» در پاييز سال 1343 در شهر کرمانشاه به دنيا آمد؛ وي در سن نوجواني در بيشتر راهپيمايي‌هاي ضد رژيم طاغوت شرکت کرد؛ پس از پيروزي انقلاب اين نوجوان خود را وقف حفاظت و حراست از انقلاب کرد و به همراه دوستانش به نگهباني از اماکن حساس شهر ‌پرداخت.

 

 

حسين در سال 1360 به عضويت سپاه درآمد و به دليل شجاعت و توانايي نظامي، به فرماندهي گردان حنين تيپ نبي اکرم(ص) منصوب شد؛ او مي‌گفت «آن قدر به جبهه مي‌روم تا مرحمت خدا شامل حالم شود و شهيد شوم» و سرانجام در شانزدهم تير 1365 در جريان عمليات «کربلاي يک» در منطقه قلاويزان به شهادت رسيد.

«باقر آقايي» از همرزمان اين شهيد است که بخشي از خاطرات وي را روايت مي‌کند: شهيد «حاج حسين اجاقي» قبل از شهادت حج نرفته بود؛ بعد از شهادتش برادر و پسرعمويش حج نيابتي انجام دادند، به همين دليل ما به اين شهيد مي‌گوييم: «حاج حسين».

او يک عارف وارسته و سخت‌گير به نفس بود؛ پرداختن به واجبات و ترک محرمات الفباي زندگي‌اش بود؛ رزمنده‌ها براي تبرک به گردان حنين مي‌آمدند تا حاج حسين براي آنها فرماندهي کند.

يک بار به همراه حاج حسين با تويوتا مي‌رفتيم و او رانندگي مي‌کرد؛ پيرمردي که پشت تويوتا نشسته بود، در حالي که يک نخ سيگار در دست داشت، دستش را به سمت جلوي ماشين دراز کرد و گفت «حسين آقا مي‌شود اين سيگار را روشن کني؟» رنگ حاج حسين پريد؛ تعجب کردم و ديدم که حاج حسين، ابا دارد سيگار را بگيرد؛ از وي اجازه گرفتم و سيگار را با فندک تويوتا روشن کردم و از شيشه سمت راست ماشين به پيرمرد دادم.

حاج حسين گفت: «باقر، خدا پدر و مادرت را بيامرزد، راحتم کردي، من تا به حال سيگار را لمس هم نکرده بودم»؛ حاج حسين نمي‌خواست به بزرگتر از خودش «نه» بگويد.

او يک فرمانده بود و مي‌گفت: «مگر مي‌شود کسي ادعاي هدايتگري و رهبري گروهي را داشته باشد و نماز شب نخواند» او حتي در شب‌هايي که خيلي هم خسته بود، نماز شب را ترک نمي‌کرد؛ او مقيد به برگزاري نماز جماعت بود؛ ايام فاطميه در دوکوهه بوديم، شب اول و دوم به خاطر جابجايي مشغول بوديم و نشد که دور هم جمع شويم؛ شب سوم در اتاق شهيد اجاقي جمع شديم؛ در ابتدا حاج حسين گفت: «کتاب‌هاي قرآن را بياوريد» بچه‌ها بعد از قرائت قرآن کريم، روضه خواندند و تا ساعت 12 شب براي شهادت حضرت زهرا(س) عزاداري کرديم.

او با تمام خوبي‌هايي که داشت، به شهادت رسيد و دست و صورت و پاهاي له شده‌اش را داخل پتو گذاشتيم و در گلزار شهداي کرمانشاه به خاک سپرديم.

 




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

                                             خدایا تو می دانی چه می کشیم !

 پنداریم که چون شمع آب می شویم

 ما از مردن نمی هراسیم ؛

 اما می ترسیم بعداز ما ایمان را سر ببرند!

 و اگر هم نسوزیم که روشنایی می رود

 و جای خود را دوباره به شب می سپارد،چه باید کرد؟

 از یک سو باید بمانیم تا آینده شهید شویم

 و از دیگرسو باید شهید شویم تا آینده بماند.

 و هم باید بمانیم تا فردا شهید نشود

 عجب دردی !

 چه می شد امروز شهید می شدیم

 و فردا فردا زنده می شدیم تا دوباره شهیدبشویم.

 شهید حمید رستمی  (۱۷ساله)





دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

در وصیت نامه شهید «مجید ابوطالبی» آمده است: ما از آمریکا و شوروی و انگلیس و فرانسه توقع دوستی با مسلمین را نداریم؛ اما از کشورهای مسلمان عرب توقع خیانت نداریم. اگر اینها صدور نفت به آمریکا را قطع می‌کردند، آمریکا و اسرائیل با چه سوختی جنوب لبنان را بمباران می‌کرد.

خبرگزاری فارس: وصیت‌نامه خواندنی شهیدی که در کهف‌الشهدا آرمیده است
 

به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، شهید «مجید ابوطالبی» یکی از شهدای آرمیده در کهف‌الشهدای تهران است که چندی پیش هویت وی از طریق آزمایش ژنتیک محرز شد؛ این شهید وصیت‌نامه‌ای بسیار ارزشمند و پرمحتوا دارد که در آن به مسائل اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و حتی روابط با بین‌الملل پرداخته است؛ وصیت مجید در ادامه می‌آید باشد که سرلوحه امور خود قرار دهیم.

***

بسم الله الرحمن الرحیم

و این است وصیت‌نامه بنده خدا «مجید ابوطالبی» که در کمال هوشیاری و آگاهی نوشته شده است. باشد که مرگم حرکتی نو و خدائی را به دنبال داشته باشد و ریخته شدن خونم هشداری باشد بر آنان که هنوز در خواب هستند و جوششی در تداوم خونین شهیدان و پویشی در مسیر سالکان راه الله.

إن‌شاءالله

به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان

فَوقَ کُلُّ ذِی بَرِ بِرُّ حَتّی یُقتَلُ فی سَبیلِ اللهِ

بالا دست هر نیکوکاری نیکوکار دیگری است تا اینکه در راه خدا شهید شود، همین که شهید شد دیگر بالا دست ندارد.




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

دانشجویان‌ خط امامی که شهید‌ شدند +عکس

انقلاب دوم وقتی به سرانجام رسید و گروگان‌های آمریکایی، به موجب توافق‌نامه الجزایر آزاد شدند،‌ دانشجویان شرکت‌کننده در تسخیر لانه جاسوسی، با صدور بیانیه‌ای، تاکید کردند که از آن به بعد، با عنوان «دانشجویان خط امام(ره)» هیچ کار تشکیلاتی انجام نخواهند داد.

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، به نقل از باشگاه خبرنگاران، گزارش پیش رو به حد وسع و امکان مروری اجمالی بر اسامی شهدای حاضر در تسخیر لانه جاسوسی خواهد داشت و زندگی‌نامه تعداد محدودی از‌ آنان را بررسی خواهد کرد؛‌ ادعای کمال نمی‌توان کرد که پرداختن به شهداء و مفهوم شهادت کمال نمی‌شناسد،‌ شاید ادای دینی باشد بر کسانی که از سفارت به صدارت آسمان‌ها رسیدند و بعد از تسخیر خانه شیطان بزرگ،‌ پای در راه شهادت نهاده و به دیدار حق شتافتند. 


ضمناً از همکاری صمیمانه واحد شهدای سازمان بسیج دانشجویی کشور در گردآوری اسامی شهدایی که در ادامه خواهد آمد، تقدیر می‌نمایم، اساسی شهدا و برخی اطلاعات در مورد آنها، از این قرار است.

گروهی به دانشگاه بازگشتند و به دور از سیاست، پی زندگی خود را گرفتند، گروهی دیگر راهی عرصه سیاست شدند، در این بین، بسیاری از دانشجویان نیز راهی جبهه‌ها شده و به تناسب توانمندی‌ها و تخصص‌شان سمت‌های مختلف را عهده دار شدند. در این میان کم نبودند کسانی که شربت شهادت نوشیدند.
 

تعداد کثیری از دانشجویان مسلمان پیرو خط امام بعد از رقم زدن حماسه 13 آبان به درجه رفیع شهادت نائل آمدند. از بین این شهدا، شهید رجب بیگی چندی بعد از حادثه 13 آبان به دست منافقین کوردل به شهادت رسید. 

همچنین با تهاجم حزب بعث عراق به ایران بسیاری از دانشجویان پیرو خط امام عازم جبهه های دفاع مقدس گردیده و پس از فداکاری های فراوان به شهادت رسیدند. اسامی شهدا که تعداد آنها مطابق اطلاعات رسیده به خبرنگار قانون، 33 نفر بوده، عبارت است از:

شهید جمال امیرخانی، شهید غلامحسین اسدی، شهید حبیب برادران توکلی، شهید محمد بهبهانی، شهید محمد بولوردی، شهید غلامحسین بسطامی(فرمانده سپاه سوسنگرد)، شهید حسین بهادری(شهادت در عملیات فتح المبین)، شهید هوشنگ ترکاشوند، شهید علی حاتمی(او از اولین کسانی بود که از دیوار سفارت امریکا عبور کرد. 

در عکس معروف ورود دانشجویان از بالای در، شهید حاتمی در حالی که به دوربین نگاه می‌کند، دیده می‌شود. شهادت در هویزه به همراه شهید حسین علم الهدی) شهید جعفر ذاکر، شهید سید احمد رحیمی، شهید بهروز سلطانی، شهید حسن سیف(شهادت عملیات خیبر)، شهید جلیل شرفی، شهید اسدالله شیران، شهید حسین شوریده، شهید علی صبوری، شهید فریدون صدری، شهید فضل الله میرعابدینی(اولین شهید دانشجویان خط امام در دفاع مقدس، شهادت در سوسنگرد در زمان محاصره این شهر و در حماسه بزرگ مقاومت رزمندگان مدافع این شهر)، شهید محمد فاضل(شهادت در هویزه به همراه شهید حسین علم الهدی)، شهید ناصر فولادی، شهید سید احمدکدخدا زاده، شهید بیژن گلشنی، شهید محسن ماندگاری، شهید مجید موذن صفایی، شهید حسین میر سلطانی، شهید عباس ورامینی(مسئول آموزش نظامی لانه جاسوسی. 

او در سال 58 با یکی از دختران دانشجوی پیرو خط امام ازدواج کرد و خطبه عقد او را امام خمینی (ره) قرائت کرد. قائم مقام شهید حاج ابراهیم همت در لشگر ‎ 27محمد رسول الله (ص )) شهید محسن وزوایی(مسئول اطلاعات- عملیات لانه جاسوسی. فرمانده تیپ حضرت رسول(ص))، شهید علیرضا هادی پور، شهید عبدالرحمان یا علی مدد،  شهید حسین اقدامیان.

همچنین شهید حسین علم‌الهدی اگرچه مستقیماً در تسخیر لانه جاسوسی نقش نداشت اما همکاری مستقیم او با واحد بررسی و انتشار اسناد، سبب شد تا او را نیز دانشجوی پیرو خط امام بخوانند.

 
 
 
 
انتهای پیام



دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

هشتم آبان ماه سالروز شهادت نوجوان ۱۳ ساله ای است که ستایش بزرگان قرن را نسبت به رشادت های مردانه اش برانگیخت اما جای جای خاک ایران اسلامی شاهد نوجوان های کم سن و سالی است که روح بلند آنها دشمنان خدا را زمین گیر کرد.

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از مرصاد، به نام و نشان نوجوان های کم سن و سال کرمانشاهی که در میدان های دفاع از میهن و دین مردانه حاضر شدند و به فیض شهادت نائل آمدند کمتر از آنچه که باید پرداخته  شده است.

رزمنده هایی که لباس و پوتین های نظامی به تن آنها گریه می کرد اما حتی آسمان نیز برای وسعت روح آنها تنگ بود.

یکی از این بزرگ رزمنده های  کرمانشاهی شهید مجتبی کرمی است که در سن ۱۴ سالگی در عملیات والفجر ۵ به شهادت رسید.

محمد کرمی راد عموی شهید مجتبی ۱۴ سال است که فرماندهی تیپ لبیک یا خمینی در همان عملیات را برعهده داشت.

۲ کیلومتر دویدن و اشک ریختن برای شهادت

عموی شهید مجتبی کرمی در گفتگو با خبرنگار مرصاد اظهار داشت: مجتبی ۱۴ ساله بود که برای شرکت در عملیات والفجر ۵ با تیپ نبی اکرم (ص) کرمانشاه به جبهه آمده بود.

من نمی خواستم به او اجازه بدهم که بماند به همین دلیل به او گفتم که باید به کرمانشاه برگردد و اجازه ماندن ندارد. به او گفتم اگر می خواهد در جبهه باشد باید اجازه پدر و مادرش را بگیرد و مرا هم از رضایت آنها باخبر کند.

کرمی راد افزود: شهید مجتبی در حالی که به دنبال من می دوید صدای هق هق گریه هایش دلم را به درد می آورد. حدود ۲ کیلومتر را نفس نفس زنان دنبالم دوید و با حاضر جوابی خاصی پاسخ داد که دفاع اذن پدر و مادر نمی خواهد. من آمده ام که بجنگم

به او گفتم اینجا جنگیدن واجب کفایی است و تا بزرگترها هستند حضور تو نیازی نیست. آنقدر اشک ریخت و گریه کرد که درگز نمی دانستم باید چه کار کنم.

عموی شهید کرمی ادامه داد: به هر حال ماند و البته با توانایی هایی که از خود نشان دارد به او مسئولیت شلیک توسط تیربارگرینف را دادند. او ایستاده پشت تیر بار گرینف شلیک می کرد و این نشانه توانایی بدنی او در شرایطی بود که ۱۴ سال بیشتر نداشت.

به هر حال مجتبی در همان عملیات به شهادت رسید و حقیقتا شهادت نوجوان های کم سن و سالی مانند او در میدان های جنگ از یک طرف قلب انسان را به درد می آورد و از یک طرف هم اوج رشادت های این ها یک حس افتخار و غرور را به انسان تزریق می کند.

کرمی راد همچنین ادامه داد: در دیداری که در زمان نمایندگی مردم کرمانشاه در مجلس با سید حسن نصرالله داشتیم این سید بزرگوار و مجاهد سخن جالبی گفت که نشان از اوج تأثیرگذاری رشادت های بچه های جبهه و جنگ دارد.

وی افزود: سید حسن نصر الله با تأکید خاصی گفت که ما ایستادگی و مقاومت در راه حفظ اسلام را از حسین فهمیده های ایران آموخته ایم و در این راه نیز کوتاه نخواهیم آمد.

یاد و خاطره شهدای نوجوان در هشت سال دفاع مقدس در تار و پود این مرز و بوم جاری است. روحمان با یادشان شاد.




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

 
فقط نعیمه اشراقی این تصاویر را ببیند

این قاب‌ها تصاویر همان فرزندان پیر جماران و مظلومان تاریخ هستند که فدایی امام‌شان شدند و چه زیبا همراه با فریاد حسین زمان شان، ندای حسین حسین را عاشقانه سر داده و شهادت افتخارشان شد.

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از فارس، در پی اهانت‌های نعیمه اشراقی، تصاویری از فرزندان امام روح‌الله را که تا دم شهادت ذکر لبیک یا امام بر لب‌شان بود و در راه خمینی کبیر تا پای جان و آخرین قطره خون مجاهدت و ایستادگی کردند را برای مخاطبان آگاه انتخاب کرده‌ایم که تقدیم مخاطبان می‌شود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

در جبهه یک شرایطی پیش می آمد که بچه ها بی حوصله می شدند مثل عدم موفقیت در عملیات ، شهدا و مجروحین زیاد و ... در میان بیشتر از همه برای حفظ روحیه ی نیروها ، فرمانده هان احساس مسئولیت می کردند در این خاطره حاج همت خودش شخصا ً برای شاد کردن بچه ها اقدام کرده... 

بچه ها کسل بودند و بی حوصله. حاجی سر در گوش یکی برده بود و زیر چشمی بقیه را می پایید.

انگار شیطنتش گل کرده بود.

عراقی آمد تو و حاجی پشت سرش.
بچه ها دویدند دور آن ها.حاجی عراقی را سپرد به بچه ها و خودش رفت کنار.

آنها هم انگار دلشان می خواست عقده هاشان را سر یک نفر خالی کنند، ریختند سر عراقی و شروع کردند به مشت و لگد زدن به او.

حاجی هم هیچی نمی گفت.

فقط نگاه می کرد. یکی رفت تفنگش را آورد و گذاشت کنار سر عراقی.

عراقی رنگش پرید و زبان باز کرد که:" بابا، نکشید! من از خودتونم."

بچه ها می خندیدند. حاجی هم می خندید.
و شروع کرد تند تند، لباس هایی را که کش رفته بود کندن و غر زدن که: " حاجی جون، تو هم با این نقشه هات. نزدیک بود ما رو به کشتن بدی. حالا شبیه عراقی هاییم دلیل نمی شه که..."



 



نامه ی به پدر شهیدم محمد ناصر ناصری

بابا جان باز سلام،ای پدر جان منم زهرایت دختر کوچک تو      ای امید من و  ای شادی تنهای من

به خدا این صدمین نامه بود . از چه رویی جوابم ندهی؟یاد داری دم رفتن تو دامنت بگرفتم

من به تو می گفتم پدر این بار نرو پدر این بار نرو    من همان روز بله فهمیدم سفرت طولانیست

از چه روی ای پدرم تو به اين چشم ترم هيچ توجه نکنی

به خدا خسته شدم       به خدا خسته شدم     به خدا قلب من آزرده شده

چند سال است که من منتظرم هر صدای که ز در می اید همچون مرغی مجروح پا برهنه سوی در تاخته ام       بس که عکست به بغل بگرفتم رنگ از روی من و  عکس شما رفته

من و داداش رضا بر سر عکس تو دعوا داریم        او فقط عکس تو را دیده پدر

با جمال تو سخن می گوید      مادرم از تو برایش گفته    او فقط بوی پدر را ز لباست دارد

بس که پیراهنتو بوییده بس که در حال دعا رو به سجاده ی تو اشک فشان نالیده

تاقتش رفته دگر  پای او سست شده دل او بشکسته   به خدا خسته شدیم به خدا خسته شدیم

پدرم گر تو بیایی     من به خدا از تو هیچ تقاظا نکنم     لحظه ی از پیشت جای دیگر نروم

هر چه دستور دهی من بلافاصله انجام دهم همه دم بر رخ ماهو قدمت بوسه زنم

جان زهرا برگرد  جان زهرا برگرد     دائما می گویم  مادرم هر که رفته سفر برگشته پدردوست من پدر همسایه  پدران دیگر     پس چرا او سفرش طولانیست او کجا رفته مگر

او که هرگز دل بی مهر نداشت      او که هرروز مرا می بوسید      او که می گفت برایش به خدا دوری از ما سخت است پس چرا دیر نمود             اری من می دانم که چرا غمگین است …….

علت تاخیرش اری من می دانم  ....

آخر آن موقع ها حرف قرآن و خدا و دین بود .... کربلا بود و هزاران عاشق ...

همه ي  مسئولین چون رجایی و بهشتی بودن ، حرف یکرنگی بود ... ظاهر و باطن افراد ز هم فرق نداشت...

همه خواهر ها زیر چادر بودن ...  صحبت از تقوا بود ... همه جا زیبا بود  خاک هم بوی شهادت می داد

جای رقص و آواز همه جا صوت دعا می آمد ... 

حرف از ایمان بود و حرف از تقوا بود ...

اما امروز پدر درد دل بسیار است ...

همه آنچه به من میگفتی رنگ دیگر دارد یا بسی کمرنگ است...          

من که میترسم تنها به خیابان بروم مادرم می ترسد ...

او به من میگوید:

در خیابان خطر است بر سر بعضی ها چادری پیدا نیست، مویشان بیرون است ،همه عینک دارند به نظر می آید چشمشان معیوب است راهشان پیدا نیست...

خط کج گشته هنر بی هنر ها همگی خوب وهنرمند شدند كج روي محبوب است 

در مجالس و سخنرانی ها جای زیبای شهیدان خالیست یا اگر هست از آن بوی ریا می آید...

نام های شهدا از روی اماکن همه بر میدارن ...  از دل غم زده ی ما همگی بی خبرن  

یا نه بهتر گویم بر روی اشک یتیمان شهید جنگ شادی دارن...

سرقت مال عمومی هنر است ...حرف از آزادیست...حرف از رابطه با آمریکاست...

اري من مي دانم علت خوشی و اندوه تو بابا این است ....  پدرم من این بار می نویسم که اگر بازگشتن ز برایت سخت است ما بیایم پیشت     تو فقط ادرست را بنویس در کجا منزل توست

مادرم می داند او به من می گوید پدرت پیش خداست در بهشتی زیبا با همه همسفرانش انجاست

خانه اش هم زیباست ...

حضرت خامنه ای هم میگفت :

دخترم غصه نخور پدرت خندان است، دوستت میدارد تو اگر گریه کنی پدرت هم به خدا میگرید، همه شب لحظه خواب پدرت می آید صورتت مي بوسد دست بر روی سرت میکشد ، من از آن لحظه دگر شاد وخوشحال شدم ...

از خدا می خواهم تا که جان در تنم هست تا توانی باقیست رهبرم چون پدری بر سر من زنده بود چهره زیبایش چون جمال مه توشاد و پر خنده بود...

من به تو قول دهم که دگر از این پس این همه اشک دیده  نریزم بابا ...  همچو مادر دیگر از فراغ رویت نیمه شب روزه زاری نکنم

تو فقط ای پدرم از خدایت بخواه که منو مادرو این امت اسلامی مان همگی چون تو پدر راهمان راه شهیدان باشد ...

همگی چون تو پدرراهمان راه شهیدان باشد...دائما بر سرما سایه رهبر و قرآن باشد...




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

 وامر اهلک بالصلاه واصطبر علیها لا نسالک رزقا نحن نرزقک والعاقبه للتقوی

وکسان خود را به نماز فرمان ده و خود در آن پافشاری کن ،از تو روزی نمیخواهیم

ما به تو روزی می دهیم وعاقبت خیر از  پرهیزگاران است

132 سوره طه آیه ،نماز سفر

ده ها هزار سال که از خلقت این انسان می گذرد وبعد از چهارده قرن از بعثت آخرین رسول پرودگار در این سیاره از میان

شرک وکفر وظلمی که سراسر این سیاره را پوشانده است امتی مبعوث شد،تا تاریخ این سیاره را به عنصر تکامل خویش برساند

وزمینه را برای استخلاف انسان کامل وظهور موعود آخرین ،آماده کند واین چنین به ناچار باید در جبهه با دشمنان نور مبارزه کند ،یکی در جبهه جهاد اصغر ،در جبهه جدید ودیگری جهاد اکبر با دشمن نفس ،این است«  الفتح الفتوح»

قله های رفیع دل مومنین ، ماذنه هایی است که با عرش پرودگار رحمان پیوند دارد،اما چگونه میتوان این موضوع را بیان

کرد وبه تصویر کشید .

نماز ،پیوند بین ملکوت و زمین و آسمان است .نماز سفر آسمان است و اگر این سفر زمین را به پا رویم ،سفر آسمان را باید

به دل برویم.

ای انسان ! تورا در خور سفر آسمان آفریده اند نه برای توقف در این قفس زمینی وبه این قفس از آن جهت فرستاده اند تا

اشتیاقت به پرواز افزون شود  

شهید آوینی 





دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

یاغفور...

*خدایا هرگاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد،تو او را خراب کردی

به هرکه وبه هرچه دل بستم ،تو دلم راشکستی

عشق هرکس را به دل گرفتم ،تو قرار ازمن گرفتی

تو این چنین کردی تا به غیراز تومحبوبی نگیرم 

وبه جز تو به کسی امید نبندم وجز در سایه توکل به تو،آرامش وامنیت احساس نکنم...

خدایا تو را شکر می کنم.

(شهید چمران)






دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی ,  مناجات , 


 

http://www.askdin.com/gallery/images/514/1_chamran1.jpg

خدایا...

عذر میخواهم از این که به خود اجازه میدهم که با تو راز و نیاز کنم
عذر میخواهم که ادعا های زیاد دارم در مقابل تو اظهار وجود میکنم
در حالی که خوب میدانم وجود من ضائیده ی اراده من نیست و بدون خواسته ی تو هیچ و  پوچم ,
عجیب آنکه از خود میگویم ، "منم" میزنم . خواهش دارم و آرزو میکنم

خدایا...




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی ,  مناجات , 








دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

 

 

نام: علیمرد                       نام خانوادگی: شعبانی

‏نام پدر: صالح                    تحصیلات: دیپلم

‏محل تولد: صالح آباد          محل شهادت: مهران

‏تاریخ تولد: ۲/۹/۱۳۴۳       ‏تاریخ شهادت: ۲۹/۳/۱۳۶۷

فرازی از وصیت نامه ی شهید:

‏به جبهه می روم تا عهد و پیمانی را که در مساجد و خیابان ها با امام خود بستم ادا نمایم. شهات تصادفی نیست، بلکه لیاقتی است که خداوند نصیب بندگان صالح خویش می کند. یبایید سمند تیزپای عشق را زین کنیم، چون راهیان کربلای حسینی (ع). این روزها ادامه ی عاشورای ماست. هر روز مان عاشوراست. هر روز هفتاد و دو شهاب عاشق بر روی نی سرود شهادت می خوانند. آسمان هیچ وقت این همه ستاره نداشته است. هیچ وقت حسینیه ی دلهای مای مان این قدر شلوغ نبوده است. این عصر، عصر قیام عاشق است. خفاش ها می خواهند بین ما و خورشید پرده ای از سیاهی بکشند، اما نمی دانند که ما چون ستاره ایم وقتی که مذهب عشق، ما را به فردای خطر می کشاند. دیگر نباید بر ماندن و بودن دل بندیم.

‏باید به کاروان حسین (ع) بپیوندیم. این دشت ها که سبز و طرب ناکند، انگار پرچم سبز شهدا را قبای تن کرده اند. این دشت ها همیشه طرب ناکند و تا همیشه پرواز لاله است و علم آفتاب در این دشت، بر دوش شهدا راست می ماند. ای نامحرمان عشق، بر مرگ سرخ ما اشک تمساح نریزید. ما دیری است بر مرگ سرخ خندیده ایم. این خنده آور است که کلا غان در حصار آهن و سیمان بر پر کشیدن مرغان هوا افسوس می خورند. اینان خود لایق افسوس خوردنند. ما سرخوشان باده ی وصلیم. در گفتار شهدا صداقتی است که در خورشید نیست. این حرف را روزی که به جمع آنها بپیوندید بهتر درک می کنید. وقتی لباس ساده و بی آلایش بسیجیان را بپوشید و در جمع عاشقان بسیجی باشید و در نیمه های شب، زلال اشک آنان را تماشا کنید، باور می کنید که زندگی جز خوردن و خوابیدن است و آن وقت اگر دلهایتان پوسیده باشد، ماندن را مصیبت می دانید. اینها حقیقتی است که می گویم. این ها حتی یک گوشه ای از حکایت شهدا نیست. این ها هنوز قدرت اسلام را باور نکرده اند. باور کنید فردای روشنی در انتظار ماست. همه ی ما کاروانی هستیم که در شب جمعه، مسیر از زمین تا عرش را با پای سر می رود و کاروان سالار ما هر شب برای ما درس عشق می گوید. شهدا همچون منظومه ء شهاب می مانند.

‏خدایا! بدنم را انچنان قطعه قطعه کن که هر قطعه او از آن کفاره ای باشد برای گناهانم.

 




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

در زمانی که در این بندر مشغول کار بودندشناسنامه ای باهویت(اسدالله دارابی کریانی) پیدا می کند وتلاش زياد او براي يافتن صاحب شناسنامه بي فايده بود.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی سپاه امیرالمومنین(ع) به نقل ازایلام فردا،شهید رستم فتحی درخانواده ای مذهبی در شهرستان ملکشاهی دیده به جهان گشود.

پدر بزرگوارش در دیانت و بذل و بخشش در میان طوایف مختلف شهرستان ملکشاهی معروف و شهره خاص و عام بود.

وی2 برادر به نام های موسی و عیسی داشت که دلیری های زیادی در جبهه ها خلق کردند؛با این که سن زیادی نداشت اما قیافه او چیز دیگری را نشان می داد بلند قامت و استوار و دلیر همچون نامش .

درملكشاهي كه در آن ايام از نقاط بسيار محروم ودور افتاده بود مطابق با رويه مرسوم،جوانان براي كار و كسب درآمد به بندرمي رفتند؛ لذا وی برای امرار معاش وگذران زندگی خانواده خود مجبور به ترک شهر و دیارخویش شده ودرسال 1356 به همراه دیگر همشهری های خود به بندر امام خمینی(ره)(شاهپور سابق) می روند.

در زمانی که در این بندر مشغول کار بودندشناسنامه ای باهویت(اسدالله دارابی کریانی) پیدا می کند وتلاش زياد او براي يافتن صاحب شناسنامه بي فايده بود.

لیکن به رسم امانت و به امید روزی که صاحب آن پیدا شود شناسنامه را پیش خود نگه داری می کند، اما گذشت زمان این موضوع را به باد فراموشی می سپارد و یا گویی قرار است تقدیر،این شناسنامه را با زندگی او عجین سازد.

 

بعد از انقلاب و با شروع جنگ تحمیلی او نیز همچون دیگر جوانان این مرز و بوم برای دفاع از سرزمین مادری و پاسداری از اسلام و انقلاب برای نام نویسی به جبهه رفته اما به دلیل نداشتن شناسنامه از پذیرش وی خوداری می شود.

درهمین زمان است که به یاد شناسنامه ای که سالها قبل در بندر پیدا کرده بود می افتد و با آن شناسنامه به همراه برادرانش(موسي فتحی که او نیز به درجه شهید نائل می شود و عيسي فتحي که بعد ها به درجه جانبازی نائل می شود) در بسیج ثبت نام نموده و عازم جبهه های حق علیه باطل می شود.

او و2 برادرش از کسانی بودند که در همان اوایل جنگ در جبهه حضور یافتند؛پس از دلیرمردیها و رشادت های فراوان در ایام حضور خود در جبهه های حق علیه باطل سرانجام در هشتم تیرماه سال 1361هجری شمسی که به همراه دیگر همرزمانش برای شناسایی منطقه رفته بودند ،خودرو آنها با مین ضد تانک برخورد کردهوی و برادردیگرش موسی فتحی و جمعی دیگرازهمرزمانش به درجه رفیع شهادت نائل می شوند.

 

پس از شهادت سنگ قبر وی با نام شناسنامه پیدا شده ی سال های دور ( اسد الله دارابی کریانی ) منقش گردیده و دیگر از رستم نامی هم باقی نمی ماند تا نقش نگین سنگ مزارش باشد

منبع: پایگاه شهید رجایی سرابله




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

شهیدی که نگذاشت اسلحه برادر شهیدش بر روی زمین بماند

قدرت افشاری راد، شهید دوم خانواده افشاری راد برای اینکه اسلحه برادرش سعید بر روی زمین نماند، به جبهه رفت و شهید شد.

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، به نقل از سایت موج رسا، امروز میهمان خانواده شهیدی هستیم که دو فرزند خود را تقدیم انقلاب اسلامی کرده است و امروز بدون هیچ چشم داشتی از نظام، شهدای خود را با افتخار به جامعه معرفی می کند.

*شهید سعید افشاریراد مسئول اطلاعات عملیات لشگر علی ابن ابیطالب

شهید سعید افشاریراد در6 خرداد 1342به عنوان چهارمین فرزند خانواده در روستای ویک بدنیا آمد.
وی دوران کودکی را در همان روستا بسر برد و برای تحصیل علم و دانش رهسپار شهر سلطانیه شد.

این شهید دوران دفاع مقدس، مقاطع ابتدائی ،راهنمائی تا دپیلم را در سلطانیه گذراند و دیپلم رشته علوم تجربی را گرفت و هنگامی که جنگ تحمیلی شروع شد دیگربه ادامه تحصیل فکر نکرد.
سعید با همان مدرک دیپلم به شهرستان ابهر آمده و در سپاه پاسداران مشغول خدمت می شود.




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

نمازهایت را عاشقانه بخوان. حتی اگر خسته ای یا حوصله نداری،

قبلش فکر کن چرا داری نماز میخوانی و با چه کسی قرار ملاقات داری.

آن وقت کم کم لذت میبری از کلماتی که در تمام عمر داری تکرارشان می کنی.

تکرار هیچ چیز جز نماز در این دنیا قشنگ نیست...

"شهید مصطفی چمران "





دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 





                 





دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 



اسامی 6 تن از شهدای تازه تفحص شده که در استان‌های تهران، همدان، گلستان و اهواز تشییع و به خاک سپرده می‌شوند، اعلام شد.


 
به دنبال تلاش گروه‌های تفحص، در روزهای اخیر پیکرهای مطهر هشت شهید دوران دفاع مقدس در عملیات درون مرزی در مناطق شرهانی، سومار، فکه و ابوغریب کشف شد.

این پیکرها مربوط به یگان‌های لشکر 27 محمدرسول الله(ص)، 21 حمزه سیدالشهدا(س)، 7 ولی عصر(عج)، 40 سراب است که در ایام شهادت امیرالمؤمنین علی‌بن ابیطالب(ع) در استان‌های تهران، خوزستان، گلستان و همدان تشییع و به خاک سپرده خواهند شد.

هویت 6 تن از شهدای تازه از سفر برگشته در ادامه می‌آید:

ـ شهید قدرت‌الله سرلک از لشکر 27 محمد رسول الله(ص) اعزامی از استان تهران

ـ شهید عبادالله مولایی از تیپ 40سراب اعزامی از استان همدان

ـ شهید یحیی پقه از لشکر 21 حمزه اعزامی از استان گلستان

ـ شهید روزعلی اسدی از لشکر 7ولیعصر (عج) اعزامی استان خوزستان

ـ شهید علیرضا مقامی از لشکر 7ولیعصر (عج) اعزامی استان خوزستان

ـ شهید حمید شاهمرادی از لشکر 7ولیعصر (عج) اعزامی استان خوزستان

کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح از عموم مردم شهید پرور شهرهای یاد شده به ویژه جوانان و دانشجویان عزیز درخواست کرد تا با شرکت گسترده خود در مراسم تشییع شهدا، بار دیگر با آرمان‌های شهیـدان تجدید پیمان کنند.




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

خبر سقوط اسلام‌آباد غرب در تهران مردان شورای عالی دفاع را سردرگم کرده بود. آنان هنوز گمان می کردند با ارتش عراق طرفند و لذا آغاز این حمله با دانسته‌های آنان از توانایی ارتش عراق نمي‌خواند. همان شب تیمسار شهید صیاد شیرازی، مرد روزهای سرنوشت ساز عازم منطقه شد.


متن زیر قسمتی از خاطرات این امیر سرافراز سپاه اسلام در مورد عملیات مرصاد است:

«شبانه خودم را با یک فروند هواپیمای فالکون به کرمانشاه رساندم و صحنه پیشروی دشمن را از نزدیک مشاهده کردم و متوجه اوضاع شدم.

چنان جو پریشانی و اضطراب در مردم ایجاد شده بود که سراسیمه از خانه بیرون آمده بودند. از طرفی جاده کرمانشاه به بیستون از خوردوهایی که در انتظار جابه جایی بودند، مملو بود و ترافیک سنگینی ایجاد شده بود.

بر این اساس با یک فروند هلی کوپتر از فرودگاه به سمت یکی از قرارگاههای تاکتیکی سپاه پاسداران مستقر در طاق بستان حرکت کردیم.

نیمه شب چهارم تیر ماه بود و تا ساعت یک ونیم نتوانستیم ماهیت دشمن را به دست آوریم که چه کسی است که همین طور در حال پیشروی است. ساعت 5 به پایگاه رفتم. همه را آماده و مهیا برای توجیه دیدم. پس از توجیه خلبانان تاکید کردم وضعیت خیلی اضطراری است. چاره‌ای نداریم هلي‌کوپترهای کبری باید آماده باشند. یک تیم آتش آماده شد ابتدا خودم با یک هلی کوپتر 214 برای شناسایی دقیق و هماهنگی به سمت مواضع حرکت کردم و به این ترتیب اولین عملیات را علیه نیروهای مهاجم و منافق آغاز کردیم.

صبح روزپنج مرداد عملیات با رمز یا علی (ع) آغاز شد. در تنگه چهارزبر چنان جهنمی برای یاران صدام برپا شد که زمانی برای پشیمانی نمانده بود.

جاده به زودی انباشته از ادوات سوخته شد.

همزمان با عملیات هوانیروز علاوه بر گروه‌های مردمی، تعدادی از لشکرهای سپاه نیز که از جنوب به غرب آمده بودند، وارد عملیات شدند. راه از هر سو به روی بازماندگان کاروان بسته شده بود و آنان به سختی مي‌توانستند به عقب برگردند. بعضی از آنها به روستاها پناه بردند و بعضی هایشان با خوردن قرص سیانور به زندگی خود خاتمه داده بودند.

عملیات که تمام شد در جاده کرمانشاه - اسلام آباد غرب هزاران کشته از آنان به جا مانده بود. اجساد پسران و دخترانی که با ملت خود بسیار ناجوانمردانه رفتارکرده بودند. کسانی که روز تنهایی میهن به یاری اردوی خصم شتافته بودند.

حالا من از این عملیات نتیجه می گیرم که چقدر خداوند متعال ما را و رزمندگان اسلام و انقلاب را دوست دارد که در هرزمان طوری مقدر می کند که بسیاری از مشکلات ما باید با حالت سرافرازانه حل شود.

خداوند می فرماید: بجنگید تا آن کفار که من می خواهم به دست شما عذابشان بدهم و به ما قول و وعده می دهد تا آنها را خوار کند و به شما پیروزی وعده می دهد و قلبهای شما را شفا بخشد. کدام قلب ها؟ قلبهایی که قبل از این عملیات گرفته و غم زده بود.

رزمندگان اسلام قلب و دلشان با امامشان برای همیشه گره خورده بود. امام اشاره‌ای دارند که پذیرش قطعنامه مثل نوشیدن زهر بود برای رزمندگان اسلام که سالها فداکاری کرده بودند. در حالی که هشت سال تلاش شده بود بعد از آن ما دلمان می خواست به صورتی دیگر نبرد تمام می شد. دلمان گرفته بود. اما خداوند با این پیروزی بزرگ و با این کشتار دسته جمعی بدترین و خبیث ترین دشمنانمان به دست ما ، موجب رضایت خاطر رزمندگان اسلام شد و پایان نبرد هشت ساله دفاع مقدس با این عملیات درخشان مرصاد انجام گرفت.»

یاد و خاطره شهدای سرافراز هشت سال دفاع مقدس زنده و راهشان پررهرو باد.



افسران - *کمی فکر کنیم*


رضایت نامه را گذاشت جلوی مادرش.

چه امضا بکنی ،چه امضا نکنی ،من میرم!

اما اگر امضا نکنی من خیالم راحت نیست.

شاید هم جنازه ام پیدا نشه!

در دل مادر آشوبی به پا شد.

رضایت نامه را امضا کرد.

پسر از شدت شوق سر به سر مادرش میگذاشت.

جنازه ام را که آوردند ، یه وقت خودت را گم نکنی .

بیهوش نشی هااا
چادرت را هم محکم بگیر!

تو چه با غیرت نگران چادر مادرت بودی

و برخی مردان شهر من چه راحت تر خودشان چادر از سر زنانشان برداشتند.

من از گفتن شرمنده ام شرم دارم!!!..



راز شهدایی که تیر ۷۸ تفحص کردیم


46 شهید غواصی که زنده به گور شده بودند


راز کبوتری که خبر از شهید گمنام آورده بود


شهیدی که نمی‌خواست پیدایش کنیم


در ادامه مطلب:





دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

انتخاب عنوان کلی «آتش به جای خون» برای این مانور بود که با واکنش اعتراض‌آمیز برخی فرماندهان عملیاتی سپاه، از جمله محمدابراهیم همت روبه‌رو شد و برخی دیگر نیز، به دلیل شرایط خاص، سکوت کردند.

خبرگزاری فارس: ماجرای بازداشت ۴۸ ساعته حاج همت چه بود

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، مگر می‌شود کسی نام سردار خیبر را نشنیده باشد. سردار حاج محمدابراهیم همت نه تنها برای اهالی جبهه و جنگ بلکه برای تمامی افرادی که خون ایرانیت و اسلامیت در رگ‌های آنها جریان دارد چهره ماندگاری است که تا ابد در تاریخ این مرز و بوم باقیست. لطافت و مهربانی با چهره این انسان در هم آمیخته شده است. با این حال در عملیات نظامی به مانند یک فرمانده عالیرتبه عمل می‌کرد و همین باعث شده بود تا بچه بسیجی‌ها عاشق سینه چاک او باشند.

خاطرات زیادی از ایشان نقل قول شده است. اما شاید آنچه که تا به حال کمتر مورد بررسی قرار گرفته توقیف(بخوانید بازداشت) شهید همت بوده که در این مطلب منتشر می‌شود. این خاطره در کتاب «ماه همراه بچه هاست» که به کوشش استاد عزیز گلعلی بابایی منتشر شده است:

 




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

 
با شروع جنگ 5فرزندم به جبهه رفتند/پس از شهادت 2پسرم با یاد شهیدان کربلا آرام می شوم

با سجده شکر حرفهای فرزندم رابجای آوردم وبه یاد شهدای کربلا افتادم، تسکین یافتم چون می دانستم خط وراهی که انتخاب کرده اند،استمرار حرکت انبیاء بوده وبس!

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، به من می گفتن،این خانواده از سادات وسلاله رسول خدا هستند،در کمال فقر ونداری هنوز قلبشان به عشق ولایت می تپد. غرق در تفکربودم که وارد جاده کوت عبدالله شدیم،اوایل ورودی منطقه خیابان بزرگی وجود داشت که تابلوی سبز رنگی کوی شهید محسن را نشان می داد کمی جلوتر رفتیم دقیقا در کنار مدرسه ابتدایی منزل دوشهید موسوی قرار داشت،خانه ای قدیمی وکاملا فرسوده مشخص بود که سالهاست به همین رنگ وشمایل مانده،انگار که خاطرات زیادی در خود جا داده است.


برادر بزرگتر شهیدان سید جعفر موسوی وداماد خانواده حسن بالدی که زحمت هماهنگی ما جهت تهیه گزارش بر دوش او بود،منتظرمان بودند، با استقبال گرم وصمیمی آنها واردحیاط خانه شدیم ،همه چیز مثل سابق بودوهیچ چیز عوض نشده حتی ترکهای اتاق ...
در اتاق نشستیم وبرادر بزرگ 2شهید از خاطراتش برایمان گفت:14سال بعلت وجود رژیم شاهنشاهی ساکن منطقه سویه عراق شدند،بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و ورود حضرت امام راحل( ره) بر حسب علاقه وارادتمندی به آقا به میهن باز می گردند ودر منطقه کوت عبدالله منزلی خریداری وبوسیله پرورش احشام امرار معاش می کردند.با آغاز جنگ تحمیلی با همان حس وطن پرستی هر 5برادر به عضویت بسیج در می آیند،بنابراین با توجه به شناخت آنها از کشور بعثی 3برادر بزرگتر در قرارگاه نصرت ودو برادر دیگر یعنی سید جمیل وسید منشد موسوی اولی در سپاه بدر ودیگری در قسمت اطلاعات وتخریب بکارگیری می شوند.از شهیدان سرفرازواسوه دقایقی و هاشمی خاطراتی برایمان گفتند. در این هنگام مادر 2شهید با لبخندی وارد می شود ودر گوشه ای می نشیند،اینک گفتگویی با این مادر شهیدان انجام داده ایم که خواندن آن خالی از لطف نیست:

-با پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی به همراه شوهر و5فرزند پسرم که عاشق امام بودند به ایران بازگشتیم در کوت عبدالله منزلی خریدیم هنوز استقرار کامل پیدا نکرده بودیم که جنگ آغاز شد همان اوایل 5فرزندم به عضویت بسیج در آمدن وبه سپاه بصورت داوطلبانه وارد شدند.
-از طریق پرورش وفروش احشام امرار معاش می کردیم،وضع مناسبی نداشتیم ولی خدا رو شکر که محتاج کسی هم نبودیم.
-وقتی می خواست درباره فرزندانش صحبت کند آهی کشید وگفت:من نگران 3فرزند بزرگم نبودم زیرا از آنها سنی گذشته بود،سیدجمیل فرزند چهارم من 19سال بیشتر نداشت وسید منشد هم 17ساله،هردوی آنها تا دوران راهنمایی درس خوانده بودند،سید جمیل دست به کار خیر هم داشت در کارهای فرهنگی وآموزشی در منطقه فعال وپیش قدم بود ارتباط من هم بیشتر با او بود،رابطه عجیبی باهم داشتیم،وی حقوق خود را وقف ایتام وخانواده های بی بضاعت کرده وحتی سهمیه ای که در جبهه به او می دادند به منزل نمی آورد ودر میان رزمندگان تقسیم می کرد،در خانه دویخچال داشتیم وقتی سید جمیل مرخصی آمد یکی از آنها را برداشت وبه نیازمندی بخشید. همیشه می گفت ماغنی هستیم ولازم نیست از یک وسیله دوتا داشته باشیم، مگرنمی شود بدون امکانات رفاهی زندگی کرد بخدا می شود،آب سرد هم زیاد نمی نوشید همیشه بیاد صحنه کربلا وتشنگی امام ویارانش بود.


-سید منشد وسید جمیل باهم به جبهه اعزام شدند،سید جمیل اعتقاد شدیدی به امام داشت ونهضت امام خمینی (ره)را ادامه قیام امام حسین (ع) می دانست،یک شب به من گفت:مادرم آیا عزیزتر از سیدالشهدا کسی هست؟ گفتم:نه! ادامه داد:فرزندش حضرت علی اکبر چطور؟ بازهم جواب دادم: خیر!آرام خندیدواضافه کرد:حضرت ابوالفضل (ع) چقدر برای مادرش عزیز بود، دیگر تحمل نداشتم حرفهایش را قطع کردم وگفتم: اتفاقی افتاده گفت: مادر جان دوست دارم پس از شنیدن خبر شهادتم ناراحت نشوی وبدانی که من در ادامه راه  ایستادگی  می کنم و شهید می شوم!
-وقتی سن از نحوه شهادتشان می شود تاملی می کند وپاسخ می دهد:فرزند کوچکم در هورالعظیم در سال64در حین ماموریت در قایقی براثر اصابت گلوله خمپاره در جا شهید می شود.


پس از شهادت سید منشد فرزند دیگرم سید جمیل وقتی به مرخصی می آمد،همیشه بر سر مزار برادرش می رفت وبا گریه وزاری از او می خواست تا واسطه شهید شدنش نزد خدا باشد.در اولین سالگرد اخویش بلاخره به آرزویش رسید ودر سال65 در عملیات کربلای5 به همراه دیگر رزمندگان شهید دقایقی وغیره بازهم در کانال استتارکه حفر کرده بودند بوسیله گلوله خمپاره به شهادت می رسد.البته ایشان در هشت عملیات هم حضور داشته واز ناحیه کمر نیز جانباز شده بود.


- در این هنگام کوله پشتی ولباسهای شهداء را آوردند،اتاق بوی عجیبی به خود گرفت وفضا معطر شد هنوز لکه های خون بر لباس هانمایان بود،مادر شهیدان به محض مشاهده آرام آرام گریست،لباس ها در عین خاکی بودن تازه به نظر می رسیدند، وصیت نامه شهید سید جمیل به زبان عربی نیز در کوله پشتی قرار داشت، تکه کاغذی هم که شب شهادت نوشته بود وخطاب به مادرش که مکان ملاقات ما در بهشت است را بیرون کشیدند.


-مادر با نگاه مادرانه خودافزود:با سجده شکر حرفهای فرزندم رابجای آوردم وبه یاد شهدای کربلا افتادم، تسکین یافتم چون می دانستم خط وراهی که انتخاب کرده اند،استمرار حرکت انبیاء بوده وبس!


-تبسمی کرد وبا هیچ انتظاری  از کسی ندارم لب گشود،آرزودارم به زیارت بروم حتی اگر سفر مشهد باشد!
دلم نمی آید از این محفل نورانی جدا شوم ولی به ناچار باید می رفتیم کم کم به اذان مغرب نزدیک می شدیم با خود فکر می کردم که شاید این مادر شهیدان خواسته هایی داشته باشد،حدالا قل بگوید خانه ام فرسوده است، وسایل زندگیم چنان است وضعیت معیشتی نابسامان دارم، سر نمی زنند، سراغ نمی گیرند،آه فقط سکوت وعلامت رضا ،خدا صبرت دهد مادرم.




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

اومد گفت:خیلی دلم گرفته. روضه میخونی؟
شاید دیگه فرصت نباشه!
گفتم: !برو شب عملیاته!خیلی کار دارم!

رفت و با دوستش برگشت! اصرار که فقط چند دقیقه! سه تایی نشستیم.

گفتم:چه روضه ای؟ گفت:دلم هوای عباس (ع) کرده!
منم شروع کردم!

ای اهل حرم میر علمدار نیامد.علمدار نیامد...
سقای حرم سید و سالار نیامد.علمدار نیامد...

کلی وقت با همین دو بیت گریه کردند.

رهاشون کردم به حال خودشون! عملیات با رمز یا ابالفضل العباس شروع شد...

بیسیم زدم وضعیتشو بپرسم .....

گفتند : چند لحظه قبل شهید شد با دست بریده .....





دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

شهيد گمنامي كه پيكر خود را بعد از 31 سال به زادگاهش هدايت كرد

شهيد گمنام 18 ساله اردكاني پس از 31 سال زادگاه خود را براي تدفين انتخاب كرد. تا در همین روزهای پر هیاهو، شهر اردکان یزد به کرامتی دیگر از شهدا متبرک شود.

به گزارش رجانيوز، چند رویای صادقه و سپس آزمایش‌های ژنتیك از مادر شهید و دی ان ای پیكر شهید موجب شناسایی شهید احمد دهقانی در ادركان یزد شده است.

 




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

شهید فرشته از موقعیت‌هایی می‌رفت که کمتر کسی جرائت رد شدن از آن را داشت، وقتی حرکات و سکناتش را می‌دیدی ایمان می‌آوردی که او واقعا یک فرشته است، فرشته‌ای از جنس خاک.
به گزارش خبرگزاری فارس از سنندج، در دنیای که ارزش‌ها رفته رفته در زیر غباری از فراموشی فرو می‌روند و ظواهر فریبنده دنیا و تمنیات رو به زوال جهانی در صدر جدول قرار می‌گیرند، ترویج فرهنگ شهادت و زنده‌ نگهداشتن یاد و خاطره شهدا بهترین راهی است که می‌تواند از انحراف جامعه اضمحلال معنویت‌ها جلوگیری کند.

در این میان رسالت همه آنانی که به حفظ ارزش‌ها و پاسداری از معنویت‌ها می‌اندیشند، آن است که با هر وسیله ممکن از فرهنگ شهادت که فرهنگ ارزش‌هاست پاسداری کند و هدفی را که شهدا دنبال می‌کردند به سرمنزل مقصود برسانند با توجه به این مهم خبرگزاری فارس بنا به رسالت ذاتی خود در راستای معرفی این سرو قامتان سعی دارد گوشه‌ای از زندگی این عزیزان را با زبان قلم بیان کند.

در سال 1332 در روستای دله‌مرز سروآباد از توابع شهرستان مریوان کودکی چشم به جهان گشود که نامش را عثمان گذاشتند، خانواده‌اش از امکانات مالی مساعدی برخوردار نبودند از این رو عمر اشتغال به تحصیلش بسیار کوتاه بود.

در همان سنین کودکی در کنار پدر و برادرش به کار مشغول شد در سال 1351 به خدمت سربازی رفت و در باشگاه افسران قوچان مشغول به خدمت سربازی شد.

کم‌تر از یک سال از خدمت سربازیش گذشته بود که پدرش دار فانی را وداع گفت، سربازی را که تمام کرد به اهواز رفت و در یک شرکت مشغول به کار شد.

همین جا بود که به غافله انقلابیون پیوست و در حد توان برای به ثمر رسیدن انقلاب تلاش کرد.

از درآمد حاصله از کار و تلاش در شرکت یک قبضه تفنگ برنو خرید و در کنار سایر همرزمان کردش با رژیم منفور پهلوی به جنگ پرداخت.

به یاری همین دوستان شهربانی رژیم شاه را در شهرستان مریوان محاصره و بعد از چند دقیقه تصرف کردند.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به روستای دله‌مرز مراجعه و مدتی در آنجا ماند به خاطر ناامنی منطقه و حضور ضد انقلاب به کرمانشاه رفت و به عضویت سپاه درآمد به خاطر لیاقتی که از خود نشان داد طولی نکشید که از سوی سردار سرافراز سپاه شهید محمد بروجردی به سمت مسئول گروه ضربت سپاه منصوب و به پاوه منتقل شد و فرمانده عملیات آنجا را به عهده گرفت.

بعد از پاک‌سازی منطقه پاوه به سنندج آمد و بعد از مدتی به سپاه مریوان پیوست مدت دو ماه در روستاهای تیش‌تیش و شویشه بود، بعد به مریوان رفت و به عنوان فرمانده عملیات سپاه آنجا منصوب شد.

پاکسازی روستاهای مریوان از لوث نیروهای ضد انقلاب را به همراه همرزمانش آغاز کرد و تعداد زیادی از نیروهای ضد انقلاب را که در آن روستاها مقر داشتند به هلاکت رساند.

به هر روستایی که می‌رفت ماهیت ضد انقلاب را افشا می‌کرد و اهالی روستا را برای پیوستن به پیشرمگان مبارز کرد دعوت می کرد.

تعداد زیادی از مردم هم با شنیدن گفته‌های شهید فرشته به پیشمرگان مبارز کرد پیوستند.

بعد از پاک‌سازی مناطق مریوان از سوی فرمانده سازمان پیشمرگان مسلمان کرد برای پاک‌سازی مناطق کامیاران از وجود ضد انقلاب ماموریت پیدا کرد و برای انجام این ماموریت رهسپار شد.

فرشته برای پاک‌سازی روستای "زمان‌گریوه" کامیاران که مرکز تجمع دمکرات بود راهی شد و تعداد زیادی از عوامل ضد انقلاب را به هلاکت رساند.

بسیاری از کسانی که او را می‌شناختند از او به عنوان مردی شجاع و زیرک نام می‌برند، چرا که این شهید بزرگوار بیش از اندازه شجاع و نترس بود.

به حقیقت شهید فرشته مصداق واقعی شجاعت بود در هیچ عملیاتی سنگر نمی‌گرفت و هیچگاه در برابر تیرهای بی‌آمان دشمن سر خم نمی‌کرد. گویی نامریی بوده و دیده نمی‌شد.

از موقعیت‌هایی می‌رفت که کمتر کسی جرائت رد شدن از آن را داشت، وقتی حرکات و سکناتش را می‌دیدی ایمان می‌آوردی که او واقعا یک فرشته است، فرشته‌ای از جنس خاک چرا که همرزمانش با وجود اینکه سنگر می‌گرفتند، بازهم مورد اصابت تیر قرار می‌گرفتند، اما شهید فرشته، حتی در برابر تیرهای حساب شده قناسه که می‌شد، گفت مو را هم از زمین بر می‌داشت به سلامت می‌گذشت.

یکی از همرزمان شهید می‌گفت: یک روز با شوخی گفتم، کاک عثمان چه دعایی را با خود حمل می‌کنی که تیر دشمن به شما اصابت نمی کند، خندید و گفت: از خدای خود خواستم هیچ وقت مرا به دست ضد انقلاب گرفتار نکند و با تیر مستقیم آنها کشته نشوم و همین کافی است.

شجاعت را با خون و رگ خود عجین کرده بود و ذره‌ای ترس و واهمه را در درونش راه نمی‌داد، علاوه بر شجاعت سرشاری که داشت تیرانداز واقعا ماهری بود به گونه‌ای که به گفته یکی از همرزمانش سکه پولی را که به آسمان پرتاب می‌کردند به زمین نرسید مورد هدف قرار می‌داد.

ضد انقلاب از شنیدن نامش به لرزه می‌افتادند با شنیدن دستور عقب‌نشینی غم تمام وجودش را در بر می‌گرفت چرا که همیشه دوست داشت رو به دشمن باشد و کوچکترین ضعفی به دست آنها ندهد.

توکل عجیبی به خدا داشت و هیچ‌کاری را بدون یاد و ذکر نام خدا آغاز نمی‌کرد، گرفتن وضو قبل از درگیری و خواند آیت‌الکرسی از توصیه‌های همیشگیش به همرزمانش بود، قبل از پاک‌سازی روستاها همواره به نیروهایش تاکید می‌کرد مراقب مردم بی‌گناه باشید با افراد ضد انقلاب بسیار قاطعا برخورد می‌کرد و حتی کوچکترین حرکت که رگه‌ای از نرمش در آن حس شود انجام نمی‌داد.

در همه عملیات‌ها پیشتاز و جلوتر از همه حرکت می‌کرد، برای نیروهای غیر بومی احترام بیشتری قائل بود و آنها را مهمانان عزیز خطاب می‌کرد.

بسیار سخی و بخشنده بود و چون خود طعم تلخ فقر را چشیده بود درد فقرا را به خوب حس می‌کرد و و همواره بر توجه به نیازمندان تاکید می‌کرد.

25 خرداد ماه 61 گروهی از همرزمان شهید فرشته که در پائین کوهی به نام"تفن" قرار داشتند از طریق بی‌سیم با شهید تماس می‌گیرند و موقعیت خطرناک خود را به وی گزارش می‌دهند، این شهید بزرگوار هم کمتر از یک ساعت خود را به محل می‌رساند و در پشت توپ 106 که بر روی جیپ مخصوص شهید قرار داشت مستقر می‌شود، اما بعد از یک بار شلیک کردن به طرف قله کوه که مقر نیروهای ضد انقلاب بوده توپ‌گیر کرده و عمل نمی‌کند، شهید فرشته برای رفع مشکل به پشت توپ می‌رود، در این هنگام توپ عمل کرده و آتش عقبه آن، شهید فرشته را در برمی‌گیرد و پیکر مطهرش را تکه‌تکه می‌کند.

و همانگونه که همیشه آرزو کرد حتی پیکر پاکش به دست دشمن نیافتد و تکه‌تکه شد این شهید بزرگوار در روستای دله‌مرز در دل خاک جای گرفت.....

شهید فرشته در حقیقت فرشته‌ای از جنس خاک بود که در راه هدفش آسمانی شد...

=================




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

گفت‌وگو با والدین ۲ شهید دفاع مقدس

شهید آرپی چی زنی که راه برادر را رفت

شهید آرپی چی زنی که راه برادر را رفت

یک بار وقتی برای مرخصی به منزل آمده بود، دیدم که لباس محمود آغشته به خون است. علتش را از او پرسیدم، زیر لب گفت جنازه حمل می کرده، اما وقتی زیرپوش خونی و بدن زخمی او را دیدم، فهمیدم که مجروح شده و نمی خواسته که درد و ناراحتی اش را به خانواده بگوید.

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از صبح توس، یکی از مناطق پایین شهر و دور افتاده شهر مشهد است که در یکی از کوچه پس کوچه های آن پیرزنی وجود دارد که دو فرزند خودش را در هشت سال دفاع مقدس تقدیم اسلام کرده است، آنچه که در ذیل می خوانید، مصاحبه خبرنگار ما با مادران شهیدان محمود و علی امیری است: فرزند کوچکترم محمود در سال 46 در روستای شورآب از توابع تربت جام بدنیا آمد. او 5 بار به مناطق عملیاتی رفت و در آخرین بار در حالیکه لباس سربازی به تن داشت، به درجه رفیع شهادت رسید.

محمود در روستا چند سال به درس و تحصیل مشغول بود و وقتی به مشهد آمدیم، سرش را به کار بند کرد. با شروع انقلاب و تشکیل بسیج، علی به همراه محمود به مسجد رفتند و در پایگاه بسیج محله ثبت نام کردند. از همان ابتدا در گشت های شب شرکت داشتند و در سرما و گرما نگهبانی می دادند. پس از مدتی محمود تصمیم گرفت به جبهه برود تا ندای یاری امامش را در جبهه های نبرد لبیک گوید. به مسجد محله آمد و از پایگاه مسجد موسی بن جعفر(ع) به جبهه کردستان اعزام شد.

 


او در عملیات های متعددی شرکت داشت تا اینکه سر انجام در عملیات کربلای 1 که برای آزادسازی منطقه مهران انجام شده بود، در 19 سالگی به فیض شهادت نائل آمد. همرزم وی که تا آخرین لحظات در کنار او بوده، می گفت که محمود در اثر اصابت خمپاره به شهادت رسیده است.

 

لباس خونی...


محمود بارها از منطقه به خانه برمی گشت. اما پس از مدتی کوتاه تاب نمی آورد و دوباره راهی جبهه ها می شد. یک بار وقتی برای مرخصی به منزل آمده بود، دیدم که لباس محمود آغشته به خون است. علتش را از او پرسیدم، زیر لب گفت جنازه حمل می کرده، اما وقتی زیرپوش خونی و بدن زخمی او را دیدم، فهمیدم که مجروح شده و نمی خواسته که درد و ناراحتی اش را به خانواده بگوید.


ماجرای ازدواج...

 

یک سال و نیم بعد از ازدواج و در آخرین اعزامش به جبهه، وداع تلخی با خانواده و همسرش داشت، چرا که منتظر به دنیا آمدن فرزندش بود. به ما سفارش کرد که نام فرزندش را از ائمه معصومین انتخاب کنیم و خودش به جبهه ها بازگشت. ما نیز نام فرزندش را علی اکبر گذاشتیم. فرزندی که پدر، هیچ گاه روی زیبای او را ندید.



شهید علی امیری


شش ماه بعد از خبر شهادت محمود، برادر نتوانست تاب بیاورد و قصد جبهه کرد. به او می گفتیم که بگذار یک سال از شهادت محمود بگذرد، اما علاقه زیاد او به جبهه، او را به میدان های نبرد کشاند.


علی نیز مانند برادرش در روستای شورآب به دنیا آمد. در روستا به مکتب خانه می رفت و دیوان حافظ و قرآن را یاد گرفته بود. پس از انقلاب نیز همیشه همراه با پدر و برادر در راهپیمایی ها شرکت می کرد و در بسیج محله فعالیت داشت. او نیز از مسجد موسی جعفر(ع) به شلمچه اعزام شد. علی قبل از رفتنش، چهار دختر داشت و از به دنیا آمدن دختر کوچکش، فاطمه، فقط دوماه می گذشت.


علی درجبهه آرپی جی زن بود. پس از مدت کوتاهی که سراغش را می گرفتیم، دیدیم که هیچ خبری از او نیست. چشم انتظارش بودیم. تا پایان جنگ، منتظر ماندیم که نامش را در لیست اسیران جنگی پیدا کنیم. تمام اسیران به میهن بازگشتند، اما هیچ گاه خبری از علی نبود. دیگر مطمئن شده بودیم که علی هم شهید شده است. با چشمانی منتظر و دلهایی مالامال از شوق دیدار، 12 سال را گذراندیم. تا اینکه در سال 77 علی به خانه آمد، اما از او تنها چند تکه استخوان و پلاکی را که گروه های تفحص در شلمچه یافته بودند، باقی مانده بود.

 

 

چند خصلت از شهید...


علی از دوران کودکی، فردی خوش اخلاق و خوش برخورد بود. بازی کردن در کوچه ها عادت او شده بود و خیلی هم از نشستن خانم ها بیرون از خانه بدش می آمد. همچنین علی اهل بددهانی نبود. با اینکه شنیدن فحش و ناسزا از کودکانی که در روستا همبازی او بودند، رفتاری عادی بنظر می آمد، اما من هیچ گاه از زبان پسرم ناسزا نشنیدم.

 

بی تاب برادر...


علی، گچکار بود. همیشه کارش را خوب انجام می داد و همکارانش از او راضی بودند. دوستش برایمان تعریف می کرد که بعد از شهادت محمود، علی، آن علی سابق نبود. دیگر رمق کار کردن نداشت و خیلی وقت ها می دیدم که هنگام کار کردن، چشمان علی از دوری برادرش گریان است. انگار روی زمین نبود و تمام فکر و ذهنش شده بود رفتن به جبهه.


پس از مدتی علی هم به جبهه رفت و خیلی زود، برادرش را در آسمان ها ملاقات کرد.

 

خبر شهادت...


خواب پسرم را زیاد می دیدم. یکبار قبل از شهادتش، علی به خوابم آمد. او از جبهه برگشته بود و من در خانه با او گرم صحبت بودم. داشتیم با هم درد دل می کردیم که ناگهان علی به سوی آسمان پرکشید، پرواز کرد و در ابرها ناپدید شد.
آن زمان فکر نمی کردم که این خواب، خبر شهادت پسرم باشد، اما بعدها فهمیدم که چه زود خوابم تعبیر شده است!

 


مصاحبه ای دردناک با دایی شهید

علی زودتر از بقیه به مشهد آمد که پیش من کار کند. اهل کار بود و در کار کم نمی گذاشت. خیلی کم صحبت می کرد و آدم ساکتی بود. به او می گفتم از سنگ صدا درمی آید، از تو صدایی در نمی آید... اما باز هم او چیزی نمی گفت!

پس از اینکه خبر شهادت برادرش را شنیده بود، می دیدم که علی در حال گریه کردن است. می گفت نمی تواند یاد محمود را فراموش کند. آخرین روزی که با هم کار می کردیم، حال و هوای خوبی نداشت و بی آنکه چیزی بگوید به خانه رفت.

شب هنگام، همسرش به در خانه ما آمد و گفت که علی فردا به جبهه می رود، ولی من باور نکردم. صبح زود به دنبال علی رفتم، اما گفتند که قبل از طلوع آفتاب با نیسان به همراه دوستانش به پادگان رفته است. در آن هوای سرد رفتم به پادگان تا او را از رفتن به جبهه منصرف کنم. او را با بلندگو چند بار صدا زدند اما خبری از او نشد. حتی وقتی بسیجی ها از پادگان بیرون می آمدند، او را ندیدم. انگار خبر داشت که می خواهم منصرفش کنم و خودش را از من پنهان می کرد که رویم را زمین نندازد! به خانه آمدم و همراه با مادر شهید به راه آهن رفتیم تا آنجا پیدایش کنیم. راه آهن شلوغ بود و هرچه گشتیم، باز هم علی را پیدا نکردیم، انگار قسمت نبود که برای آخرین بار رویش را ببینم. چرا که بعدها فهمیدم علی زودتر از من با همسر و خانواده اش، در راه آهن وداع کرده بود . می دانم که علی ما را می دید، اما من دیگر هیچ گاه او را ندیدم.

مدتی بعد علی با لباس بسیجی و با پای برهنه به خوابم آمد و در حالی که از زیرزمین بیرون می آمد، به من گفت: « مرا ببخش که بدون خداحافظی رفتم، حالا برای خداحافظی آمده ام...»

بعد از 12 سال که جنازه اش پیدا شد، همرزم علی که تا آخرین لحظات در کنار او بوده، به من گفت: «علی خط شکن بود. در حین عملیات، گلوله ای به او اصابت کرد و زخمی شد. من او را به سر شانه انداختم و زیر باران گلوله و توپ و خمپاره به عقب برگرداندم. علی هنوز زنده بود و داشت با من صحبت می کرد. دیگر توان نداشتم و علی را کنار درختی خواباندم تا کمک بیاورم. اما هرگز نتوانستم برگردم. اگر علی هنوز هم زنده بوده، به دست عراقی ها افتاده است.» آن زمان عراقی ها، سر رزمنده های ایرانی را می بریدند تا پاداش بگیرند. بعد از 12 سال که استخوان های علی برگشت، من برای تحویل جنازه علی رفتم. متوجه شدم که دست راست علی سالم باقی مانده و از بقیه فقط استخوان است که این استخوان ها، سر هم نداشت. این اولین باری است که به مادر شهید می گویم پسرت سر نداشت...

گفتنی است، ستاد یادواره شهید نظر نژاد تاکنون چندین یادواره یادبود این شهیدان و دیگر شهدای منطقه گلشهر مشهد برگزار کرده است.




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

کمیل ایمانی عضو شورای فرماندهی لشکر ۲۵ کربلا، سردار شهیدی است که با سن 22 سال سن‌، 2 هزار و 502 روز سابقه جبهه و جنگ دارد.

خبرگزاری فارس: سردار‌ی که ۲۵۰۲ روز ‌در جبهه حضور داشت‌/ نوشتن آخرین نامه با خودکار قرمز

به گزارش خبرنگار خبرگزاری فارس در سوادکوه، تولد سردار کمیل ایمانی در 20 تیر سال 45 و شهادتش در 19 تیر 1367 است و این سردار سوادکوهی 2 هزار و 502 روز سابقه جبهه و جنگ دارد و این در حالی است که تنها 22 سال سن داشت و طول دفاع مقدس هم 2 هزار و 900 روز بوده است.

شهر زیراب سوادکوه با یادمانی از این سردار متین و مودب و مهربان آذین شده است و عطر خوشبوی او در میانه تیر هر سال که سالروز تولد و شهادتش است یادآور جوانانی از این سرزمین است که جان‌شان را در طبق اخلاص گذاشتند و زندگی خود را در دفاع مقدس معنا کردند تا مسیر عزت و سرافرازی برای ما روشن و هموار شود.

«ممشی» سوادکوه؛ محل تولد یک سردار

سردار پرویز (کمیل) ایمانی در 20 تیر 1345 در روستای "ممشی" سوادکوه متولد شد.

با نگاهی به نمرات مقاطع تحصیلی هیچ تجدیدی را نمی‌بینیم و گاهی هم از شاگردان ممتاز با معدل بالاتر از 17 بود.

با پایان سال تحصیلی چهارم دبستان به شهر زیراب کوچ کردند و در جوار امامزاده عبدالحق و سپس امامزاده ابوطالب زیراب سکنی گزیدند.

در مدارس شهداد، مدرسه راهنمایی سعدی، امیر معزی، آیت الله کاشانی زیراب سوادکوه درس خواند.

سال‌های دبیرستان وی همزمان با آغاز انقلاب و جنگ تحمیلی همراه بود.

نخستین اعزام به مریوان

در آذر سال 61 برای آموزش نظامی به پادگان منجیل رفت و پس از 34 روز در نخستین اعزام با لباس بسیجی به جبهه غرب کشور در مریوان اعزام شد.

در اردیبهشت سال 62 به مدت بیش از 3 ماه به جبهه‌های حق علیه باطل در کامیاران رفت و در مهر 62 با اصابت گلوله مستقیم توسط گروهک‌ها از ناحیه پا زخمی شد و در 26 آذر 62 با تشکیل پرونده در سپاه ساری به عنوان نیروی رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد.

دامادی که بسته حنایش را باز نکرد

با آموزش تخصصی تخریب در سپاه یکم ثار الله تهران به عنوان مربی در گردان تخریب لشکر 25 کربلا انتخاب شد و در 9 آذر 62 هم زمان با میلاد رسول اکرم (ص) با لباس سبز پاسداری در مراسمی ساده در سن 19 سالگی ازدواج کرد و بنا بر گفته مادرش به احترام همرزمان شهیدش بسته حنای حنابندان خود را برای جلوگیری از شادی مضاعف باز نکرد.

در ماه‌های پایانی سال 65 به خانه سازمانی پادگان شهید بهشتی اهواز کوچ کرد و در زمستان سال 65 و قبل از عملیات کربلای چهار معاون عملیاتی و آموزشی گردان تخریب لشکر 25 کربلا شد.

فعالیت در بخش آمار سپاه ناحیه مازندران، اعزام به جبهه‌های جنوب در مقر لشکر 25 کربلا در هفت تپه، سقوط اتومبیل در گردنه‌های صعب‌العبور بانه و مجروح شدن شدید وی، شیمیایی شدن در عملیات والفجر 10 در منطقه حلبچه و فرماندهی گردان تخریب را در سنین 20 و 21 سالگی تجربه کرد.

مین ضد تانکی که قایق‌ها را منفجر کرد

درایت و خلاقیت و تعامل فکری و اقدامات موثر عملی کمیل ایمانی را که از ماه‌های پایانی سال 62 نام خود را از پرویز به کمیل تغییر داده بود، به عنوان عضو شورای فرماندهی لشکر 25 کربلا یکی از یزرگ‌ترین و عمل کننده‌ترین لشکر ویژه پیاده جنگ شد.

ابتکار عمل وی در استفاده از مین ضد تانک که فقط در خشکی عمل می‌کرد در دریا که موجب نابودی قایق‌های دشمن را فراهم آورد، از خلاقیت‌های وی محسوب می‌شود.

حضور در عملیات‌های؛ والفجر چهار، شش، هشت، 10 و قدس یک، دو، کربلای یک، دو، چهار، پنج و 10، بیت‌المقدس هفت و عملیات‌های تخریب و تک‌های ضربتی، پاتک‌ها و چندین عملیات بزرگ و کوچک در کارنامه شهید سردار کمیل ایمانی خودنمایی می‌کند.

دائم الوضو بودن فرمانده تخریب

مقالات مذهبی و سیاسی کمیل ایمانی و کتا‌ب‌های موجود در کتابخانه او از بزرگانی مانند؛ مطهری، شریعتی، قرائتی، دستغیب، رفسنجانی بیانگر مطالعات و اندیشه‌ها و باورهای این شهید است.

روبه‌رو شدن همیشگی با شهادت در گردان تخریب باعث شد تا دائم الوضو بودن و بیان ذکر خدا را دائما انجام دهد و آن را به گردان تخریب سفارش کند.

2502 روز سابقه جبهه

77 ماه با لباس پاسداری و شش ماه و 12 روز با لباس بسیجی در مناطق جنگی غرب و جنوب حضور موثر داشت و چهار بار مجروح شد که آخرین آن در عملیات بیت‌المقدس هفت پس از آنکه همه نیروها از پل گذشتند به همراه دو همرزم خود با انفجار پل که دشمن را پشت کانال‌های پر از آب و عمیق منطقه شلمچه زمین گیر کرد و در حال نوشیدن آب دور هم بودند که بر اثر اصابت خمپاره، علی‌اکبر بخشیان و محمود بکایی شهید شدند و برخورد خمپاره به ستون فقرات در ناحیه پشت و کمی بالاتر از کمر کمیل ایمانی موجب قطع نخاع شدنش شد و پس از 23 روز در 19 تیر 67 و 24 ساعت مانده به پذیرش قطعنامه 598 در سن 22 سالگی به شهادت رسید.

در هنگام شهادت دو دختر به نام‌های مطهره یک ساله و معظمه که در شکم مادرش بود، داشت.

پیکر شهید کمیل ایمانی با تشییع باشکوه مردم سوادکوه در گلزار شهدای امامزاده عبدالحق زیراب بنا بر وصیتش به خاک سپرده شد.

شهیدی که تنها یکبار با خودکار قرمز نوشت

‌مادر شهید می‌گوید که کمیل همواره با خودکار آبی یا مشکی نامه می‌نوشت و می‌گفت آخرین نامه خودم را با خودکار قرمز می‌نویسم.

به شوخی می‌گفت که تا حالا با قرمز ننوشته و این شانس را نداریم که آخرین یادداشت داشته باشیم.

آخرین سفرش را تنها به جنوب و مناطق عملیاتی رفت و همسرش پس از چند روز به اهواز رفت و روی طاقچه خانه‌اش یادداشتی با خودکار قرمز دید که در آن با نام بردن از امامزاده عبدالحق زیراب از همسرش خواست سلامش را به همه برساند.

سردار کمیل ایمانی اهل افراط و تفریط نبود

یار علی ایمانی که شش ماه را در کنار برادر فرمانده‌اش در جبهه بود در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاری فارس در سوادکوه که در حاشیه بزرگداشت سالروز شهادت سردار شهید کمیل ایمانی در گلزار شهدای امامزاده عبدالحق زیراب که با تلاش کتابخانه عمومی سردار کمیل ایمانی زیراب برگزار شده بود، با اشاره به اینکه کمیل ایمانی را با نماز شب و عباداتش می‌شناسند، افزود: سردار کمیل ایمانی فرقی بین من و دیگران باقی نمی‌گذاشت و اهل افراط و تفریط نبود.

برادر سردار شهید کمیل ایمانی با تاکید بر ابتکار و خلاقیت این شهید، یادآوری کرد: سردار کمیل ایمانی یک تئوریسین بود و در طراحی مین "والمر" به من گفت که دوست دارم در بخش میانی بدنه مین عکس من در داخل آن طراحی شود.

خانواده شهید کمیل ایمانی تابع ولی فقیه است

وی با تاکید بر اینکه خانواده شهید کمیل ایمانی به هیچ حزب و جریان سیاسی متصل نیست، خاطرنشان کرد: ما خانواده شهید کمیل ایمانی تابع ولی فقیه هستیم و به هیچ گروه سیاسی وابستگی نداریم و در مسیر آرمان‌های نظام اسلامی گام بر می‌داریم.

یار علی ایمانی به بیان خاطره‌ای از شهید سردار کمیل ایمانی اشاره و یادآوری کرد: برای آشنایی با میدان مین به همراه سردار کمیل به منطقه کارخانه نمک رفته بودیم که با صدای خمپاره 60 که تا نزدیک شدن به زمین بی‌صدا است به سوی زمین‌خیز رفتیم که در حال بلند شدن دردی را در پهلویم احساس کردم و دست شهید کمیل را به صورت پنجه گربه‌ای در زیر شکمم مشاهده کردم و بعد از پرسیدن دلیل این کار مین گوجه‌ای را در زیر شکمم مشاهده کردم که اگر سردار کمیل در حال خیز برداشتن متوجه مین گوجه‌ای که به سختی قابل مشاهده بود، نمی‌شد چیزی از من باقی نمی‌ماند.

شهیدی که مرخصی 30 روزه ماه رمضانش 3 روزه به اتمام رسید

منوچهر ایمانی برادر دیگر سردار شهید کمیل ایمانی با بیان خاطره‌ای از ماه رمضان شهید سردار کمیل ایمانی به مرخصی وی برای روزه گرفتن در کنار خانواده اشاره کرد و گفت: سردار کمیل برای روزه گرفتن در کنار خانواده، تصمیم گرفت تا یک ماه در کنار خانواده بماند ولی سه روز بعد از ماه رمضان از هفت تپه به سپاه سوادکوه زنگ زدند و ما به آزادمهر که مقر سپاه سوادکوه بود رفتیم و سردار مرتضی قربانی از کمیل خواست تا فردا به هفت تپه برود.

برادر شهید گفت: کمیل به فکر اینکه عملیاتی در پیش هست سه روز بعد از ماه رمضانی که دلش می‌خواست 30 روز بماند به مناطق عملیاتی بازگشت.

زندگی و خاطرات سردار شهید کمیل ایمانی با نام خودکار قرمز در ضمیمه شماره یک سبز و سرخ به صورت یک کتابچه به چاپ رسیده است.




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

آنچه می خوانید متن نامه ایست از شهید احمدرضا احدی دارنده ی رتبه ی نخست کنکور پزشکی سال 64 ، که ساعتی قبل از شهادت نوشته شده است.

«بسم رب الشهدء و الصدیقین»

چه کسی می داند جنگ چیست؟ چه کسی می داند فرود یک خمپاره ، قلب چند نفر را می درد؟ چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن ، یعنی آتش ، یعنی گریز به هرجا ، به هر جا که اینجا نباشد ، یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟ جوانم چه می کند ؟ دخترم چه شد؟

به راستی ما کجای این سوال و جواب ها قرار گرفته ایم؟

کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود ، از قصه ی دختران معصوم سوسنگرد باخبر است؟

کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست؟ چه کسی در هویزه جنگیده ، کشته شده و در آن جا دفن شده؟

چه کسی است که معنی این جمله را درک کند : «نبرد تن و تانک!»

اصلا چه کسی می داند تانک چیست؟ چگونه سر 120 دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی های تانک له می شود؟

آیا می توانید این مسئله را حل کنید :

گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله ی هزار متری شلیک می شود و در مبدأ به حلقومی اصابت و آن را سوراخ و گذر می کند. حالا معلوم نمایید ، سر کجا افتاده است؟ کدام گریبان پاره می شود؟ کدام کودک در انزوا و خلوت اشک می ریزد؟ و کدام... و کدام...؟ توانستید؟!

اگر نمی توانید ، این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید :

هواپیمایی با یک و نیم برابر سرعت صوت از ارتفاع 10 متری سطح زمین ، ماشین لندکروزی را که با سرعت در جاده ی مهران- دهلران حرکت می کند ، مورد اصابت قرار میدهد. اگر از مقاومت هوا صرف نظر شود، معلوم کنید کدام تن می سوزد؟ کدام سر می پرد؟ چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟ چگونه می توانیم در شهر خود بمانیم و فقط درس بخوانیم؟ چگونه می توانیم درها را به روی خود ببندیم و چون موش در انبار کلمات کهنه ی کتاب ، لانه بگیریم؟

کدام مسئله را حل می کنی؟ برای کدام امتحان درس می خوانی ؟ به چه امید نفس می کشی؟ کیف و کلاسورت را از چه پر می کنی؟ از خیال ، از کتاب ، از لقب دکتر یا از آدامسی که هر روز مادرت در کیفت می گذارد؟

کدام اضطراب ، جانت را می خورد؟ دیر رسیدن به اتوبوس؟ دیر رسیدن به سر کلاس؟ نمره گرفتن؟

دلت را به چه بسته ای؟ به مدرک ، به ماشین ، به قبول شدن در حوزه ی فوق دکترا؟

آی پسرک دانشجو ، به تو چه مربوط است که خانواده ای در همسایگی تو داغدار شده است؟ جوانی به خاک افتاده است؟

آی دخترک دانشجو ، به تو چه مربوط است که دختران سوسنگرد را به اشک نشانده اند و آنان را زنده به گور کرده اند؟

هیچ می دانستی ؟ حتماً نه! هیچ آیا آنجا که کارون و دجله و فرات به هم گره می خورد ، به دنبال آب ، گشته ای تا اندکی زبان خشکیده ی کودکی را تر کنی و آنگاه که قطره ای نم یافتی و با امید های فراوان به بالین آن کودک رفتی تا سیرابش کنی ، دیدی که کودک دیگر آب نمی خورد؟!

اما تو اگر قاسم نیستی ، اگر علی اکبر نیستی ، لااقل حرمله مباش! که خدا هدیه ی حسین را پذیرفت و خون علی اکبر و علی اصغر را به زمین پس نداد. من نمی دانم که فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد کرد!

صفایی ندارد ارسطو شدن ، خوشا پرکشیدن ، پرستو شدن




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

جواد اکبری گفت:‌ حاج احمد هم آن روز در مریوان نبود و ساعت یک نیمه شب تازه رسید. می‌خواستم جریان ازدواجم را به حاج احمد بگویم اما نمی‌شد. مدام مریوانی، غیر مریوانی، نیروهای بسیج و سپاه با او کار داشتند. نمی‌دانم چه شد که یک دفعه جلو رفتم و با صداى بلند رو به دیگر بچه‌ها گفتم: بس کنید دیگر، نوبت ماست.

خبرگزاری فارس: تا حاج احمد نیامد مراسم عروسی را شروع نکردیم

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، سردار جاویدان اثر حاج احمد متوسلیان از جمله افرادی است که شجاعت و دلاورمردی او زبانزد خاص و عام است. نقش به سزای او را نمی‌توان در آرامش بخشیدن به شهر مریوان در کردستان نادیده گرفت. وی اولی فرمانده تیپ محمدرسول الله(ص) بود.

تصاویر زیادی از این سردار اسلام به جای مانده که یکی از آنها مربوط به حضور وی در مراسم عروسی یکی از همرزمانش (جواد اکبری)در مریوان می‌باشد که نظر شما را به خاطره این تصویر جلب می کنیم:

 

 

آن روز حمام کرده بودم و لباس تمیز سپاه به تن داشتم – من نیروى داوطلب بودم اما آن شب استثناء لباس سپاه پوشیدم- حاج احمد هم آن روز در مریوان نبود و ساعت یک نیمه شب تازه رسید. با بچه‌ها در حیاط  سپاه مریوان بودیم که حاجى رسید. می‌خواستم جریان ازدواجم را به حاج احمد بگویم اما نمی‌شد. مدام مریوانی، غیر مریوانی، نیروهای بسیج و سپاه با او کار داشتند. حسابی سرش شلوغ بود. نمی‌دانم چه شد که یک دفعه جلو رفتم و با صداى بلند رو به دیگر بچه‌ها گفتم: بس کنید دیگر، نوبت ماست. من هم با حاج احمد کار دارم.

دست حاج احمد را گرفتم و او را کنار کشیدم.

گفت: جواد چى شده؟

گفتم: می‌خواهم چیزی به تو بگویم.

گفت :جریان چیست؟

گفتم: حاجی من ازدواج کردم.

گفت: چی؟ ازدواج کردی؟ با چه کسی؟

گفتم: با یکی از خواهرهای امدادگر مشغول در بیمارستان مریوان. آمده‌ام اینجا شما را دعوت کنم که در جشن ما شرکت کنی.

حاجى رو به بچه ها کرد و گفت: سپاه تعطیل است، راه بیفتید برویم به جشن عروسى.

با همان لباس گرد و خاکی به منزل مجتبی عسگری رفتیم. قرار بود مراسم آنجا برگزار شود. یک اتاق خانم‌ها بودند و یک اتاق آقایان. در همان اتاق ها هم سفره شام پهن شد. چند عکس یادگاری هم با حاج احمد انداختیم. ما تا آخر شب منتظر حاجى مانده بودیم و نتوانستیم شام خوبى تهیه کنیم. به همین دلیل چند عدد هندوانه یا خربزه گرفتیم و شام عروسی شد: نان و هندوانه و خربزه. اما در عوض خیلی خوش گذشت.

* زندگی نامه حاج احمد متوسلیان:

احمد متوسلیان در سال 1332 در خانواده‌ای مومن و مذهبی در یکی از محلات جنوب شهر تهران به دنیا آمد. وی دوران تحصیل ابتدایی را در دبستان اسلامی مصطفوی به پایان برد و ضمن تحصیل، به پدرش که در بازار به شغل شیرینی فروشی اشتغال داشت، کمک می‌کرد.

پس از پایان دوره ابتدایی، در هنرستان صنعتی، شبانه به تحصیل ادامه داد و در سال 1351 موفق به اخذ دیپلم گردید. سپس به خدمت سربازی اعزام شد و در شیراز دوره تخصصی تانک را گذراند و پس از آن، به سرپل ذهاب اعزام شد. متوسلیان در دوران سربازی، فردی مذهبی و مومن بود و در بحث‌ها، مخالفت خود را با رژیم ستمشاهی بیان می‌کرد. پس از اتمام خدمت سربازی، در یک شرکت تاسیساتی خصوصی استخدام شد و بعد از چند ماه، به خرم‌آباد منتقل شد و به فعالیت‌های سیاسی- تبلیغی خود ادامه داد. وی پس از مدت‌ها تعقیب و گریز، در سال 1354 توسط اکیپی از کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک دستگیر و روانه زندان شد و مدت 5 ماه را در زندان مخوف فلک‌الافلاک خرم‌آباد در سلولی انفرادی گذراند. پس از آزادی، در شروع قیام‌های خونین قم و تبریز در سال 1356، نقش رابط و هماهنگ کننده تظاهرات را در محلات جنوبی تهران عهده‌دار شد و رابطه‌ای تنگاتنگ با حرکت‌های مکتبی محافل دانشجویی و روحانیت مبارز تهران داشت. با شدت یافتن روند نهضت اسلامی و رویارویی مردم با مزدوران طاغوت، بارها تا پای شهادت پیش رفت و در روزهای 21 و 22 بهمن ماه 1357 تلاش و ایثار چشمگیری از خود نشان داد.

با پیروزی انقلاب اسلامی، مسئولیت تشکیل کمیته انقلاب اسلامی محل خویش را عهده‌‌دار شد. پس از شکل‌گیری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به این ارگان پیوست و دوشادوش سایر همرزمانش با حداقل امکانات موجود به سازماندهی نیروها همت گماشت. احمد متوسلیان پس از شروع قائله کردستان در اسفندماه سال 1357 به همراه 66 تن از همرزمانش داوطلبانه عازم بوکان شد و به دلیل ابتکار عمل هوشیارانه و فرماندهی قاطع خود توانست کلیه اشرار مسلح را متواری کند.

وی پس از تثبیت مواضع نیروهای انقلاب در بوکان، به شهرهای سقز و بانه رفت. در ابتدای ورود به شهر بانه، به تلافی کمین ناجوانمردانه‌ای که ضدانقلابیون به نیروهای ستون ارتش زده بودند، طی یک عملیات دقیق ضدکمین خسارات سنگینی به آنان وارد آورد که در این نبرد، چهارصد اسیر و دویست کشته از ضدانقلاب برجای ماند.

پس از آن به همراه گروهی از رزمندگان از جمله معاون خود (شهید محمد توسلی) برای فتح سنندج راهی این شهر شد.

ستون تحت فرماندهی او از سمت راست شهر، حلقه محاصره ضدانقلاب را در هم شکست و به همراه سرداران رشیدی چون محمد بروجردی و اصغر وصالی، سنندج را آزاد نمود و کمر تجزیه‌طلبان را شکست.

در زمستان سال 1358 به او ماموریت داده شد تا جاده پاوه - کرمانشاه را که در تصرف ضدانقلاب بود، آزاد کند. عملیات با فرماندهی او و همکاری سپاه پاوه شروع و با موفقیت کامل به انجام رسید. وی چندی بعد با حکم شهید بروجردی، به فرماندهی سپاه پاوه منصوب شد.

اوایل خرداد 1359 ماموریت آزادسازی شهرستان مریوان که در تصرف گروهک‌های محارب بود، به وی محول شد. وی پس از ورود به شهر و سازماندهی نیروها، با یورشی سهمگین و برق‌آسا توانست شهر مریوان و مناطق اطراف آن را آزاد کند.

از همین زمان بود که مسئولیت فرماندهی سپاه مریوان به عهده وی گذاشته شد و بلافاصله به اتفاق شهدای بزرگواری چون حاج عباس کریمی، سید محمدرضا دستواره، رضا چراغی، حسین قوجه‌ای، حسین زمانی، محسن نورانی و علیرضا ناهیدی به پاکسازی مواضع مزدوران استکبار اعم از کومله، دمکرات و رزگاری پرداخت.

پس از حذف باند بنی‌صدر از دستگاه اجرایی کشور - در دی ماه 1360 عملیات محمدرسول‌الله(ص) از دو محور مریوان و پاوه روی منطقه خرمال توسط احمد متوسلیان و شهید حاج همت رهبری شد که در این محور، رزمندگان اسلام به مرزهای بین‌المللی رسیدند. این عملیات در حقیقت سنگ بنای تاسیس تیپ 27 حضرت رسول(ص) به شمار می‌رود.

احمد متوسلیان در سال 1360 پس از بازگشت از مراسم حج، ماموریت یافت تا رزم بی‌امان خود را در جبهه‌های جنوب ادامه دهد. او از طرف فرماندهی کل سپاه مامور شد با بکارگیری برادران سپاه مریوان و پاوه تیپ محمدرسول‌الله(ص) - که بعدها به لشکر تبدیل شد - را تشکیل دهد و فرماندهی تیپ مذکور را نیز خود به عهده گیرد.

چندی بعد زمینه اجرای عملیات بیت‌المقدس در دستور کار یگان‌های رزمی قرار گرفت. متوسلیان علاوه بر مسئولیت خطیر فرماندهی تیپ، در تمامی ماموریت‌های شناسایی شرکت داشت و با نفوذ به قلب مواضع دشمن از نزدیک راه‌‌کارهای مناسب عملیات را شناسایی می‌کرد.

در شب دهم اردیبهشت ماه سال 1361 عملیات بیت‌المقدس آغاز شد و رزمندگان اسلام به فرماندهی احمد متوسلیان از دو محور به مواضع دشمن یورش بردند. نقطه آغاز عملیات، منطقه دارخوین به سمت جاده اهواز - خرمشهر بود که با عبور نیروها از ورود متلاطم کارون به سمت دژ مارد جهت‌دهی شده بود.

با وجود حجم سنگین آتش کور و بی‌وقفه یگان‌های توپخانه ارتش بعث عراق، رزمندگان اسلام توانستند نیروهای دشمن را در این محورها زمین‌گیر کنند و کلیه پاتک‌های آنها را دفع نمایند.

احمد متوسلیان در اواخر خرداد سال 1361 طی ماموریتی به همراه یک هیات عالی‌رتبه دیپلماتیک از مسئولین سیاسی - نظامی کشورمان راهی سوریه شد تا راه‌های مساعدت به مردم مظلوم و بی‌دفاع لبنان را بررسی نماید.

در چهاردهم تیر سال 1361، اتومبیل هیات نمایندگی دیپلماتیک کشورمان حین ورود به شهر بیروت و در هنگام عبور از پست ایست و بازرسی، ‌مزدوران حزب فالانژ اتومبیل را متوقف و چهار سرنشین خودرو مزبور به رغم مصونیت دیپلماتیک - توسط آدم‌ربایان دست‌نشانده رژیم تروریستی تل‌آویو گروگان گرفته شده شدند.

این چهار نفر که عبارتند از؛ "محسن موسوی"، "احمد متوسلیان"، "تقی رستگار مقدم" و خبرنگار عکاس خبرگزاری جمهوری اسلامی - ایرنا - "کاظم اخوان" پس از شکنجه و بازجویی، به نظامیان اسرائیلی تحویل گردیدند،‌ که از سرنوشت آنان تاکنون اطلاعی در دست نیست.




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

دویدم سمت درب بیمارستان. از کنار دیوار رفتم و همین که در راهرو پیچیدم و چند قدم آن طرف‌تر احمد را دیدم. چهره‌اش غضبناک بود. ترسیدم؛ خواستم برگردم که حاجى گفت: کجا؟

خبرگزاری فارس: ماجرای گریه کردن حاج احمد برای بسیجی 17 ساله

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، جدی بود و نظامی بودن از جمله ویژگی‌های پررنگ شحصیت حاج احمد متوسلیان بود. روای این خاطره حاج مجتبی عسگری است که بسیار شیوا آن را تعریف کرده است:

هر پاسداری که وارد مریوان می‌شد دو شغل داشت. یک شغل رزمی و یک شغل بزمی. چون اداره شهر با بچه‌های سپاه بود. حاجى مرا مسئول شبکه بهداشت مریوان که بیمارستان مریوان هم زیر مجموعه‌اش بود، قرار داد. اولین حرفی که به من زد گفت: مجتبی شنیده‌ای که ضد انقلاب در سنندج به بچه‌های زخمی، آمپول اشتباهی تزریق می کنه و آنها را شهید می کنه؟

گفتم: بله.

گفت: اگر در این بیمارستان مریوان کسی به مجروح نرسد و نیروها شهید شوند، من سقف بیمارستان را روی سرت خراب می‌کنم، اگر مردش هستی بایست؟ گفتم: می‌ایستم.

من مسئول بهداشت مریوان شدم، یکی از بچه‌ها مسئول رادیو تلویزیون، یکی فرماندار و ... .

این شغل بزمی‌مان بود. شغل رزمی‌‌یمان هم مسئول تخریب و امدادگر عملیات بودم.

یک روز به احمد گفتم: می‌خواهم به مرخصی بروم. گفت: نمی‌شود. گفتم: می‌خواهم ازدواج کنم. احمد در این قضیه خیلی با بچه‌ها راه می‌آمد. قبول کرد و گفت: چهار، پنج روز وقت داری بروى و برگردى. گفتم: نمی‌شود! فقط رفت و برگشتم به یزد 4 روز طول می‌کشد. یعنی فقط یک روز آنجا باشم؟ گفت: برو و زود برگرد.

مرخصی‌ام 20 روز طول کشید. احمد به من خیلی علاقه داشت. نه به خاطر اینکه من خوب بودم بلکه به خاطر همسرم به من احترام می‌گذاشت. به من و علی میرکیانی و سیف الله منتظری و بقیه متأهلین احترام خاصی می‌گذاشت.

مدتى بعد از اینکه ازدواج کردم، باز به مرخصی رفتم. وقتی به بیمارستان مریوان برگشتم سر ظهر بود و سفره پهن بود . بچه‌ها غذا می‌خوردند. غذا را که خوردیم درب اتاق باز شد و شهید ممقانی وارد شد، گفت: مجتبی، برادر احمد با تو کار دارد. گفتم: مگر برادر احمد فهمیده که من از مرخصی آمده‌ام؟ گفت: حتما فهمیده که کارت دارد. من خیلی به خودم مغرور شدم براى اینکه احمد متوسلیان آمده مرا ببیند!

دویدم سمت درب بیمارستان. از کنار دیوار رفتم و همین که در راهرو پیچیدم و چند قدم آن طرف‌تر احمد را دیدم. چهره‌اش غضبناک بود. ترسیدم؛ خواستم برگردم که حاجى گفت: کجا؟

او مسائل شرعی را خیلی رعایت می‌کرد. هیچ وقت نتوانستم به او ابتدا سلام کنم، معمولا او پیش دستی می‌کرد. اما آن روز جواب سلام مرا هم نداد. یقه مرا گرفت و طورى مرا کشید بالا که روی پایم بلند شدم. خیلی پر زور بود.

گفتم: برادر احمد چه شده؟ یقه‌ام را ول کن. هیچ چیزى نگفت. شروع کرد مرا در بخش بیمارستان به دنبال خودش کشیدن. دیدم دکترها و پرستارها ردیف ایستادند و نظاره گر این صحنه هستند. نفر آخر آنها هم همسرم ایستاده بود. معلوم بود قبل از این احمد در اینجا با دیگران دعواهایش را کرده بود.

ممقانی رئیس بیمارستان مریوان و من رئیس شبکه بهداشت کل مریوان بودم. در همین گیر و دار تازه فهمیدم هر مشکلى که پیش آمده، ممقانی انداخته گردن من. به حاجى گفتم: برادر احمد همسرم اینجاست! هواى ما را داشته باش.

احمد در فرماندهی‌اش جایی که به هدر رفتن نیروی انسانی و بیت المال در میان بود رو دربایستی با کسی نداشت.

برگشت بهم گفت: همسرت اینجاست، چشمت کور. می‌خواستی درست کار کنی.

حاجى جایی که صحبت از بیت المال در میان بود، رعایت حال افراد را نمی‌کرد. البته آبروی کسی را هم نمی‌برد. آن روز با من خشن برخورد کرد. مرا به اتاقی برد و درب آنجا باز کرد.

گفت: این چیست؟ دیدم یک جوان 18- 17 ساله روی تخت خوابیده و دست‌هایش خونی و زخمی است. تازه فهمیدم احمد از چه چیزى ناراحت است. نگاه

کردم و متوجه شدم خون روی شلوارش، براى الان نیست. لکه‌هاى خون حداقل براى 2 یا 3 روز پیش است.

گفتم: برادر احمد، این زخمی است.

گفت: من هم می‌دانم زخمی است.

حاجى رو کرد به آن رزمنده و اسم و مشخصاتش را پرسید. یادم هست آن رزمنده گفت که یک هفته است که مجروح شده.

حاجى ازش پرسید: چرا لباست را عوض نکردند؟ چطور غذا می‌خوری؟

رزمنده گفت: با دست.

حاجى پرسید: چرا دستت را تمیز نکردی؟

رزمنده گفت: خودم که چون پاهایم شکسته نمی‌توانم، کسی هم کمکم نکرده. آنجا بود که من یاد آن جمله احمد افتادم که گفت: اگر اتفاقى بیفتد سقف بیمارستان را روی سرت خراب می‌کنم. متوجه شدم اتفاق بدی افتاده، کارم قابل توجیه نبود. حقم بوده که جلوی همسرم این رفتار را با من داشته باشد. این افکار در عرض 20 ثانیه از ذهنم گذشت. با خود گفتم وقتى قضیه را نمی‌دانستم با من آن طور برخورد کرد، حالا که خبردار شدم حتماً کتک خواهم خورد.

تصمیم گرفتم این طور جواب دهم که من رئیس شبکه بهدارى هستم. بهدارى 10 بیمارستان، 10 درمانگاه، 30 شبکه روستایى دارد. رئیس بیمارستان و مسئول بخش دارد. مسئول بخش کمک بهیار دارد. کمک بهیار باید این کار را بکند. آقاى ممقانى، رئیس بیمارستان باید جواب بدهد، بیمارستان تشکیلات دارد.

خدا شاهد است « کاف » تشکیلات هنوز در دهان من نچرخیده بود که حاجی فهمید من چه می‌خواهم بگویم. پشتش را به من کرد، فهمیدم دنبال چیزى می‌گردد و قرار است آن چیز به سر من بخورد. به محض اینکه چرخید و حواسش از من پرت شد یواش یواش در اتاق را باز کردم. دیدم بچه‌ها پشت در، گوش ایستاده‌اند.

یادم نیست در از داخل باز می‌شد یا رو به بیرون، خلاصه بچه‌ها به بیرون اتاق یا داخل آن افتادند. پایم را رویشان گذاشتم و فرار کردم. بچه‌ها هم هرکدام به

سمتى فرار کردند. صداى حاجى را مى‌شنیدم که فریاد می‌زد: بایست.

داشتم از بغل دیوار می‌دویدم، به پیچ راهرو که رسیدم دیدم یک چیزى به سرعت از کنار من رد شد و زوزوه کشان به دیوار اصابت کرد. نگاه کردم دیدم یک چنگال بود

که محکم به دیوار خورده و گچ دیوار به زمین ریخت. اگر این چنگال به گردن من خورده بود کارم تمام بود. خلاصه به سمت حیاط بیمارستان دویدم.

بچه‌ها جلوى احمد را گرفتند. حاجى به من گفت: تو قول دادى در بیمارستان به مجروحان رسیدگى کنى، تو مرد نیستى، حرفت حرف نیست.

حق هم داشت. وقتى احمد عصبانى می‌شد در بین بچه ها به هم می‌گفتیم به اصطلاح آمپر چسبانده. آمپر شد صد، شد هشتاد، شد شصت، شد چهل. وقتى به چهل می‌رسید، می‌دانستیم دیگر مشکل ندارد و عصبانیتش فروکش کرده است. معذرت خواهى کردم و گفتم: دیگر این کار را نمی‌کنم. اما گفت :نه تو را ول نمی‌کنم. شب ساعت 9 به سپاه بیا.

پیش خودم گفتم باشد تو از اینجا برو، تا شب خدا بزرگ است.

سر ساعت 9 باید می‌رفتم مقر سپاه مریوان. ساعت 8 شب به همسرم گفتم: پاشو با هم برویم. گفت: من نمى‌آیم، اگر بیایم یک چیزى به تو می‌گوید و آن وقت ممکن است من چیزى به او بگوییم که بد باشد، زشت است من به برادر احمد چیزى بگویم.

گفتم: تو بیخود می‌کنى چیزى بگویى، دعوا که نداریم. من هم زیرک بودم می‌دانستم اگر خانمم باشد، برادر احمد اقدام آنچنانى نخواهد کرد. سر ساعت

9 به اتاقش رفتیم. یک میز کوچک چوبى و یک صندلى داشت که پشت آن نشسته

بود. من وارد اتاق شدم و کنارش رفتم. به فاصله 10 ثانیه بعد هم همسرم وارد شد. قیافه احمد اخمو بود. یک دفعه که چشمش به خانمم افتاد گفت: چرا همسرت را همراه خودت آوردى؟

گفتم: یا وجیهاً عندالله اشفع لنا عندالله (بلا تشبیه) فضا عوض شد. البته از اول هم قصد برخورد نداشت. بعد بلند شد مرا در آغوش گرفت و گریه کرد و گفت پدر و مادر این رزمنده‌ها، آنها را به ما سپرده‌‌اند باید از آنها مواظبت کنیم.

می‌گویند احمد خشن بود، احمد قاطع بود. خشونت طلب نبود. در دستورات نظامى خشک بود. آن شب احمد از من و خانمم عذرخواهى کرد و گفت: مجتبى حقش بود، اما من هم تندروى کردم.




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

خدايا ، فقط تو

" هر گاه دلم رفت تا محبت کسي را به دل بگيرد، تو او را خراب کردي.

خدايا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستي.

عشق هر کسي را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتي.

هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سايه اميدي، و به خاطر آرزويي، براي دلم امنيتي به وجود آورم، تو يکباره همه را برهم زدي.

در طوفان هاي وحشتزاي حوادث رهايم کردي، تا هيچ آرزويي در دل نپرورم و هيچ خيري نداشته باشم و هيچ وقت آرامش و امنيتي در دل خود احساس نکنم...

تو اين چنين کردي تا به غير از تو محبوبي نگيرم و به جز تو آرزويي نداشته باشم،

و جز تو به چيزي يا به کسي اميد نبندم، و جز در سايه توکل به تو، آرامش و امنيت احساس نکنم...

خدايا تو را بر همه اين نعمتها شکر مي کنم."





دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

 اولین شهید تفحص چه کسی بود؟
آخرین بار به پدرش گفت «بابا من رفتم خط»، وقتی خداحافظی کرد مادر مشغول کار بود که گفت «مامان من دارم می‌روم، خداحافظ»؛ مادر تا به پایین برسد او رفته بود اصلاً نفهمید علیرضا چطور پوتین‌هایش را پوشید. فقط شنید که «سه ماه دیگر بر می‌گردم».

 

 

به گزارش خبرنگار فرهنگ و هنر شبکه اطلاع رساني دانا، شهید «علیرضا حیدری»، از سربازان باصفای لشکر ۲۷ محمدرسول ‌الله (ص) بود. محل اصلی خدمتش در واحد لجستیک لشکر در پادگان دوکوهه بود. هر بار که همراه برادارن تفحص برای انجام کاری از دوکوهه به فکه می‌رفت، با حسرتی وصف ناشدنی از آنها التماس دعا داشت تا محل خدمت او را نیز به آنجا منتقل کنند و او هم تفحص‌گر شود. در نهایت موافقت‌نامه را از واحد لجستکی گرفت.

به خاطر شوخ‌طبعی و جنب و جوش زیادش همیشه جایش در خانه خالی بود؛ آخرین بار به پدرش گفت «بابا من رفتم خط»، وقتی خداحافظی کرد مادر مشغول کار بود که گفت «مامان من دارم می‌روم، خداحافظ»؛ مادر تا به پایین برسد او رفته بود اصلاً نفهمید علیرضا چطور پوتین‌هایش را پوشید. فقط شنید که «سه ماه دیگر بر می‌گردم».

شیاری در اطراف ارتفاع 146 فکه، منطقه عملیاتی والفجر یک وجود داشت که تعدادی شهید در آنجا بر زمین افتاده بودند؛ دهمین روز فروردین ماه سال1371 که عطر بهاری تپه ماهورها را پر کرده بود، نیروها به سه دسته تقسیم شدند و چند نفر دیگر هم به طرف همان شیار رفتند، سیدعلی موسوی تازه ازدواج کرده بود و بچه‌ها اصرار داشتند او همراهشان نیاید ولی قبول نکرد، سید که تخریبچی گروه بود در جلو حرکت می‌کرد و بقیه پشت سرش وارد میدان مین شدند.

چند شهیدی که در اطراف افتاده بودند جمع کردند و کناری گذاشتند؛ بچه‌ها مشغول جستجوی پلاک شهدا بودند، سیدعلی در سمت چپ مسیر خواست راهی باز کند تا چند شهید دیگر که آن طرفتر بودند بیاورند. سید در حال خنثی سازی بود که علیرضا متوجه پیکر شهیدی در انتهای معبر شد. سفیدی استخوان‌های کلاهخود توجه او را جلب کرد. از سید گذشت و به طرف آن رفت. ده پانزده متری دور شده بود که ناگهان صدای انفجار همه جا را پر کرد.

پای علیرضا به تله مین والمری گرفته بود و متلاشی شده بود. او همانجا خلعت سرخ شهادت را برتن کشید و به آرزوی خویش رسید و قطعه 27بهشت زهرای تهران ردیف الف معطر به عطر حضورش شد.

آنچه می‌خوانید روایتی از زندگی این شهید سرافراز به زبان شیوا و با احساسات مادرانه است که تقدیم مخاطبان گرامی می‌شود.

****

هفتم دی ماه ۵۲ برف زیادی می‌آمد؛ علیرضا ساعت ۱۰ شب به دنیا آمد. اول که دیدمش خیلی خوش رو بود و می‌خندید. نمی‌دانم چرا تو بنیاد شهید اسمش را غلامرضا نوشتند. ما تقریباً ۱۳ سال مستأجر بودیم. علیرضا ۴ ساله بود که رفتیم قرچک ورامین. هفت سال قرچک ساکن بودیم. بچه‌ها قرچک مدرسه می‌رفتند. از محیطش خوشم نیامد. بردمش ورامین‌ خودم صبح می‌بردم ظهر می‌آوردم. بعضی وقت‌ها که دیر می‌رفتم خودش با مینی‌بوس می‌آمد. یک روز علیرضا آمد و گفت مامان امروز پارکاب ماشین بودم؛ گفتم بچه جان می‌افتی برای چی می‌ری، گفت صدا کردم صادق علی، قهوه‌خونه، منبع آب، همه ایستگاه‌ها را هی صدا می‌کردم، گفتم تو مسافری یعنی چی؟ گفت اگه کمک شوفر کنم چه می‌شه؟

*اهل دعوا نبود

علیرضا در بازی اهل دعوا نبود. مدرسه هم می‌رفت همین‌طور بود. در کارهای خانه پسرها کمک می‌کردند زمانی که قرچک بودیم خانه‌مان ۲۰۰ متر بود باغچه داشت یک تاپ بسته بودیم که بیرون نرود. با توپ بازی می‌کردند گفتم فقط به درخت‌ها نخورد، درخت گیلاس، آلبال و زردآلو داشتیم.

*برایم کابینت ساخت

علیرضا تا کلاس هشتم درس خواند و همه را قبول شد. زمان درس خواندن به کسی کاری نداشت و خودش می‌نوشت؛ نمره‌هایش خوب بود. یک روز آمد گفت مامان پسر همسایه‌مان خیلی بد شده، این قدر ناراحتم که خدا می‌داند. گفتم ننه جان بابا ندارد نصحیتش کن. گفت چشم. بعدا فهمیدم چقدر با او صحبت کرده و او را جذب مسجد کرده بود.

یک سال مانده بود سیکل بگیرد. رفت کابینت‌سازی کار کرد. یک شب زنگ زد گفت مامان دیر میام امشب یک کابینت می‌خواهم دست اول بزنم، ببینم چه‌جور در میاد. آخر شب که آمد خانه کابینت را آورد با دیدنش گفتم این را برای من آوردی عروسک بازی کنم؟ گفت: یادگاری نگه‌دار. بچه زحمت کشی بود. پدرش مجروح شده بود و خانه بود. نفت نداشتیم من نگران سرمای خانه بودم. یک چراغ آورد و ده پانزده‌ تا پیت بیست لیتری گرفت. وقتی همه بشکه‌ها پر شد. گفت راضی شدی رفتم نفت گرفتم؛ گفتم دستت درد نکنه مادر خیر ببینی.

*دائم‌الوضو بود

آن سال‌ها ماهی ۱۶ هزار تومن حقوق می‌گرفت که می‌داد به من. خودش هر چی می‌خواست از من می‌گرفت. از کسی پول نمی‌گرفت. از سرکار که می‌آمد می‌گفتم نماز خواندی می‌گفت من دست و صورتم را که سرکار می‌شویم وضو می‌گیرم نماز می‌خوانم. می‌گفتم خب الحمدلله؛ خیلی بچه‌ باخدایی بود روزه و نمازش ترک نمی‌شد. از ۷ ـ ۸ سالگی شروع کرد ماه رمضان روزه گرفتن. افطار که می‌کرد می‌رفت هیئت.

ایام دیگر سال هم هیئت شب‌های سه‌شنبه یا شب‌های جمعه برگزار می‌شد. می‌گفت من دارم می‌رم هیئت دنبال من نگردید. سرساعت می‌رفت سرساعت هم می‌آمد، مداحی را از بچه‌‌گی زمزمه می‌کرد راه می‌رفت و می‌‌خواند. شب شهادت حضرت زهرا (س) خوانده بود صدایش را ضبط کرده بودند. حلال و حرام را خیلی ملاحظه می‌کرد. اجازه نمی‌داد یک ریال مال کسی در جیبش برود یا مثلا حق کسی را خورده باشد؛ ‌اصلاً.

*گواهینامه، کارت عروسی و اعلامیه شهادت

بعد از کار در کابینت‌سازی بعد از مدتی گفت: من می‌خواهم بروم سربازی. برگشتم ازدواج می‌‌کنم. گفتم ننه جان قبل از تو دو سه تا هستند. گفت نه من به هیچ کس کار ندارم من برنامه خودم را دارم. گفتم هنوز ۱۷ سالت تمام نشده. دفترچه گرفت و رفت سربازی، اولین بار که در لباس سربازی دیدمش خیلی خوشگل شده بود. انگار قد کشیده بود، توی سربازی هم با معرفت بود از اینجا گلاب و جوش شیرین می‌گرفت برای پوتین سربازها تا موقع نماز پاهایشان بود ندهد.

بین مرخصی‌هایش یک روز صبح رفت گواهینامه گرفت. ظهر آمد، گفت مامان اگر به من ناهار بدهی بعد از ظهر می‌روم گواهینامه موتور می‌گیرم. به شوخی گفتم بعدش برویم کارت عروسی بگیریم. اما سومی اعلامیه شهادتش شد.

*شرط شهادت

علیرضا با شهید و شهادت و جبهه خیلی آشنا بود. یدالله جوهری پدر شوهرم ۷۶ سالش بود که به جبهه رفت و شهید شد. شوهرم از جبهه آمد مراسم تدفین را برگزار کرد و دوباره برگشت. پسر عموها و نوه خاله‌های‌مان هم شهید شدند، من علیرضا را به این مراسم‌ها می‌بردم خیلی علاقه داشت.

علیرضا یازده ماه خدمت کرد سربازیش اندیمشک بود با بچه‌های تفحص آشنا شد و رفت فکه. چهار روز به عید بود زنگ زد که «مامان از من راضی هستی» به پدرش گفت «آقا از من راضی هستی؟» گفت «آقا تو را به خدا اگر از من راضی هستی بگو». پدرش گفت مثلا اگر راضی باشم می‌‌خواهی چکار کنی؟ گفت «من تفأل زدم اگر پدر و مادر از اولاد راضی باشند، به درجه شهادت می‌رسد».

دیگر علیرضا را ندیدیم و با او صحبت نکردیم و خبری ازش نداشتیم تا اینکه روز نهم فروردین سال ۷۱ اولین شهید تفحص شد و بعد از عید فطر روز هفدهم فروردین پیکرش به دست ما رسید.




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

 
امام فرمودند که ناصر را نزدش ببرند. سردار چنگوله به هدفش رسید و بالاخره موفق شد با امام(ره) دیدار خصوصی داشته باشد.
فارس: سردار شهید ناصر بهداشت، فرمانده گردان حمزه سیدالشهدا(ع) لشکر ویژه 25 کربلا در 25 تیرماه 1340 در سید محله قائمشهر دیده به جهان گشود و در سحرگاه 19 اردیبهشت‌ماه 1364 به عنوان فرمانده محور چنگوله در محور مهران – چنگوله رخت بربست و آسمانی شد.

مطالب زیر خاطراتی از این شهید بزرگوار است که تقدیم عاشقان راه حسینی و شاگردان مکتب خمینی(ره) می‌شود.

اشک‌های زهرایی

مسرور روایت می‌کند: سال 1363 بود، من و شهید بهداشت با تویوتای گردان به طرف خط مقدم حرکت کردیم. دخترم تازه به دنیا آمده بود در بین مسیر از من پرسید:

- حاجی برای دخترت چه اسمی انتخاب کردی؟

گفتم: کوثر

چشمان ناصر با شنیدن نام «کوثر» پر از اشک شد و مخفیانه گریه می‌کرد، گریه‌های مخفیانه‌اش پس از لحظاتی آشکار شد و در حالی که زمزمه «یا زهرا، یا زهرا» بر لب داشت، مدام اشک می‌ریخت و گاهی هم با هق‌هق می‌گفت:

حاجی چه اسم قشنگی، با مظلومیت خاصی برای خانم فاطمه زهرا(س) مرثیه می‌خواند و عاشقانه اشک می‌ریخت.

لباس عروس، لباس تشییع جنازه‌ام

همسر شهید روایت می‌کند: شبی که ناصر به خواستگاری‌ام آمده بود، وقتی پای صحبت به جزئیات مراسم ازدواج کشیده شد مادرم از ناصر پرسید که دوست داری برای مراسم عقد عروس چه لباسی بر تن کند؟

ناصر در جواب مادرم گفت: لباسی را به تن کند که بتواند در روز تشیع جنازه‌ام هم همان لباس را بپوشد.

بوسه امام امت بر سر ناصر

همسر شهید روایت می‌کند: ناصر علاقه زیادی به امام داشت. همیشه می‌گفت: مبادا سست شده و دست از یاری امام بکشید.

بعد از مراسم ازدواج ناصر به جماران رفت تا بتواند امام را زیارت کند، اما محافظان امام به او اجازه دیدار ندادند، با این حال ناصر دو شبانه‌روز پشت درب بیت امام بدون آب و غذا نشست تا اینکه یکی از یاران امام(ره) وقتی حال و روز ناصر را دید نزد امام(ره) رفته و به ایشان گفتند که یک بسیجی برای دیدنتان آمده و دو شبانه‌روز است که برای دیدار خصوصی پافشاری می‌کند و پشت درب می‌نشیند.

امام فرمودند که ناصر را نزدش ببرند. ناصر به هدفش رسید و بالاخره موفق شد با امام(ره) دیدار خصوصی داشته باشد.

امام سر ناصر را بوسید و سخنی زیرگوشش گفت که ناصر آن حرف امام(ره) را به هیچ کس نگفت.

ناصر به جبهه عشق می‌ورزید و زمانی بهترین رزمنده در جبهه معرفی شد و از امام جمعه اهواز یک انگشتر هدیه گرفت و روی عقیق آن نوشت: «روح منی خمینی(ره)، بت‌شکنی خمینی(ره)»

او درباره جبهه رفتنش اینچنین در وصیت‌نامه‌اش می‌نویسد: و اینک می‌روم که با رزم بی‌امان با کفار از ارزش‌های انسانی دفاع کنم و گوش به ندای قرآن بدهم.

می‌روم تا امام زنده بماند و همچنان جلودار کاروان باشد.

می‌روم تا قلب خود را از عشق خدا پرکنم و با یاد او روحم را آرامش دهم.

آری به جبهه می‌روم، جبهه‌ای به وسعت تمام اسلام در مقابل تمام کفر، جبهه‌ای که سراسر نور است و ذکر خدا و دعا، جبهه‌ای که هرگاه در آن به افق نگاه می‌کنم به یاد صحرای کربلا می‌افتم و به یاد مظلومیت حسین(ع)، جبهه‌ای که همه چیزش انسان را عاشق خدا می‌کند و به زندگی محتوی می‌بخشد و خالص می‌کند انسان را. جایی که روح خدایی حاکم است و همه در اعمال خیر سبقت می‌گیرند و نماز شب‌های آنها سنگرها را نورانی می‌کند و شهادت‌ها آنها را مقاوم‌تر و استوارتر می‌کند.

زیارت کربلا صدر همه زیارت‌ها

طاهره بهداشت خواهر شهید بهداشت روایت می‌کند: یک‌سری از فرماندهان لشکر 25 کربلا را برای رفتن به حج انتخاب کردند، اسم ناصر هم در بین این فرماندهان قرار داشت، اما او به حج نرفت و به جای خود، جانشینش شهید شیرسوار را فرستاد. دلیل این کارش را از او پرسیدم که در جواب گفت: دوست دارم اول زیارت کربلا نصیبم شود، کربلایی شوم. عشق حسین(ع) دست بردارم نیست تا کربلا را نبینم به حج نمی‌روم. اول کربلایی بعد اگر خدا خواست حاجی شوم.

زمستان بود، مادرم ژاکت پشمی برای ناصر بافت. ناصر برای اولین بار ژاکت را به تن کرد و بیرون رفت. وقتی به خانه برگشت، دیگر ژاکتی تنش نبود، خیلی سردش شده بود و لرز می‌کرد، از مادر عذرخواهی کرد و گفت: دیدم دوستم لباس گرم و مناسبی ندارد، برای همین لباسی را که شما برایم بافتی را به دوستم دادم، من بازهم لباس گرم دارم و آنها را می‌پوشم.

کلاس سوم ابتدایی بود که از پدرم خواست تابستان‌ها به سرکار برود و کار یاد بگیرد. پدرم او را به کاشی‌کاری و بنایی فرستاد. مزد ناچیزی را هم که ناصر می‌گرفت به افراد بی‌بضاعت می‌بخشید.

وقتی سردار چنگوله، امیر گردان حمزه سیدالشهدا(ع) آسمانی شد

آزاده سرافراز محسن یزدی تنها بازمانده و آخرین رزمنده‌ای است که با شهید بهداشت همراه بود، او از آخرین ساعاتی را که با ناصر به سر کرده چنین روایت می‌کند: اردیبهشت‌ماه بود، گردان حمزه سیدالشهدا(ع) لشکر ویژه 25 کربلا، چند وقتی بود که در چنگوله به سر می‌برد.

یک روز صبح زود فرمانده گردان، «آقا ناصر بهداشت» به سراغم آمد و گفت: «محسن! بلند شو، بریم.» تعجب کرده بودم که اول صبح، قبل از اذان، آقا ناصر با من چه کار می‌تواند داشته باشد؟! بدون اینکه سئوالی از او بکنم، گفتم: «برویم».

هیچ اطلاعی نداشتم که کجا می‌خواهیم برویم و به چه منظوری؟ چند بار از آقا ناصر سئوال کردم، اما جوابی نشنیدم.

دو نفری با یک جیپ با رانندگی خودش حرکت کردیم به سمت شهر مهران.

آقا ناصر فرمانده محور چنگوله – مهران هم بود، در بین این محور نرسیده به مهران، ستادی در اختیار ما بود که چند تن از نیروهای گردان ما در آنجا مستقر بودند.

به ستاد رسیدیم، محمد اسفندیاری، بیژن احمدی و احمد محمودی در آنجا حضور داشتند، نماز صبح را خواندیم، آقا ناصر گفت: «باید آماده شویم و برویم برای شناسایی» به احمد محمودی دستور داد در ستاد بماند و بقیه آماده شدیم.

احمد خیلی اصرار می‌کرد؛ به طوری که اشک دور چشمانش حلقه زده بود، التماس می‌کرد که بیاید، اما آقا ناصر قبول نکرد و به او گفت: «شما! وجودت در ستاد واجب‌تر و مهم‌تر است».

با همان جیپ چهار نفری راه افتادیم به سمت منطقه چق اصغر، منطقه‌ای بود که هم عراقی‌ها و هم ما نسبت به آن منطقه اشرافیت داشتیم. کوهستانی بود و راه خاکی در میان کوه وجود داشت و متصل به دشت عباس بود.

در بین راه به آقا ناصر گفتم: «چرا اجازه ندادی محمودی همراه ما بیاید، گریه‌اش درآمده بود؛ گناه داشت».

گفت: «نه! احمد تازه داماده، باشه انشاالله به وقتش».

بعد از یک ساعت دور زدن در منطقه به دنبال جایی می‌گشتیم تا جیپ را پارک کنیم و ادامه مسیر را پیاده طی کنیم.

ناگهان به شکل غافلگیرانه‌ای در کمین عوامل ضد انقلاب منطقه گیر کردیم و مورد آماج حملات‌شان قرار گرفتیم، آرپی‌جی، رگبار و... دیگر فرصت هیچ عکس‌العملی نداشتیم.

من از ناحیه پا و دست به شدت مجروح شدم و از جیپ پرتاب شدم بیرون.

همه این اتفاقات در کوتاه‌ترین زمان ممکن رخ داد، عوامل ضد انقلاب آمدند بالای سرم، یقه‌ام را کشیدن بالا و دیدند که من زنده هستم که مرا رها کردند.

شوک عجیبی به من وارد شده بود که باور کردنش خیلی سخت بود. محمد اسفندیاری شهید شد، آقا ناصر هم در حال جان دادن بود، لحظات آخری که داشتم آقا ناصر را می‌دیدم واقعاً برایم سخت و باورنکردنی بود. از حنجره‌اش که تیر خورده بود، صدایی می‌آمد و در حال شهادت بود با اینکه خودم مجروح بودم و درد زیادی داشتم، اما فقط جان دادن آقاناصر را نظاره می‌کردم، لال شده بودم و هیچ حرفی نمی‌توانستم بزنم، نه می‌توانستم گریه بکنم و نه می‌توانستم داد بزنم.

بیژن احمدی هم زنده بود، تیر خورده بود به پایش و خیلی خونریزی داشت؛ به طوری که وقتی بیژن را نگاه می‌کردم، دردم را فراموش می‌کردم.

با همان وضعیت ما را حرکت دادند، دلم طاقت نیاورده بود و مدام بر می‌گشتم و پیکر پاک آقا ناصر را نگاه می‌کردم که بار آخر قنداق تفنگ خورد به سرم و من برای همیشه با آقا ناصر خداحافظی کردم.

بیژن کمتر از 20 متر پشت سر من در حال حرکت بود که دیگر توان نداشت و افتاد، همان جا جلوی چشمانم تیر خلاص به او زدند و بیژن هم آسمانی شد.




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

 
عکسی که می بینید، در سال ۱۳۵۹ و در کردستان(احتمالا" پاوه") گرفته شده است. محمد ابراهیم همت، معلمی از اهالی شهرضا(شهرستانی در استان اصفهان)، از طریق عضویت در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، داوطلبانه در مناطق کرد نشین حاضر شده و و به آموزش کودکانِ محروم کرد مشغول شده است.
جوان آنلاین: عکسی که می بینید، در سال ۱۳۵۹ و در کردستان(احتمالا" پاوه") گرفته شده است. محمد ابراهیم همت، معلمی از اهالی شهرضا(شهرستانی در استان اصفهان)، از طریق عضویت در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، داوطلبانه در مناطق کردنشین حاضر شده و و به آموزش کودکانِ محروم کرد مشغول شده است. وی مسئولیت تبلیغات سپاه در این شهرستان را نیز بر عهده داشت. این معلمِ ۲۴ ساله، در همین سال به عنوان مسئول روابط عمومی سپاه شهرستانِ "پاوه" معرفی شد و پس از مدتی به فرماندهی این سپاه رسیده و تنها دو سال بعد، فرماندهی اصلی ترین یگانِ پیاده سپاه پاسداران به او واگذار گردید. او در سال ۱۳۶۰ به سفر حج مشرف شد و از آن پس در جبهه های نبرد به «حاج همت» ملقب گردید.

به گزارش جهان، حاج همت، از محبوب ترین سردارانِ سال های دفاع مقدس به شمار می رود و گرچه حدود سه دهه از شهادت این فرمانده بی ادعا می گذرد اما هنوز هم به عنوان نمونه کاملی از مدیریتِ بسیجی، جایگاه ویژه ای در قلوب امت حزب الله دارد. او در تمام ایامی که فرماندهی هزاران پاسدار و بسیجی را بر عهده داشت، با تکیه بر خلق و خوی معلمانه اش، اثری جاودانه در میان رزمندگان و مجاهدانِ سال های دفاع مقدس بر جای گذاشت و به جا است که از ایشان با عنوان "معلم شهید" یاد شود.
مرقد مطهر حاج همت، در زادگاهش شهرضا قرار دارد و در بهشت زهرای تهران نیز سنگ مزاری به نام او، به رسم یادبود در قطعه ۲۴ نصب شده است(پایین پای شهید چمران)

در روز معلم، یاد آن "فرمانده معلم را گرامی داشته و شادی روحش صلواتی هدیه می کنیم.

  



فرازی از وصیت نامه شهید سعید زقاقی
مادرم زمانی که خبرشهــادتم را شنیدی گریه نکن!
زمان تشیع و تدفینم گریه نکن!
زمان خواندن وصیت نامه ام گریه نکن!
فقط زمانی گریه کن که مردان ما غیرت را فراموش می کنند و زنان ما عفت را!
وقتی جامعه ما را بی غیرتی و بی حجابی گرفت مادرم گریه کن که اسلام در خطر است.




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

به مناسبت سالروز تأسیس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
فرماندهانی که می‌خواستند با لباس سپاه دفن شوند

این فرماندهان پاسدار بودند و لباس سپاه برای‌شان مقدس بود؛ در وصیت‌نامه‌هایشان می‌نوشتند: «مرا با لباس سپاه دفن کنید» تا در روز قیامت در همین لباس با مولایشان امام حسین(ع) محشور شوند.

خبرگزاری فارس: فرماندهانی که می‌خواستند با لباس سپاه دفن شوند

 پاسدار بودن و لباس سپاه برایشان مقدس بود؛ می‌خواستند لباس آخرتشان هم لباس سپاه باشد تا در روز قیامت در همین لباس با مولایشان امام حسین(ع) محشور شوند. 

شهید حسن باقری

می‌بینیم که فرمانده شهید «حسن باقری» در وصیت‌نامه‌اش بیان کرده است: «در چنین میدان وسیع و این هدف رفیع انسانی و الهی، جان دادن و مال دادن و فداکاری امری بسیار ساده و پیش پا افتاده است و خدا کند که ما توفیق شهادت متعالی در راه اسلام با خلوص نیت را پیدا کنیم. در مورد درآمدها، چیزی به آن صورت ندارم و همین بضاعت مزجاه را هم خمسش را داده‌ام و بقیه را هم در راه کمک رساندن به جنگجویان و سربازان اسلام با سپاه کفر خرج کنند... در صورت امکان با لباس سپاه مرا دفن کنید».

شهید نادر مهدوی

فرمانده شهید «نادر مهدوی» در وصیت‌نامه‌اش نوشته بود: «ما مرد جنگیم و از کشته شدن نمی‌هراسیم و مرگ را با جان و دل می خریم. برای ما یکسان است که مرگ به جانب ما بیاید یا ما به جانب مرگ برویم ... مرا با لباس سپاه دفن کنید. خون‌های بدنم را هم پاک نکنید».

 

شهید عبدالرحمان عطوان

و روایت می‌کنیم از فرمانده شهید «عبدالرحمان عطوان»، شهیدی که همین وصیت ر‌ا کرد و «قیصر امین‌پور» برای او شعری سرود.

                                                               ***

 عبدالرحمان نماز ظهر و عصرش را که خواند دو زانو روبروی مادر نشست.

ـ مادر، می‌خواهم برای یکی که خیلی برام عزیزه کادو بخری!.

ـ دوست داری کادوی گرونی باشه یا ارزون؟! اصلاً خودت بگو قیمتش چقدر باشه.

ـ نه مادر! او اون قدر برام عزیزه که مطمئنم در هیج مغازه و بازاری چیزی وجود نداره که ارزش اون را داشته باشه!

ـ مگه اون کیه که این قدر برای تو عزیزه و اصلاً چرا من باید براش هدیه بخرم؟!

ـ اون عزیز، خداست!

مادر که همه ماجرا را فهمیده بود از اینکه او با ایماء و اشاره حرفش را گفته بود بر آشفت.

ـ یعنی میگی تو رو به خدا کادو بدم؟!

بعد هم بغضش ترکید و زار زار گریه کرد.

عبدالرحمان مجبور شد لحن خودش را عوض کند و از راه دیگری وارد شود.

ـ مادر من! این همه تو جبهه تعریف تو رو کرده‌ام و به بچه‌ها گفتم مادرم خیلی صبر و استقامت داره! اون وقت تو می‌خوای من جلو دیگرون سرافکنده بشم؟! از تو می‌خوام که پدر و خواهران و برادرانم را دلداری بدی و سمبلی از استقامت باشی.

این را گفت و دست مادر را بوسید و با بدرقه‌اش راهی منطقه عملیاتی شوش شد.

عبدالرحمان، ساعاتی بعد وصیت‌نامه کوتاه خود را می‌نویسد و وسایل شخصی‌اش را به دوستانش می‌دهد و تنها عکس امام و لباس سپاه را نزد خودش نگاه می‌دارد؛ وقتی یکی از دوستان تقاضای عکس امام را از او می‌کند، ناراحت شده و می‌گوید: «من دو چیز را برای خودم باقی می‌گذارم همین عکس امام و لباس پاسداری‌ام را!».

عبدالرحمان بامداد سی‌امین روز از بهار سال 1360 با گلوله دشمن آسمانی شد و خانواده و دوستانش این چند کلمه را از «عبدالرحمن عطوان» به یادگار در گوشه قلب‌شان نشاندند:

1 ـ تفنگ و وسایل جنگی‌ام را به برادر بزرگم در صورتی که سپاه اجازه دهد، بدهید.

2ـ کتابخانه‌ام نصیب بچه‌های محل.

3 ـ مرا با همان لباس سبز سپاه و بدون غسل دفن کنید.

زنده‌یاد «قیصر امین‌پور» در وصف شهید «عبدالرحمن عطوان» شعری سرود:

 

این سبز سرخ کیست؟

این سبز سرخ چیست که می‌کارید؟

این زن که بود

که بانگ «خوانگریو» محلی را

از یاد برده بود

با گردنی بلندتر از حادثه

بالاتر از تمام زنان ایستاده بود

و با دلی وسیع‌تر از حوصله

در ازدحام و همهمه «کل» می‌زد؟

این مادر که بود که می‌خندید؟

وقتی که لحظه، لحظه رفتن بود

آن سبز، با سخاوت خورشید

بخشید هر چه داشت

جز آن لباس سبز

و نقش آن کلام الهی را

ره‌توشه شهید همین بس

یک جامه یک کلام

تصویری از امام

او را چنان که خواست

با آن لباس سبز بکارید

تا چون همیشه سبز بماند

تا چون همیشه سبز بخواند

او را

وقتی که کاشتند

هم سبز بود هم سرخ

آنگاه

آن یار بی‌قرار

آرام در حضور خدا آسود

هر چند سرخ سرخ به خاک افتاد

اما

این ابتدای سبزی او بود...




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

تبلیغات

مادر شهید «داود امامی» می‌گوید: 27 سال‌ از داود خبر نداشتم؛ با شنیدن صدای در خانه، منتظر خبری از پسرم بودم؛ هر روز پیش خودم می‌گفتم: «خدایا پسرم اسیر شد؟ او را زنده زنده دفن كردند؟!»؛ بالاخره راحت شدم از نگرانی و بی‌خبری.

كوچه‌ای پر از بوی باران، پلاكاردهای رجعت شهید بعد از 27 سال روی دیوار یك محله، حجله‌ای بر سر كوچه برای پرستوی مهاجر، رخساری رنگ پریده، دلی بی‌تاب و نگاه آرام یك مادر به قاب عكسی كه سال‌ها دلتنگی‌هایش را با آن درمیان می‌گذاشت.

این روزها محله خانی‌آباد نو عطرآگین شد بر حضور یك شهید تازه از سفر برگشته، شهیدی كه 27 سال پیش رفت تا دوباره برگردد اما شب و روز را از مادر گرفت، روزی برگشت كه مادر قد خمیده شده و چشم‌های منتظرش بر كبودی نشسته.

پای حرف‌های «قیزتمام قاسمی» مادر سرباز شهید «داود امامی» می‌نشینیم؛ این مادر شهید با زبان شیرین آذری گوشه‌ای از آن همه روز انتظار را روایت می‌كند.

پسرم یك روز زمستانی به دنیا آمد

داود چهارمین فرزندم بود كه در یك روز زمستانی سال 1344 در روستای «سرچم» از روستاهای اطراف زنجان به دنیا آمد؛ آن موقع امكانات نبود و بچه‌هایمان را در خانه به دنیا می‌آوردیم.

3 دختر و 6 پسر دارم كه داود هم شهید شده است؛ بابای بچه‌ها بنّا بود و در زمین كشاورزی هم كار می‌كرد.

بعد از آغاز جنگ تحمیلی داود عضو بسیج زنجان شد تا به جبهه اعزام شود.

 داود در آزادسازی خرمشهر مجروح شد

پسرم در عملیات آزادسازی خرمشهر به عنوان بسیجی از زنجان به منطقه اعزام شد و راننده لودر بود؛ در این عملیات تركش به سرش خورد؛ 20 روز برای مداوا از جبهه مرخصی گرفت؛ وقتی هم كه به منزل آمد، كلاه سرش گذاشته بود تا من متوجه نشوم.

ـ داود، چرا كلاهت را در نمی‌آوری؟!

ـ همین طوری، چیزی نیست.

اهالی روستا كه می‌دانستند، داود مجروح شده به دیدنش آمدند؛ همان روز داود تب و لرز كرد؛ من نمی‌دانستم برای چه تب و لرز كرده است، پیش دعانویس رفتم، دعایی نوشت و كمی حال داود بهتر شد؛ بعد هم فهمیدم كه مجروح شده است؛ هنوز تركش در سر داود بود، كمتر از 20 روز استراحت كرد و دوباره اعزام شد.

بعد از مدتی زمان خدمت سربازی‌اش فرا رسید و از طریق لشكر 16 زرهی قزوین به جبهه اعزام شد؛ ابوالفضل پسر بزرگترم هم در جبهه بود. هر دو در یك لشكر بودند. داود را به زنجان فرستادند و گفته بودند 2 برادر در یك منطقه نباشند. داود طاقت نداشت در زنجان بماند، دوباره به جبهه اعزام شد.

شب‌ها روی تشك نمی‌خوابیدند

داود و ابوالفضل از جبهه به مرخصی آمده بودند؛ برای آنها رختخواب پهن كردم تا بخوابند؛ هر دو تشك‌ها را جمع كردند و روی زمین خوابیدند.

ـ چرا این كار را می‌كنید، مگر نمی‌خواهید بخوابید؟!

ـ بچه‌ها در جبهه روی زمین خاكی می‌خوابند، آن وقت ما روی تشك بخوابیم؟

از شدت گریه برای بچه‌ها چشمم دچار مشكل شد

بچه‌ها همین طور به جبهه اعزام می‌شدند و از بس شب و روز ولواپس آنها بودم كه برگردند و گریه می‌كردم، چشم‌هایم دچار مشكل شد؛ در ایامی كه داود به مرخصی آمده بود، به همراهش به زنجان رفتیم و چشمم را عمل كردم.

داود مهربان بود و مرا خیلی دوست داشت و به خواهر و برادرهایش می‌گفت: «شما نمی‌دانید كه چقدر مادر را دوست دارم، او دو چشم من است».

در ایام مرخصی، به پدرش در زمین كشاورزی كمك می‌كرد.خیلی آرام و خوش برخورد بود؛ كاری به كار كسی نداشت؛ برای ازدواج او هم فكرهایی كرده بودیم كه بعد از پایان خدمت سربازی‌اش آستین بالا بزنیم، اما رفت و الان بعد از 27 سال پیكرش برگشته است.

در آخرین اعزامش هم كه می‌خواست برود، به داود گفتم: «نمی‌شود نروی؟» چاره‌ای هم نبود، آن روزها جبهه نیاز به نیرو داشت؛ گفت: «می‌روم تا تركشی كه در سرم است را هم در بیاورم؛ كار سبكی هم در جبهه به من می‌دهند».

حتی یك سر سوزن مال حرام وارد زندگی‌مان نشد

پدر بچه‌ها كه در 70 سالگی به رحمت خدا رفت، در طول عمرش اندازه یك سر سوزن مال كسی را وارد زندگی نكرد. در كنار باغ ما درخت‌های انگور بود، هیچ وقت به آن دست نمی‌زد. از كسی حتی یك ریال هم نخورده است. به هیچ‌كدام از بچه‌هایم مال حرام نخورانیدیم. بچه‌هایم خدا را شكر نماز می‌خوانند. به همین خاطر خیلی خوب هستند و احترام مرا نگه می‌دارند.

داود بچه‌ای بود كه هر غذایی درست می‌كردم، می‌خورد؛ مانند پدر و بقیه بچه‌ها به خوردن مال حلال هم خیلی مقید بود؛ گاهی نان تمام می‌شد، می‌رفتم و از همسایه نان می‌گرفتم، می‌پرسید: «از كی نان گرفتی؟» تا مطمئن شوند مال‌شان پاك است یا خدای نكرده غیر!

یكبار داود به روستای دیگری رفت؛ وقتی به خانه برگشت چیزی نخورده بود، آمد و گفت: «مادر! فدای نانی كه تو می‌پزی بشوم، نمی‌توانم نان مردم را بخورم».

آغاز دلتنگی‌ها برای آمدن داود از سفر

داود را در فروردین 1365 بدرقه كردیم و به جبهه اعزام شد؛ یك ماه از داود خبر نداشتیم؛ او حتی یك نامه هم ننوشت؛ من و پدرش خیلی دلتنگ بودم؛ ابوالفضل از جبهه برگشت اما بازهم خبری از داود نشد؛ آن موقع موبایل و تلفن نبود. هر روزی كه او می‌رفت چشم به راهش بودم؛ همان روزها پسر خواهرشوهرم هم شهید شد، او را آوردند.

عید فطر بود، به نیت اموات حلوا و «فتیر» درست كردم؛ دیدم روستای‌مان شلوغ شده است. پسربزرگم می‌خواست به چابهار برود تا كار كند. او گفت: «اگر هوا خیلی گرم بود برمی‌گردم وگرنه مشغول كار می‌شوم».

او صبح رفت و غروب برگشت به خانه؛ دیدم از شدت ناراحتی رنگش كبود است.

ـ پسرم، برایت چای بیاورم یا آب؟

یك لیوان آب بیاور.

بابای بچه‌ها هم خواب بود.

ـ مادر، خواهرم هم از تهران به اینجا می‌آیند.

ـ چرا؟

ـ می‌آیند برای عید دیدنی.

پدر شهید از خواب بلند و گفت: «خانم باور كن یك اتفاقی افتاده است».

اقوام و آشنایان می‌دانستند كه داود شهید شده است؛ در خانه نماندم به منزل همسایه‌مان رفتم؛ همین طور كه از حرف می‌زدیم، گفتم: «راستی چرا برای دخترت عروسی نمی‌گیرید و او را به خانه‌اش بفرستید؟» او گفت: «آخر شهید می‌آورند، الان خوب نیست عروسی بگیرم. از زنجان یك تیپ هم به جبهه رفتند». وقتی این حرف را زد دلشوره گرفتم و نتوانستم در آنجا بنشینم.

بعد از ساعتی، پسرم آمد.

ـ خبر دادند كه داود شهید شده است.

ـ پس پیكرش كو؟!

ـ دیده‌اند شهید شده، اما پیكرش در منطقه‌ای بود كه به دست‌شان نرسیده.

اولین خوابی كه از پسر شهیدم دیدم 

روز هفتم شنیدن خبر شهادت داود، در خواب دیدم كه او آمد؛ كلاه سرش بود. گفتم: «پس كجا بودی؟» بلند شدم تا او را بغل بگیرم، از خواب پریدم. فریاد زدم و از خواب پریدم؛ بچه‌ها گفتند: «چی شده؟» گفتم «داود آمد و الان هم رفت جلوی در» همه آنها با دیدن این حال و روز من گریه كردند.

3ـ2 بار پسرم را در خواب دیدم؛ می‌دیدم با لباس سربازی‌اش آمده است، می‌گفتم: «كجا بودی؟» می‌گفت: «آمدم سر بزنم و بروم» بعد می‌رفت.

همدردی اهالی روستا

تمام دوستان و آشنایان به منزل ما آمدند؛ ساك داود را هم آورده بودند اما به من نشان ندادند؛ خیلی مهمان داشتیم؛ من در موقعیتی نبودم كه نان درست كنم، زنان روستا نان می‌پختند، ماست درست كردند و می‌آوردند در خانه‌ ما می‌گذاشتند.

بعد از مراسم پشت بلندگوی مسجد اعلام كردم كه «هر كس چیزی آورده است، بیاید و پولش را بدهم». مردم اعتراض كردند كه «پسر تو به خاطر ما از جانش گذشت، شب و روز بی‌خوابی كشید، آن وقت ما بیاییم پول نان و ماست از شما بگیریم؟!».

تا روز هفتم در زنجان بودیم؛ مراسمی هم در تهران و منزل خواهرش برای داود گرفته شد.

شایعه‌هایی كه دلواپسی‌ام را بیشتر می‌كرد

بعد از این جریان چندین بار به ما خبر می‌دادند كه داود در فلان جا مجروح است، اسیر است، یا پیكرش پیدا شده؛ چون پیكر او را ندیده بودم باور می‌كردم؛ بچه‌هایم را می‌فرستادم تا خبر از داود بگیرند. بچه‌هایم هم از این انتظار و اینكه بتوانم خبر از داود بگیرم، نگران بودند.

ابوالفضل پسر بزرگم گفت: «مامان تو را به ابوالفضل(ع) این قدر حرف كسی را باور نكن، بچه‌ها را به این طرف و آن طرف نفرست!».

با این حال هر كسی كه از جبهه می‌آمد به دیدنش می‌رفتم و می‌گفتم: «خبری از داود ندارید؟» باز هم ناامید برمی‌گشتم به خانه. روزهایم همین طور گذشت.

هر بار شنیدن صدای در خانه، قلبم را به تپش می‌انداخت

سال‌ها از داود خبر نداشتم؛ اگر كسی در خانه را می‌زد، قلبم به تپش می‌افتاد، پیش خودم می‌گفتم: «خدایا چه خبر شده است؟ الان از داود خبری آوردند؟» وقتی كسی می‌آمد و درِگوشی حرف‌ می‌زد، می‌گفتم: «خدایا این چه حرفی دارد می‌زند» هر روز پیش خودم می‌گفتم: «خدایا پسرم اسیر شد؟ او را زنده زنده دفن كردند؟!».

مادرم دیگر، كلی فكر و خیال به سرم می‌زد.

آمدن اسرا، امیدی دیگر برای من بود

وقتی كه خبر آمدن اسرا را از عراق دادند، از صبح تا شب رادیو را كنار گوشم می‌گذاشتم تا خبری از داود بگیرم؛ چند روز بعد پسرم ابوالفضل آمد و رادیو را گرفت و گفت: «بس است دیگر، مادرم، خودت را داری می‌كُشی». چند روز بعد هم خبردار شدم تمام اسرا برگشته‌اند و آن موقع بار دیگر امیدم ناامید شد.

در روستایمان یك نفر اسیر داشتیم كه به ایران برگشت؛ تمام مردم روستا به استقبالش رفتند؛ او را روی شانه‌هایشان گذاشته بودند. به سراغش رفتم.

ـ از داود من خبر داری؟

ـ اصلاً خبردار نشدم، مگر می‌گذاشتند بتوانم از او خبری بگیرم.

بعد از آن چند اسیر آمدند از همه آنها می‌پرسیدم كه «تو را به خدا بگویید از داود خبری ندارید؟»

اما خبری نشد كه نشد.

یكی از دوستان به من گفت: «عكس داود را بده می‌خواهم به عراق بروم، ببینم می‌توانم سراغی از او بگیرم». عكس داود را دادم، منتظر ماندم تا او از عراق بیاید. دست‌های او هم خالی بود و خبری از داود نداشت.

پدر داود چشم‌انتظار از دنیا رفت

وقت دلتنگی‌هایم جلوی در می‌رفتم، نگاهی به اطراف و جاده‌ها می‌انداختم؛ می‌آمدم گریه می‌كردم؛ پدر بچه‌ها همه‌اش می‌گفت: «خانم، خدا كریم است؛ آخر چرا این طور خودت را اذیت می‌كنی؟» او مرا تسكین می‌داد؛ یك وقت‌هایی هم كه خودش دلتنگ می‌شد، می‌گفت: «حداقل یك نامه هم از داود نیامد كه ببینم چه شده»؛ او هم خیلی دلتنگی می‌كرد تا اینكه 5 سال پیش در روستای‌مان با چشم‌های منتظر به رحمت خدا رفت.

دیداری عاشقانه بعد از 27 سال

بالاخره با خودم كنار آمدم و گفتم: «خدایا! داود هر جا هست او را به من برسان تا از این چشم به راهی راحت شوم»؛ قبل از خبر آمدن داود در خواب دیدم آقای خمینی با پسرش در مسجد نشسته‌اند. داخل مسجد شدیم، از جلوی در مسجد آب جاری بود. یك نفر می‌گفت: «از گهواره‌ای كه در كنار مسجد است مراقبت‌ كن، آن گهواره برای توست. گهواره را در آغوش گرفتم».

بعد از آن همسرم را در خواب دیدم كه یك كیسه قند گرفته و آورد.

ـ این قندها را خرد كن، مهمان داریم.

ـ تو كجا می‌روی؟

ـ می‌روم باغ را آبیاری كنم.

در منزل دخترم مهمان بودم كه پسرم همان روز آمد و خبر داد پیكر داود پیدا شده است؛ مرا به معراج شهدا بردند؛ آنجا پیكر پسرم را شناسایی كردم؛ لباس‌هایی كه خواهرش برایش گرفته بود، بر تن داشت؛ جای تركشی هنوز در سرش مشاهده می‌شد؛ گلوله‌ای به پیشانی‌اش اصابت كرده بود؛ از پیشانی‌اش و جایی كه گلوله خورده بود، بوسیدم. پلاك داشت و وسایلش همراهش بود؛ پیراهنش پوسیده نشده بود؛ یك تكه از آن را كندیم تا در قاب عكسش بگذاریم.

معراج شهدا

وقتی در معراج بودیم، خیلی‌ها التماس دعا داشتند و من هم گفتم انشاءالله خداوند یاورتان باشد.

داود قربانی راه حضرت ابوالفضل(ع) شد

داود خیلی خوب بود؛ هر جا كه خوابیده، خدا از او راضی باشد؛ نمازگزار بود، آرام حرف می‌زد، با كسی كاری نداشت، اهل دعوا نبود، مسجد می‌رفت، البته همه بچه‌هایم خوب هستند. من افتخار می‌كنم داود این طور شهید شد و اكنون هم برگشته است؛ او قربانی راه حضرت ابوالفضل(ع) شد.

من از بچه هایم نرنجیدم، ان‌شاءالله بهشتی شوند و با علی‌اكبر(ع) و علی‌اصغر(ع) همنشین باشند.

حرف ‌آخر

27 سال پیش در چنین ایامی داود رفته بود و در همین زمان هم برگشت؛ دیگر بعد از 27 سال راحت شدم. از بی‌خبری، نگرانی و دلواپسی.

مردم و مسئولان مراقب این انقلاب باشند، انقلابی كه با خون دل خوردن بسیاری از مادران شهدا به ثمر نشست. 




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

شهید سید مرتضی آوینی در شهریور سال 1326 در شهر ری متولد شد تحصیلات ابتدایی و متوسطه‌ی خود را در شهرهای زنجان، کرمان و تهران به پایان رساند و سپس به عنوان دانش‌جوی معماری وارد دانشکده‌ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد او از کودکی با هنر انس داشت؛ شعر می‌سرود داستان و مقاله می‌نوشت و نقاشی می‌کرد تحصیلات دانشگاهی‌اش را نیز در رشته‌ای به انجام رساند که به طبع هنری او سازگار بود ولی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی معماری را کنار گذاشت و به اقتضای ضرورت‌های انقلاب به فیلم‌سازی پرداخت:




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

نمازهایت را عاشقانه بخوان. حتی اگر خسته ای یا حوصله نداری،

قبلش فکر کن چرا داری نماز میخوانی و با چه کسی قرار ملاقات داری.

آن وقت کم کم لذت میبری از کلماتی که در تمام عمر داری تکرارشان می کنی.

تکرار هیچ چیز جز نماز در این دنیا قشنگ نیست...

شهید مصطفی چمران




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

من یک اریایی مسلمان هستم

 

مکه برای شما، فکه برای من!

بالی نمی خواهم،

 این پوتین های کهنه هم می توانند مرا به آسمان ببرند….


"شهید آوینی"





دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

ایشان در سال 1365 و در جریان عملیات کربلای 5 شربت شهادت نوشید اما سه سال قبل، در اسفند ماه و طی عملیات خیبر، با آتشبار مستقیم دشمن به شدت مجروح شد و دست راستش قطع گردید.

 

به گزارش ایلام فردا به نقل از جهان نیوز، اسفند ماه مصادف است با سالگرد شهادت علمدار لشکر 14 امام حسین(ع) و عشقِ رزمندگان اصفهانی، حاج حسین خرازی. ایشان در سال 1365 و در جریان عملیات کربلای 5 شربت شهادت نوشید اما سه سال قبل، در اسفند ماه و طی عملیات خیبر، با آتشبار مستقیم دشمن به شدت مجروح شد و دست راستش قطع گردید.

عکسی که می بینید، تصویری است استثنایی و کمتر دیده شده از حاج حسین خرازی که ساعاتی پس از مجروح شدن در عملیات خیبر،پس از پایان عمل جراحی بی هوش روی تخت اتاق عمل قرار دارد.
شادی روحش صلوات

حسین خرازی




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

خبرگزاری فارس: شهید غلامرضا رمضانی از جوانان انقلابی و متدین روستای مهدی آباد اردهال کاشان بود. او اهل خطر بود. بعد از آغاز جنگ تحمیلی با توجه به اینکه کارمند مخابرات بود به سختی مدیرانش را راضی می‌کرد و به جبهه می رفت.

خبرگزاری فارس: وصیت نامه شیرینی که شهید برای چهار فرزندش نوشت

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، شرح زندگی بعضی از شهدا حجت را بر خیلی ها تمام می‌کند. شهدایی که بهانه برای ماندن و نرفتن جنگ داشتند. اگرهم جبهه نمی‌رفتند در شهر هم تمام قد در خدمت جبهه بودند. آنقدر اخلاص داشتند که از وجودشان فوران می‌کرد. هر کجا کار برای رضای خدا بود اگر نفر اول نبودند جزء اولی ها بودند.

کلمات و الفاظ خیلی حقیرند برای وصفشان. برای وصف حکایت زندگی آنها همین بس که پیر و مرادشان امام خمینی عزیز فرمود: « و چه غافلند دنیا پرستان و بی خبران که ارزش شهادت را در صحیفه های طبیعت جستجو می کنند، و وصف آن را در سرودها و حماسه ها و شعرها می جویند و در کشف آن از هنر تخیل و از کتاب تعقل مدد می خواهند و حاشا که حل این معما جز به عشق میسر نگردد».

از خیل این به معراج رفتگان و عاشقان شهید غلامرضا رمضانی بود. این شهید عزیز از جوانان انقلابی و متدین روستای مهدی آباد اردهال کاشان بود. او شعاری، مدافع انقلاب و امام نبود. شهید رضا اهل خطر بود. اگر پاش می‌افتاد از جانش مضایقه نمی‌کرد. بعد از آغاز جنگ تحمیلی با توجه به اینکه کارمند مخابرات بود به سختی مدیرانش را راضی می‌کرد و به جبهه می رفت.

غلامرضا را بارها در اردوگاه کوثر در اهواز که محل استقرار لشگر ده سیدالشهداء(ع) بود دیده بودم. همیشه یک سیم چین دستش بود و دنبال خط تلفن می‌رفت. شاید اوج شادی غلامرضا وقتی بود که ارتباط تلفنی یک رزمنده ای که از خط برگشته بود با خانواده نگرانش در پشت جبهه برقرار می‌شد. و او هم سهمی در این ارتباط داشت. غلامرضا به خاطر وضعیت خاصی که از جهت خانوادگی داشت مجبور بود که در مسیر تهران و جبهه در تردد باشد. غلامرضا چهار فرزند کوچک داشت که یکی از آنها مریض بود و شدیدا درمانش وابسته به غلامرضا بود. از طرفی هم غلامرضا همسر صبوری داشت که قوت قلب برای او بود. غلامرضا برای آخرین بار اواخر تیرماه 67 با کاروان بچه های مخابرات عزم جبهه نمود و با زندگی وداع کرد. 

او آنقدرعجله برای رفتن داشت که همسر و فرزندان سیر او را ندیدند و او هم مجالی نداشت به آنها بگوید که من با همه وجود به شما عشق می‌ورزم. غلامرضا ساک به دست از خانه و خانواده جدا شد و یکی دو هفته بعد در جاده سنندج - بوکان در اطراف سد قشلاق در کمین ضد انقلاب افتاد و چند روز بعد بدن بی جانش را در حالی‌که به سختی شکنجه شده بود و جای گلوله ای بر سر داشت در جاده سقز به بوکان یافتند و بدین سان غلامرضای شهید بر رضایت حق رضایت داد.

پیکر پاک شهید غلامرضا رمضانی برای غسل دادن به بهشت زهراء(س) رسید. این کمترین، وقت غسل این عزیز داخل غسالخانه حضور داشتم. وقتی بدن برای غسل آماده شد، همسر صبور غلامرضا هم در کنار سایرین نظارگر شستشوی آخر، این سربار جان برکف خمینی بود. شدت صدمات وارده به پیکر رضا به حدی بود که با حرکات شلنگ آب، پوست و مو از جای خود حرکت می‌کرد. ما همه منتظر یک جرقه بودیم برای شیون کردن اما مگر از هیبت و وقار همسر قهرمان ایشان کسی جرات می‌کرد صدا به ناله بلند کند. وقتی هم رضا در کفن رفت او یک جمله گفت:‌«من میخواهم در ماشین حمل بدن این عزیز تا کاشان باشم».

او برای آخرین بار با رضا همسفر شد. این همسفر صبور بعد از رضا کمر همت بست و چهار امانت شهید غلامرضا را به ثمر رسانید و خود نیز دو یا سه سال پیش نقاب در رخ خاک کشید و به غلامرضای شهیدش پیوست. خوش به حال او که رضا برایش نوشت: « اگر خداوند شهادت را نصیبم کرد و خدا با لطف خودش با شهدا محشورم کرد و اجازه شفاعت فرمود انشاءالله شفاعتت را می کنم».

من چندین بار آخرین کلمات رضا را به خانواده اش خوانده و منقلب شده ام. چقدر عاطفه، چقدر اخلاص و چقدر خدا. شما هم بخوانید و لذت ببرید. آیا شهادت حق غلامرضا نبود؟

 

شهید غلامرضا رمضانی -شهید شهسواری

 

بخش‌هایی از وصیت نامه شهید غلامرضا رمضانی

 

و اما سخنی با همسر و فرزندانم :

 

همسرم؛ برای تو و نور دیدگانم از خداوند بزرگ سلامتی آرزو می‌کنم و امیدوارم که با توفیق الهی به وظایف شرعی خویش عمل و من عاصی را از دعای خیر فراموش نکنید. 

باری ابتدا، نظر به اینکه دلم برای شماها تنگ شده و نامه ای هم برایتان بعد از آمدن تا به حال نتوانستم بنویسم سلام و حال و احوال را با بچه‌ها می‌کنم و بعد با تو سخن به میان می آورم.

دختر مریض و معصومم زهرا، سلام، عزیز دلم، دختر خوبم امیدوارم به زودی زود حالت خوب و شفای کامل بگیری و اگر خدا خواست من از بالای سرت بروم که وسیله ای بیش نبودم. گرد یتیمی و تنهائی، ‌آن قلب کوچک و مریضت را نیاز دارد دخترم در شب عملیات و شب جمعه که امیدوارم سرنوشت اسلام روشن و تعیین شود، نه ترس از مردن دارم و نه آرزوی دیگر. اما دلم نمی آید که شما را بی سرپرست بگذارم. به خصوص تو را، چون علاقه زیاد به من داشتی و دلت نمی آمد با من خداحافظی کنی. اگر خدا خواست که آمدم ناراحتی شما هم رفع می شود.

بابا جون با اینکه دلم نمی آید بالاجبار با تو خداحافظی می کنم و از دور روی ماهت را می بوسم، خدا نگهدارت.

پسر عزیزم محسن جان، بابا جان، فدای آن هوش و فهمت و درک والای تو بشوم. محسن جان در حالی که بغض گلویم را می فشارد و به یاد آن دست‌های کوچکت که صدقه می‌دهد و همچنین زبانت که دعا می کند هستم دلم نیز برایت تنگ شده محسن جان. اگر مرا دیگر ندیدی ببخش و همیشه حرف مادرت را گوش کن. محسن جان، مادر خیلی به گردن من و شما حق دارد. کمکش کن و به جای بابا مرد خانه باش و از زهرا و زینت و مهدی مواظبت کن، مبادا زهرای دلشکسته را اذیت کنی. به حرفهایش گوش بده او را ناراحت نکن و صبور باش درس‌هایت را خوب بخوان. انشاءالله در آینده برای جمهوری اسلامی و نیز برای خودت مثمر ثمر باشی.

فرزندم در همه حال بیاد خدا باش و بقول امام از حالا به فکر اسلام باش و به فکر تکلیف خودت، تا مثل ما در آینده پشیمان و شرمسار نباشی و گوش به فرمان امام عزیزمان نمازت را بخوان و تمرین کن و قرآن را یاد بگیر و بخوان و بدنبال مسائل شرعی برو و به بابا حاجی و بابا فتح الله و مادر بزرگ هایت و مادرت احترام بگذار و یک بار دیگر هم سفارش می کنم مواظب مادرت و زهرا و زینب و مهدی نیز باش. در اینجا روی ماهت را می بوسم و با تو نیز خداحافظی می کنم خدا نگهدارت بابا جان.

 

دختر نازنینم زینب عزیزم ، بابا جان سلام، الهی فدای آن بلبل شیرین سخن و مرغ خوش الحانم بشوم، بابا جان امیدوارم مرا ببخشی که نتوانستم در این فصل طراوت و نونهالیت بیشتر با تو باشم و برایم شیرین زبانی کنی و تشویقت کنم تا درآینده هم بیشتر و بهتر رشد کنی، خب دخترم تقدیر این بوده و هر چه خواست خداوند باشد رخ خواهد داد ، دلم برایت تنگ شده و از دور روی ماهت را می بوسم و برایت آینده ای روشن و با افتخار آرزو می کنم و امیدورام مانند هم اسمت حضرت زینب(س) ، قهرمان صبر و استقامت باشی خدا نگهدارت باباجان .

 

مهدی عزیزم، حرف زدن با تو را که اکنون خیلی کوچکی و حرفم را نمیفهمی واگذار می کنم به بعدها که مادرت دینم را ادا کند .

 

و اما همسر مهربانم :

 

امیدوارم سلام مرا که مملو از اخلاص و صمیمیت است از داخل سنگر بپذیری .

 

همسرم همانطور که بارها گفته ام من نتوانسته و نمی توانم برای تو شوهری باشم که مورد رضایت پروردگار باشد و امیدوارم از خداوند بزرگ مزدت را بگیری و ثابت قدم باشی و در دنیا و آخرت سرفراز باشی. و اگر من رفتم تو بتوانی با بچه ها با سربلندی زندگی کنی ، همسرم امیدوارم مرا حلال کنی و می دانم که حلالم می کنی ، چون میدانم که تو خیلی گذشت دارای می دانم و میدانی که با نبودن من بچه ها برایت زحمت زیادی دارند و مسئولیت ات را خیلی سنگین می کند امیدوارم خداوند در دنیا صبر و استفامت و در آخرت جزای خیر این زحمات را به تو عطا کند ، اگر خداوند شهادت را تصمیم کرد و خدا با لطف خودش با شهدا محشورم کرد و اجازه شفاعت فرمود انشاءا... شفاعتتت را می کنم .




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

بسم الله الرحمن الرحیم

 


سلام حاج احمد


سلام سرباز مخلص ولایت


سلام شیرمرد جبهه های نبرد حق علیه باطل


یک دل نه صد دل هم نه هزاران هزار دل برای تو تنگ شده است


نمیدونم چقدر باید به عکس هات نگاه کنیم و حسرت بخوریم


آره حاج احمد من و امثال من هنوزم که هنوزه منتظریم


اگر چه دستمون خالیه اما دل هامون پر از امیده


ای شیرمرد...اگر جه تو رو در بند کردن اما یک شیر همیشه شیره حتی اگر پشت میله ها باشه...


من شک ندارم صهیونیست ها تا وقتی که تو در قلب سرزمین هاشون نفس میکشی ...یک خواب راحت ندارند...


آره غرش تو در خاک اشغالیشون تنشون رو بلرزه میندازه....


راستی خبر داری داره تک تک آرزوهات محقق میشه؟...


از تونس خبر داری؟از مصر؟از بحرین؟از لیبی؟از عربستان؟از سوریه؟میدومنم که خبر داری...


سلام من رو به قلب مهربونت برسون بگو بهش که هر روز محکم تر از دیروز بتپه...


بهش بگو عطر ظهور رو تو خونهات پمپاج کنه...


ظهور فرزند فاتح خیبر رو...


اونی که انشاءالله همه خیبرها بدست او فتح خواهند شد...


غرش کن ای شیر دربند غرش کن که غرش تو و امثال تو لحظه به لحظه امید نزدیکی ظهور رو تو دل ما محکم تر میکنه... 


چقدر اون لحظه ای که تو رو امام عصر روحی فداک درآغوش بگیره دیدنیه...


خستگی این همه سالها از تنت بیرون میره.... 


 


 





دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

خدایا گناهانی را که از این بنده ی رو سیاه سر  زده ببخش می دانستم و گناه کردم حرف زدم ولی خودم

عمل نکردم دیگران را به راه راست هدایت کردم ولی خودم راه خلاف رفتم بدی دوستم را خواستم و

حسادت کردم ؛ تهمت زدم ؛ غیبت کردم ؛ دروغ گفتم ؛ کار برای خودم کردم و خدا را فراموش کردم و در

کارهایم خدارا در نظر نگرفتم از اینکه به پدر و مادرم احترام نگذاشته ام و حق الناس را ادا نکردم و حرف

حق را گفتم و لی عملی نکردم و غرور داشتم ؛ تکبر داشتم ؛ خودم را از دیگران بالاتر می دانستم و به

یاد فقیران نبودم و در موقع غذا خوردن به یاد گرسنگان نبودم و در بستر گرم خوابیدم و فراموش کردم

کسانی را که در بیابانها می خوابند و به زیردستانم زور گفتم چنانچه باید از ولایت اطاعت کنم نکردم

دوستان شهیدم را فراموش کردم و راه آنها را نرفتم به سراغ جانبازان و مجروهین نرفتم و دلبسته ی دنیا

بودم و جنگ را فراموش کردم ؛ از اینکه به ناموس دیگران تجاوز کردند و من بفکر زندگی خودم بودم ؛

مسائل دینی را انجام ندادم ، نماز نخواندم ، روزه نگرفتم ، بلند بلند خندیدم و آخرت را فراموش کردم ؛ از

بیت المال محافظت نکردم ، دیژران را مسخره کردم در حالی که خودم از همه مسخره تر بودم ؛ از اینکه

چشمهایم گناه کرد و زبانم به سخن خوب باز نشد و پاهایم راه انحراف رفت .

خدایا یه خاطر همه ی این گناهانم مرا ببخش.....




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

 

خبرگزاری فارس: ما می‌خواهیم اسرائیلی را اسیر بگیریم، غل و زنجیر به پایشان ببندیم و در بازار دمشق راه ببریم تا تمام دنیا بداند که ما در مقابل اینها می‌ایستیم.

خبرگزاری فارس: خط و نشان حاج احمد در دمشق برای اسرائیل

به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس (باشگاه توانا)، «حاج احمد متوسلیان» فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله(ص) رفته بود دمشق، حال خوشی داشت به خصوص وقتی مقام مقدس رأس الحسین (علیه‌السلام) زیارت کرد. «علی نیکوگفتار صفا» با بیان خاطره‌ای از آن سفر و آن زیارت اینگونه می‌گوید:

«خب، ما نیروهای قدیمی حاج‌احمد بودیم؛ یعنی از وقتی که حاجی مریوان بود، ما هم افتخار داشتیم کنارش باشیم. روحیه‌ای که ما از ایشان دیده بودیم، روحیه‌ای نظامی و به قول معروف، مقرراتی بود.

هرچند در کنار این روحیه نظامی‌گری، از نظر معنوی هم حال خوشی داشت، اما حال آن روز حاج‌احمد، یک حال دیگری بود.

ایشان در کنار مقام رأس‌الحسین(علیه‌السلام)، مثال این تعزیه‌خوان‌ها، همین‌طور از مقام آن مکان می‌گفت و اشک می‌ریخت؛ طوری که با صدای بلند گریه می‌کرد و می‌گفت "برادرها، اینجا رأس‌الحسین (علیه‌السلام) را به نیزه زدند و عمه سادات را به اسیری آوردند؛ اینجا شامیان به اهل بیت امام حسین(علیه‌السلام) آن چنان ظلمی روا داشتند که روی تاریخ را سیاه کردند.

ما می‌خواهیم اسرائیلی را اسیر بگیریم، غل و زنجیر به پایشان ببندیم و در بازار دمشق راه ببریم تا تمام دنیا بداند که ما در مقابل اینها می‌ایستیم".

حاجی آن روز همین‌طور می‌گفت و دور آنجا پابرهنه می‌چرخید، اشک می‌ریخت و زار می‌زد. پس از پایان زیارت، نیروها به پادگان زبدانی بازگشتند تا به سخنرانی احمد متوسلیان گوش دهند.

متوسلیان در این سخنرانی مهیج و شورآفرین، ضمن برشمردن تحولات سیاسی ـ نظامی منطقه و نقش دولت‌های غربی در حمایت از صدام و رژیم اشغالگر قدس خطاب به نیروها گفت "وقتی که در شب بیست و یک خرداد ماه، ما وارد فرودگاه بین‌المللی دمشق شدیم، افرادی که برای استقبال آمده بودند، فکر می‌کردند که ما برای بازدیدی تشریفاتی و حضور در ضیافتی دوساعته به سوریه آمده‌ایم!

برادرها، تمامی مردم لبنان، شما را مرجع و ملجأ خود می‌دانند و معتقدند که فقط شما می‌توانید آنها را نجات دهید. الان در لبنان مردم مدام می‌پرسند: کی می‌آیید؟ کی عمل می‌کنید؟! هر لبنانی را که می‌بینیم، اولین حرفش این است که آیا شما پاسداران انقلاب اسلامی ایران هستید؟ وقتی پاسخ مثبت می‌دهیم، بلافاصله می‌پرسند: پس کی به اینجا می‌آیید؟!

عزیزان، انشاءالله با به کار بردن تمام تاکتیک‌هایی که تاکنون آموخته‌ایم و به کار بردن تمامی امکاناتی که دراختیار داریم، با ایمان به الله و اعتقاد به خدا، تن به این آتش‌بس‌ها نخواهیم داد. با افراد و کشورها تا آن زمانی که علیه کفر، یعنی اسرائیل بجنگند، ما نیز همراه و همکار خواهیم بود و اکنون برادران سوری‌مان در این جهت هستند و ما هم در کنارشان هستیم و با این برادران همکاری می‌کنیم و می‌جنگیم و اعتقاد داریم که انقلاب اسلامی را باید به جهان صادر کنیم.

انشاءالله خداوند به همه شما برادرها توفیق بدهد و به همه ما نیز این توفیق را بدهد که بتوانیم قوانین انفرادی و اجتماعی اسلام را، هم در درون خودمان و هم در اجتماع‌مان پیاده کنیم...

این حرکت جدید ما نیز در منطقه، نه صرفاً به عنوان یک حضور سمبلیک و صوری است، بلکه حضور ما در این منطقه، عمل نیز در پی دارد. با اسرائیل وارد جنگ خواهیم شد و عملیات‌مان را علیه آنها شروع خواهیم کرد. هر کس با ماست، بسم‌الله! هر کس با ما نیست، خداحافظ!

ما با ایمان‌مان می‌جنگیم؛ جندالله با ایمانش می‌جنگد. بگذار بوق‌های تبلیغاتی رسانه‌های صهیونیستی و سران اسرائیل به ما بگویند شما برای خودکشی آمده‌اید! ما ثابت می‌کنیم که خون ما، باعث خواهد شد که سرزمین‌های مقدس اسلامی از دست امپریالیزم امریکا و این رژیم غاصب و فاسد صهیونیستی آزاد بشود.

ما به یاری خدا، هر شهری را که توسط اسرائیلی‌ها محاصره شده، با در محاصره انداختن نیروهای دشمن آزاد خواهیم کرد و اسرائیل را به سقوط می‌کشانیم! روزی را نزدیک خواهیم نمود که اسرائیل چنان بترسد و در فکر این باشد که مبادا از لوله سلاح‌مان، به جای گلوله، پاسدار بیرون بیاید.

باشد که ما شبانگاهان بر سرشان بریزیم؛ همچون عقابان تیزپروازی که شب و روز برایشان معنا ندارد و باشد آنجایی به هم برسیم که با گرفتن هزاران اسیر از صهیونیست‌ها، به جهانیان ثابت کنیم که ما با اتکا به سلاح ایمان‌مان می‌جنگیم؛ نه به اتکای هواپیما، نه با موشک‌های سام، نه با تانک، نه با توپ، نه با آتش جنگ‌افزارهای مادی‌مان؛ انشاءالله".

منبع: در هاله‌ای از غبار




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

من آنروز یک عشق داشتم ؛ پیروزی یا شهادت ، بعضی ها امروز  هر ساعت ، عاشق و معشوق  آدم های غریبه می شوند  و به سادگی دل می دهند و دل ربایی می کنند!

 من آنروز از گل و لای و خاک سنگرها  بر لباسهای ساده ام  لذت می بردم و بعضی ها امروز از شلوارهای لی  خاک نما و پاره پوره خارجی !

 من آنروز در جبهه زیر آفتاب داغ ، چفیه بر سر می انداختم تا نسوزم ، بعضی ها امروز رو سری از سر انداخته اند که موی سر به نامحرم نشان داده  و بسوزند ودیگران راهم بسوزانند !

  من آنروز در خط مقدم برادران غریبه زیادی را می دیدم و به همه می گفتم  : خدا قوت،  نه خسته برادر!  ، بعضی ها امروز برای طرح دوستی ، فقط  با عجله از همه  می پرسند :   ASL?

 من در شب قبل از عملیات بر دستانم  حنا می زدم  تا در جشن پیروزی  یا شهادت شرکت کنم ، بعضی ها امروز  بر چهره شان  هفت قلم مواد آرایشی خارجی می زنند  تا به نامحرم بگویند : من   های  کلاسم ،  نگاهم کنید !

 من آنروز در وصیت نامه ام می نوشتم : خواهرم حجاب تو بر علیه دشمن از خون من موثر تر است ، بعضی ها امروز حتی در پروفایل شان می نویسند : همیشه به روز هستم ، دوره و زمانه  عوض شده  و عشق من مد گرایی و تقلید از غربی هاست !چادر را تجربه نکرده ام ، قدیمی است !

  من آنروز در بیسیم از بچه های پشتیبان می خواستم از طرفم برای دشمن نخود و آجر و سنگ ( آتش) بفرستند ،  بعضی ها امروز به هر ناشناسی می گویند : برایم  شارژ بفرست !

 من آنروز مشامم از بوی  دود و باروت پر بود و برای رسیدن به هدفم ، از آن لذت می بردم ، بعضی ها امروز از بوی الکل در انواع ادکلن های خارجی !

  من آنروز خشاب و اسلحه ام را برای نابودی دشمن در بغل گرفته بودم و بعضی ها امروز سگ های نجس تزئینی گران قیمت را !

  من آنروز در جبهه ، اوقات فراغتم را در چاله هایی ، قرآن و دعا می خواندم ، اسغفار می کردم و لذت می بردم ،  بعضی ها امروز در چت رو م ها  به دنبال عشق ناشناس و گمشده ساعتها به بطالت ، پرسه می زنند و روم عوض می کنند !

 من آنروز در هنگام عملیات ، در گوشی  بیسیم ، یا زهرا(س) و یا حسین(ع)  می گفتم و بعضی ها امروز در گوشی خود ،از نفس ، عشق ، ناز و فدایت شوم به نامحرم و ناشناس!

   من آنروز در خط ، یک دست لباس خاکی داشتم وبا آن احساس غرور ، زیبایی و عزت کرده و شکر خدا می گفتم ،  بعضی ها امروز لباس های رنگارنگ خارجی و صورتی تزئین شده اما  خود انگاره ای زشت  که هیچگاه با تغییر مد ،از خودشان راضی نمی شوند !

  من آنروز با ذکر استغفرالله وقت می گذراندم و بعضی ها امروز  با دگمه های بیجان موبایل برای اس ام اس های عاشقانه جدید  و یا کلیدهای کیبورد برای ارسال پی ام های عمومی دعوت به دوستی با نامحرمان در چت روم ها !

   من آنروز  باد گیرم را تا روی  دست و پا می کشیدم  تا شیمیایی نشوم و برای دفاع توان داشته باشم،  بعضی ها امروز  شلوار و مانتوی کوتاه را انتخاب کرده اند که رهگذران را هم آلوده کنند !

 من آنروز در خط مقدم حتی مراقب عطسه هایم بودم که حضور گروهانم را به دشمن راپرت ندهم ، بعضی ها امروز بی واهمه در خیابان  قه قه می زنند و با بزک وآرایش و البسه رنگارنگ ، جلب تو جه نامحرم کرده و می گویند  : مرا نیز به حساب آورید ، آدمم !

من آنروز قبل از عملیات از حلالیت خواهی از همرزمانم  و بعد از عملیات ، از شکر خدا و یاد دوستان شهیدم صحبت می کردم و بعضی ها امروز از پایان سریال های عاشقانه   فارسی وان  و  من و تو   و مارک نوشیدنی های سر میز آنها !

 من آنروز بعد از عملیات از بلندگوهای گوشه و کنار خط ، بهر نبردی بی امان ... را می شنیدم ، و بعضی ها امروز با سیستم گوش خراش ماشین بابا ، آهنگ های رپ با الفاظ رکیک به محارم !

 من آنروز از اطلاعات شخصی  خود و دسته و گروهانم مراقبت می کردم تا دشمن از آن سوء استفاده نکند ، بعضی ها امروز  حتی مشخصات و عکس های شخصی و خانوادگی شان را بی پروا در فیس بوک و توئیتر  منتشر کرده  تا نامحرمان و بیگانگان هم آن را ببینند !

 من آنروز در خط مقدم ساعت ها بیدار می ماندم تا دشمن غافلگیرمان نکند بعضی ها امروز ساعتها برای ملاء عام و مد نمایی ، خود را تزئین می کنند تا با کار کم بهای خود ، نامحرمان را غافلگیر کنند!

 من آنروز  به شوق شرکت در عملیات یا به یاد همسنگران شهیدم اشک می ریختم و قصد انتقام از دشمن را داشتم ، بعضی ها امروز برای شکستهای عشقی شان افسرده اند و قصد انتقام از تمام آدمها و زمین و زمان را دارند !

 من آنروز سرنگ ضد شیمیایی بر بدن خود شلیک می کردم ، بعضی ها امروز ، گونه بر رخ خود تزریق میکنند تا مبادا حقیر باشند ، و شاید بیشتر به چشم نامحرم بیایند !

من آنروز خواب را بر چشمانم حرام می کردم تا ذلیل حمله غافلگیرانه دشمن نشوم ، بعضی ها امروز خواب را با نگاه به مانیتور کوچک موبایل برای اعلام تعهد باطل به نامحرم ، بر خود حرام کرده اند!

نه !  این قرارمان نبود !  ما رفتیم تا شما نیز راهمان را ادامه دهید ، رفتیم تا امنیت امروز را به ارمغان بیاوریم  و تو بتوانی عفت و حجاب فاطمی را بر گزینی ! رفتیم تا دشمن ، نتواند حیای شما را به بی حیایی تبدیل کند ،رفتیم تا اطاعت کنیم از قرآن و رسول و اولی الا مر ، تو هم  مراعات کن !  بر گرد و اندکی بیاندیش  ؛  ... ما خون دلها  خورده ایم !



 

در زمان غیبت به کسی منتظر می گویند که منتظر شهادت باشد..

 

شهید مهدی زین الدین

 

دیروز از هر چه بود گذشتیم و امروز از هر چه بودیم!!!

آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز!!!

دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود!!!

جبهه بوی ایمان می‌داد و اینجا ایمانمان بو میدهد!!!

الهی:

نصیرمان باش تا بصیر گردیم!!!

بصیرمان کن تا از مسیر برنگردیم!!!

و آزادمان کن تا اسیر نگردیم.!!!

 

شهید شوشتری

 

اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر، پرستویی كه مقصد را در كوچ می‌بیند، از ویرانی لانه‌اش نمی‌هراسد

 

مکه برای شما، فکه برای من!

بالی نمی خواهم، این پوتین های کهنه هم می توانند مرا به آسمان ببرند….

 

پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند،امّا حقیقت آن است که زمان،ما را با خود برده است و شهدا مانده

 شهید آوینی

 

انچه گذشت هیچ است
وآنچه خواهد آمد،کو؟
و چه می دانیم که چه خواهد آمد؟
پس من هستم و اکنون بر می خیرم
و به فکر خویش می باشم

شهید امیری

حقیقت این است که هرچه بگوییم خسته شده ایم و بریده ایم. اسلام دست از سر ما بر نمی دارد. ماباید بمانیم و کاری را که می خواهیم. انجام بدهیم. همیشه باید مشغول یک کلمه باشیم.و آن (( عشق)) است. اگر عاشقانه با کار پیش بیایی به طور قطع بریدن و عمل زدگی و خستگی برایت مفهومی پیدا نمی کند...

شهید حاج محمدابراهیم همت.

 

اي حسين(ع)
اي شهيد بزرگ امده ام تا با تو راز و نياز كنم
دل پردرد خود را به سوي تو بگشايم
از انقلابيون دروغين گريخته ام
از تجار مادي پرست كه به اسلحه ي انقلاب
مسخ شده اند بي زارم


شهيد دكتر مصطفي چمران

 

 

 

توان ما به میزان امکانات در دست ما نیست، توان ما به میزان اتصال ما با خداست.

شهید عبدالله میثمی از اصفهان

 

 

 

شخص من و ما مهم نیست، آنچه مهم است مکتب و رهبر ماست.

 

دانشجوی شهید حسین سرلک

 

 

 

 

خدایا تو شاهد باش که من برای شهادت به جبهه نیامدم و من فقط آمدم که تکلیفم را ادا نمایم،

ولی اگر در راه انجام تکلیفم به شهادت رسیدم شهادتم را پذیرا باش.

دانشجوی شهید عبدالرسول تابان

 

 

 

رفتی که بازگردی و تا ما با خبر شدیم

ای پیشتاز قافله بی همسفر شدیم

ای دوست، ای عزیز، رهای مبارکت

از همرهان خسته جدایی مبارکت

 




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 

از کوزه همان برون تراود که در اوست

جمله ای از سهیلا آرین(زن امریکایی تازه مسلمان شده) : حجاب تاج بندگی منه

«و تو اى خواهر دينى‏ام: چادر سياهى که تو را احاطه کرده است ازخون سرخ من کوبنده تر است.»


(شهيد عبدالله محمودى)
«خواهرم: محجوب باش و باتقوا، که شماييد که دشمن را با چادرسياهتان و تقوايتان مىکشيد.» «حجاب تو سنگر تو است، تو از داخل حجاب دشمن را مى بينى و دشمن تو را نمى بيند.»


(سردار شهيد رحيم آنجفى)
حفظ حجاب هم چون جهاد در راه خداست


(شهيد محمد کريم غفرانى)
خواهرم: از بى حجابى است اگر عمر گل کم است نهفته باش و هميشه گل باش.»


(شهيد حميد رضا نظام)
«از تمامى خواهرانم مى‏خواهم که حجاب اين لباس رزم را حافظ باشند.»


(شهيد سيد محمد تقى ميرغفوريان )
«يک دختر نجيب بايد باحجاب باشد.»


(شهيد صادق مهدى پور)
«خواهرم: حجاب تو مشت محکمى بر دهان منافقين و دشمنان اسلام مى زند.»


(شهيد بهرام يادگارى)
«تو اى خواهرم... حجاب تو کوبنده تر از خون سرخ من است.»


(شهيدابوالفضل سنگ راشان)
به پهلوى شکسته فاطمه زهرا(س) قسمتان مى‏دهم که، حجاب را حجاب‏را، حجاب را، رعايت کنيد.»


(شهيد حميد رستمى)

زني که با وضع تحريک آميز از خانه خارج مي‌شود و نظر صدها مرد نامحرم و جوان هرزه را به سوي خود جلب مي‌کند در حقيقت رفتار او ترويج فساد است، نه آزادي.




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی ,  حجاب , 

زندگینامه شهید همت
به روز ۱۲ فروردین ۱۳۳۴ ه.ش در شهرضا در خانواده ای مستضعف و متدین بدنیا آمد. او در رحم مادر بود که پدر و مادرش عازم کربلای معلّی و زیارت قبر سالار شهیدان و دیگر شهدای آن دیار شدند و مادر با تنفس شمیم روحبخش کربلا، عطر عاشورایی را به این امانت الهی دمید.

به روز ۱۲ فروردین ۱۳۳۴ ه.ش در شهرضا در خانواده ای مستضعف و متدین بدنیا آمد. او در رحم مادر بود که پدر و مادرش عازم کربلای معلّی و زیارت قبر سالار شهیدان و دیگر شهدای آن دیار شدند و مادر با تنفس شمیم روحبخش کربلا، عطر عاشورایی را به این امانت الهی دمید.

محمد ابراهیم درسایه محبت های پدر ومادر پاکدامن، وارسته و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. در دوران تحصیلش از هوش واستعداد فوق العاده ای برخوردار بود و با موفقیت تمام دوران دبستان و دبیرستان را پشت سر گذاشت.

هنگام فراغت از تحصیل به ویژه در تعطیلات تابستانی با کار و تلاش فراوان مخارج شخصی خود را برای تحصیل بدست می آورد و از این راه به خانواده زحمتکش خود کمک قابل توجه ای می کرد. او با شور و نشاط و مهر و محبت و صمیمیتی که داشت به محیط گرم خانواده صفا و صمیمیت دیگری می بخشید.

پدرش از دوران کودکی او چنین می وید: « هنگامی که خسته از کار روزانه به خانه برمی گشتم، دیدن فرزندم تمامی خستگی ها و مرارت ها را از وجودم پاک می کرد و اگر شبی او را نمی دیدم برایم بسیار تلخ و ناگوار بود. »

اشتیاق محمد ابراهیم به قرآن و فراگیری آن باعث می شد که از مادرش با اصرار بخواهد که به او قرآن یاد بدهد و او را در حفظ سوره ها کمک کند. این علاقه تا حدی بود که از آغاز رفتن به دبیرستان توانست قرائت کتاب آسمانی قرآن را کاملاً فرا گیرد و برخی از سوره ه ای کوچک را نیز حفظ کند.

● دوران سربازی

در سال ۱۳۵۲ مقطع دبیرستان را با موفقیت پشت سرگذاشت و پس از اخذ دیپلم با نمرات عالی در دانشسرای اصفهان به ادامه تحصیل پرداخت. پس از دریافت مدرک تحصیلی به سربازی رفت ـ به گفته خودش تلخت رین دوران عمرش همان دوسال سربازی بود ـ در لشکر توپخانه اصفهان مسؤولیت آشپزخانه به عهده او گذاشته شده بود.

ماه مبارک رمضان فرا رسید، ابراهیم در میان برخی از سربازان همفکر خود به دیگر سربازان پیام فرستاد که آنها هم اگر سعی کنند تمام روزهای رمضان را روزه بگیرند، می توانند به هنگام سحری به آشپزخانه بیایند. «ناجی» معدوم فرمانده لشکر، وقتی که از این توصیه ابراهیم و روزه گرفتن عده ای از سربازان مطلع شد، دستور داد همه سربازان به خط شوند و همگی بدون استثناء آب بنوشند و روزه خود را باطل کنند. پس از این جریان ابراهیم گفته بود: « اگر آن روز با چند تیر مغزم را متلاشی می کردند برایم گواراتر از این بود که با چشمان خود ببینم که چگونه این از خدا بیخبران فرمان می دهند تا حرمت مقدس ترین فریضه دینمان را بشکنیم و تکلیف الهی را زیرپا بگذاریم. »

امّا این دوسال برای شخصی چون ابراهیم چندان خالی از لطف هم نبود؛ زیرا در همین مدت توانست با برخی از جوانان روشنفکر و انقلابی مخالف رژیم ستم شاهی آشنا شود و به تعدادی از کتب ممنوعه (از نظر ساواک) دست یابد. مطالعه آن کتاب ها که مخفیانه و توسط برخی از دوستان، برایش فراهم می شد تأثیر عمیق و سازنده ای در روح و جان محمدابراهیم گذاشت و به روشنایی اندیشه و انتخاب راهش کمک شایانی کرد. مطالعه همان کتاب ها و برخورد و آشنایی با بعضی از دوستان، باعث شد که ابراهیم فعالیت های خود را علیه رژیم ستمشاهی آغاز کند و به روشنگری مردم و افشای چهره طاغوت بپردازد.

● دوران معلمی

پس از پایان دوران سربازی و بازگشت به زادگاهش شغل معلمی را برگزید. در روستاها مشغول تدریس شد و به تعلیم فرزندان این مرز و بوم همت گماشت. ابراهیم در این دوران نیز با تعدادی از روحانیون متعهد و انقلابی ارتباط پیدا کرد و در اثر مجالست با آنها با شخصیت حضرت امام (ره) بیشتر آشنا شد. به دنبال این آشنایی و شناخت، سعی می کرد تا در محیط مدرسه و کلاس درس، دانش آموزان را با معارف اسلامی و اندیشه های انقلابی حضرت امام (ره) و یارانش آشنا کند.

او در تشویق و ترغیب دانش آموزان به مطالعه و کسب بینش و آگاهی سعی وافری داشت و همین امور سبب شد که چندین نوبت از طرف ساواک به او اخطار شود. لیکن روح بزرگ و بی باک او به همه آن اخطارها بی اعتنا بود و هدف و راهش را بدون اندک تزلزلی پی می گرفت و از تربیت شاگردان خود لحظه ای غفلت نمی ورزید.

با گسترش تدریجی انقلاب اسلامی، ابراهیم پرچمداری جوانان مبارز شهرضا را برعهده گرفت. پس از انتقال وی به شهرضا برای تدریس در مدارس شهر، ارتباطش با حوزه علمیه قم برقرار شد و بطور مستمر برای گرفتن رهنمود، ملاقات با روحانیون و دریافت اعلامیه و نوار به قم رفت وآمد می کرد.

سخنرانی های پرشور و آتشین او علیه رژیم که بدون مصلحت اندیشی انجام می شد، مأمورین رژیم را به تعقیب وی واداشته بود، به گونه ای که او شهربه شهر می گشت تا از دستگیری در امان باشد. نخست به شهر فیروزآباد رفت و مدتی در آنجا دست به تبلیغ و ارشاد مردم زد. پس از چندی به یاسوج رفت. موقعی که درصدد دستگیری وی برآمدند به دوگنبدان عزیمت کرد و سپس به اهواز رفت و در آنجا سکنی گزید. در این دوران اقشار مختلف در اعتراض به رژیم ستمشاهی و اعمال وحشیانه اش عکس العمل نشان می دادند و ابراهیم احساس کرد که برای سازماندهی تظاهرات باید به شهرضا برگردد.

بعد از بازگشت به شهر خود در کشاندن مردم به خیابان ها و انجام تظاهرات علیه رژیم، فعالیت و کوشش خود را افزایش داد تا اینکه در یکی از راهپیمایی های پرشورمردمی، قطعنامه مهمی که یکی از بندهای آن انحلال ساواک بود، توسط شهید همت قرائت شد. به دنبال آن فرمان ترور و اعدام ایشان توسط فرماندار نظامی اصفهان، سرلشکر معدوم «ناجی»، صادر گردید.

مأموران رژیم در هرفرصتی در پی آن بودند که این فرزند شجاع و رشید اسلام را از پای درآورند، ولی او با تغییر لباس و قیافه، مبارزات ضد دولتی خود را دنبال می کرد تا اینکه انقلاب اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی ره، به پیروزی رسید.

● پس از انقلاب

پیروزی انقلاب در جهت ایجاد نظم ودفاع از شهر و راه اندازی کمیته انقلاب اسلامی شهرضا نقش اساسی داشت. او از جمله کسانی بود که سپاه شهرضا را با کمک دوتن از برادران خود و سه تن از دوستانش تشکیل داد.

درایت و نفوذ خانوادگی که درشهر داشتند مکانی را بعنوان مقر سپاه دراختیار گرفته و مقادیر قابل توجهی سلاح از شهربانی شهر به آنجا منتقل کردند و از طریق مردم، سایر مایحتاج و نیازمندی ها را رفع کردند.

به تدریج عناصر حزب اللهی به عضویت سپاه درآمدند. هنگامی که مجموعه سپاه سازمان پیدا کرد، او مسؤولیت روابط عمومی سپاه را به عهده داشت.

به همت این شهید بزرگوار و فعالیت های شبانه روزی برادران پاسدار در سال ۵۸، یاغیان و اشرار اطراف شهرضا که به آزار واذیت مردم می پرداختند، دستگیر و به دادگاه انقلاب اسلامی تحویل داده شدند و شهر از لوث وجود افراد شرور و قاچاقچی پاکسازی گردید.

از کارهای اساسی ایشان در این مقطع، سامان بخشیدن به فعالیت های فرهنگی، تبلیغی منطقه بود که در آگاه ساختن جوانان و ایجاد شور انقلابی تأثیر بسزایی داشت.

اواخر سال ۵۸ برحسب ضرورت و به دلیل تجربیات گران بهای او در زمینه امور فرهنگی به خرمشهر و سپس به بندر چابهار و کنارک (در استان سیستان و بلوچستان) عزیمت کرد و به فعالیت های گسترده فرهنگی پرداخت.

● در کردستان

شهید همت در خرداد سال ۱۳۵۹ به منطقه کردستان که بخش هایی از آن در چنگال گروهک های مزدور گرفتار شده بود، اعزام گردید. ایشان با توکل به خدا و عزمی راسخ مبارزه بی امان و همه جانبه ای را علیه عوامل استکبار جهانی و گروهک های خودفروخته در کردستان شروع کرد و هر روز عرصه را برآنها تنگ تر نمود. از طرفی در جهت جذب مردم محروم کُرد و رفع مشکلات آنان به سهم خود تلاش داشت و برای مقابله با فقر فرهنگی منطقه اهتمام چشمگیری از خود نشان می داد تا جایی که هنگام ترک آنجا، مردم منطقه گریه می کردند و حتی تحصن نموده و نمی خواستند از این بزرگوار جدا شوند.

رشادت های او دربرخورد با گروهک های یاغی قابل تحسین و ستایش است. براساس آماری که از یادداشت های آن شهید به دست آمده است، سپاه پاسداران پاوه از مهر ۵۹ تا دی ماه ۶۰ (بافرماندهی مدبرانه او) عملیات موفق در خصوص پاکسازی روستاها از وجود اشرار، آزادسازی ارتفاعات و درگیری با نیروهای ارتش بعث داشته است.

● گوشه ای از خاطرات کردستان به قلم همت

« در هفدهم مهرماه ۱۳۶۰ با عنایت خدای منان و همکاری بی دریغ سپاه نیرومند مریوان، پاکسازی منطقه «اورمان» با هفت روستای محروم آن به انجام رساند و به خواست خدا و امدادهای غیبی، «حزب رزگاری» به کلی از بین رفت. حدود ۳۰۰ تن از خودباختگان سیه بخت، تسلیم قوای اسلام گردیدند. یکصد تن به هلاکت رسیدند و بیش از ۶۰۰ قبضه اسلحه به دست سپاهیان توانمند اسلام افتاد.

پاسداران رشید با همت ومردانگی به زدودن ناپاکان مزاحم از منطقه نوسود و پاوه پرداختند و کار این پاکسازی و زدودن جنایتکاران پست، تا مرز عراق ادامه یافت.

این پیروزی و دشمن سوزی، در عملیات بزرگ و بالنده محمّدرسول الله و با رمز «لااله الا الله» به دست آمد.

در مبارزات بی امان یک ساله، ۳۶۲ نفر از فریب خوردگان « دمکرات، کومله، فدایی و رزگاری» با همه سلاح های مخرب و آتشین خود تسلیم سپاه پاوه شدند و امان نامه دریافت نمودند.

همزمان با تسلیم شدن آنان، ۴۴ سرباز و درجه دار عراقی نیز به آغوش پرمهر اسلام پناهنده شده و به تهران انتقال یافتند.

منطقه پاوه و نوسود به جهنمی هستی سوز برای اشرار خدان شناس تبدیل گشت، قدرت وتحرک آن ناپاکان دیوسیرت رو به اضمحلال و نابودی گذاشت، بطوری که تسلیم و فرار را تنها راه نجات خود یافتند. در اندک مدتی آن منطقه آشو ب خیز و ناامن که میدان تک تازی اشرار شده بود به یک سرزمین امن تبدیل گردید. »

● جنگ شروع می شود

پس از شروع جنگ تحمیلی از سوی رژیم متجاوز عراق، شهید همت به صحنه کارزار وارد شد و درطی سالیان حضور در جبهه های نبرد، خدمات شایان توجهی برجای گذاشت و افتخارها آفرید.

او و سردار رشید اسلام، حاج احمد متوسلیان، به دستور فرماندهی محترم کل سپاه مأموریت یافتند ضمن اعزام به جبهه جنوب، تیپ محمدرسول الله (ص) را تشکیل دهند.

در عملیات سراسری فتح المبین، مسؤولیت قسمتی از کل عملیات به عهده این سردار دلاور بود. موفقیت عملیات درمنطقه کوهستانی «شاوریه» مرهون ایثار و تلاش این سردار بزرگ و همرزمان اوست.

شهید همت در عملیات پیروزمند بیت المقدس در سمت معاونت تیپ محمدرسول الله (ص) فعالیت و تلاش تحسین برانگیزی را در شکستن محاصره جاده شلمچه ـ خرمشهر انجام داد و به حق می توان گفت که او یگان تحت امرش سهم بسزایی در فتح خرمشهر داشته اند و با اینکه منطقه عملیاتی دشت بود، شهید حاج همت با استفاده از بهترین تدبیر نظامی به نحو مطلوبی فرماندهی کرد.

در سال ۱۳۶۱ با توجه به شعله ور شدن آتش فتنه و جنگ در جنوب لبنان به منظور یاری رساندن به مردم مسلمان و مظلوم لبنان که مورد هجوم ناجوانمردانه رژیم صهیونیستی قرار گرفته بود راهی آن دیار شد و پس از دو ماه حضور در این خطه به میهن اسلامی بازگشت و درمحور جنگ وجهاد قرارگرفت.

با شروع عملیات رمضان در تاریخ ۲۳/۴/۱۳۶۱ درمنطقه «شرق بصره» فرماندهی تیپ ۲۷ حضرت رسول اکرم (ص) را برعهده گرفت و بعدها با ارتقای این یگان به لشکر، تا زمان شهادتش در سمت فرماندهی انجام وظیفه نمود. پس از آن در عملیات مسلم بن عقیل و محرم ـ که او فرمانده قرارگاه ظفر بود ـ سلحشورانه با دشمن زبون جنگید. در عملیات والفجر مقدماتی بود که شهیدحاج همت، مسؤولیت سپاه یازدهم قدر را که شامل لشکر ۲۷ حضرت محمدرسول الله (ص) ، لشکر ۳۱ عاشورا، لشکر ۵ نصر و تیپ ۱۰ سیدالشهدا (ع) بود، برعهده گرفت.

سرعت عمل و صلابت رزمندگان لشکر ۲۷ تحت فرماندهی ایشان در عملیات والفجر ۴ و تصرف ارتفاعات کانی مانگا در آن مقاطع از خاطره ها محو نمی شود.

صلابت، اقتدار و استقامت فراموش نشدنی این شهید والامقام و رزمندگان لشکر محمدرسول الله (ص) در جریان عملیات خیبر درمنطقه طلائیه و تصرف جزایرمجنون و حفظ آن با وجود پاتک های شدید دشمن، از افتخارات تاریخ جنگ محسوب می گردد.

مقاومت و پایداری آنان در این جزایر به قدری تحسین برانگیز بود که حتی فرمانده سپاه سوم عراق در یکی از اظهاراتش گفته بود :

« ... ما آنقدر آتش بر جزایر مجنون فرو ریختیم و آنچنان آنجا را بمباران شدید نمودیم که از جزایر مجنون جز تلی خاکستر چیز دیگری باقی نیست! »

اما شهید همت بدون هراس و ترس از دشمن و با وجود بی خوابی های مکرر همچنان به ادای تکلیف و اجرای فرمان حضرت امام خمینی (ره) مبنی برحفظ جزایر می اندیشید و خطاب به برادران بسیجی می گفت :

« برادران، امروز مسأله ما، مسأله اسلام و حفظ و حراست از حریم قرآن است. بدون تردید یا همه باید پرچم سرخ عاشورایی حسین (ع) را به دوش کشیم و قداست مکتبمان، مملکت و ناموسمان را پاسداری و حراست کنیم و با گوشت و خون به حفظ جزیره، همت نمائیم، یا اینکه پرچم ذلت و تسلیم را درمقابل دشمنان خدا بالا ببریم و این ننگ و بدبختی را به دامن مطهر اعتقادمان روا داریم، که اطمینان دارم شما طالبان حریت و شرف هستید، نه ننگ و بدنامی. »

● همت مردی دیگر بود

او عارفی وارسته، ایثارگری سلحشور و اسوه ای برای دیگران بود که جز خدا به چیز دیگری نمی اندیشید و به عشق رسیدن به هدف متعالی و کسب رضای خدا و حضرت احدیت، شب و روز تلاش می کرد و سخت ترین و مشکل ترین مسؤولیت های نظامی را با کمال خوشرویی و اشتیاق و آرامش خ اطر می پذیرفت.

سردار رحیم صفوی درباره وی چنین می گوید :

« او انسانی بود که برای خدا کار می کرد و اخلاص در عمل از ویژگی های بارز اوست. ایشان یکی از افراد درجه اولی بود که همیشه مأموریت های سنگین برعهده اش قرار داشت. حاج همت مثل مالک اشتر بود که با خضوع و خشوعی که درمقابل خدا و در برابر دلاورمردان بسیجی داشت، درمقابله با دشمن همچون شیری غرّان از مصادیق «اشداء علی الکفار، رحماء بینهم» بود. همت کسی بود که برای این انقلاب همه چیز خودش را فدا کرد و از زندگیش گذشت. او واقعاً به امر ولایت اعتقاد کامل داشت و حاضر بود در این راه جان بدهد، که عاقبت هم چنین کرد. همیشه سفارش می کرد که دستورات را باید موبه مو اجرا کرد. وقتی دستوری هرچند خلاف نظرش به وی ابلاغ می شد، از آن دفاع می کرد. ابراهیم از زمان طفولیت، روحی لطیف،عبادی و نیایشگر داشت. »

پدر بزرگوارش می گوید :

« محمد ابراهیم از سن ۱۰ سالگی تا لحظه شهادت در تمام فراز و نشیب های سیاسی و نظامی، هرگز نمازش ترک نشد. روزی از یک سفر طولانی و خسته کننده به منزل بازگشت. پس از استراحت مختصر، شب فرا رسید. ابراهیم آن شب را با همه خستگی هایش تا پگاه، به نماز و نیایش ایستاد و وقتی مادرش او را به استراحت سفارش نمود، گفت: مادر! حال عجیبی داشتم. ای کاش به سراغم نمی آمدی و آن حالت زیبای روحانی را از من نمی گرفتی.»

این انسان پارسا تا آخرین لحظات حیات خود، دست از دعا ونیایش برنداشت. نماز اول وقت را برهمه چیز مقدم می شمرد و قرآن و توسل برنامه روزانه او بود. او به راستی همه چیزش را فدای انقلاب کرده بود. آن چیزی که برای او مطرح نبود خواب وخوراک و استراحت بود. هر زمان که برای دیدار خانواده اش به شهرضا می رفت، درآنجا لحظه ای از گره گشایی مشکلات و گرفتاری های مردم بازنمی ایستاد و دائماً در اندیشه انجام خدمتی به خلق الله بود.

شهید همت آنچنان با جبهه و جنگ عجین شده بود که در طول حیات نظامی خود فرزند بزرگش را فقط شش بار و فرزند کوچکتر خود را تنها یکبار در آغوش گرفته بود.

او بسان شمع می سوخت و چونان چشمه ساران درحال جوشش بود و یک آن از تحرک باز نمی ایستاد. روحیه ایثار و استقامت او شگفت انگیز بود. حتی جیره و سهمیه لباس خود را به دیگران می بخشید و با همان کم، قانع بود و درپاسخ کسانی که می پرسیدند چرا لباس خود را که به آن نیازمند بودی، بخشیدی؟ می گفت: « من پنج سال است که یک اورکت دارم و هنوز قابل استفاده است! »

او فرماندهی مدیرو مدبّر بود. قدرت عجیبی درمدیریت داشت. آن هم یک مدیریت سالم در اداره کارها و نیروها. با وجود آنکه به مسائل عاطفی و نیز اصول مدیریت احترام می گذاشت و عمل می کرد، درعین حال هنگام فرماندهی قاطع بود. او نیروهای تحت امر خود را خوب توجیه می کرد و نظارت و پیگیری خوبی نیز داشت. کسی را که در انجام دستورات کوتاهی می نمود بازخواست می کرد و کسی را که خوب عمل می کرد تشویق می نمود.

بینش سیاسی بُعد دیگری از شخصیت والای او به شمار می رفت. به مسائل لبنان و فلسطین و سایر کشورهای اسلامی بسیار می اندیشید و آنچنان از اوضاع آنجا مطلع بود که گویی سالیان درازی در آن سامان با دشمنان خدا و رسول درستیز بوده است. او با وجود مشغله فراوان از مطالعه غافل نبود و نسبت به مسائل سیاسی روز شناخت وسیعی داشت.

از ویژگی های اخلاقی شهید همت برخورد دوستانه او با بسیحیان جان برکف بود. به بسیجیان عشق می ورزید و همواره در سخنانش از این مجاهدان مخلص تمجید و قدرشناسی می کرد. « من خاک پای بسیجی ها هم نمی شوم. ای کاش من یک بسیجی بودم و در سنگر نبرد از آنان جدا نمی شدم.»

وقتی درسنگرهای نبرد، غذای گرم برای شهید همت می آوردند سؤال می کرد : آیا نیروهای خط مقدّم و دیگر اعضای همرزم مان در سنگرها همین غذا را می خورند یا خیر؟ و تا مطمئن نمی شد دست به غذا نمی زد.

شهید همت همواره برای رعایت حقوق بسیجیان به مسؤلان امر تأکید و توصیه داشت. او که از روحیه ایثار واستقامت کم نظیری برخوردار بود، با برخوردها و صفات اخلاقی اش در واقع معلمی نمونه و سرمشقی خوب برای پاسداران و بسیجیان بود و خود به آنچه می گفت، عمل می کرد. عشق وعلاقه نیروها به او نیز از همین راز سرچشمه می گرفت. برای شهید همت مطرح نبود که چکاره است، فرمانده است یا نه. همت یک رزمنده بود، همت هم مرد جنگ بود و هم معلمی وارسته.

● نحوه شهادت

شهید همت در جریان عملیات خیبر به برادران گفته بود: «باید مقاومت کرده و مانع از با زپس گیری مناطق تصرف شده، توسط دشمن شد. یا همه این جا شهید می شویم ویا جزیره مجنون را نگه می داریم.» رزمندگان لشکر نیز با تمام توان دربرابر دشمن مردانه ایستادگی کردند. حاجی جلو رفته بود تا وضع جبهه توحید را از نزدیک بررسی کند، که گلوله توپ در نزدیکی اش اصابت می کند و این سردار دلاور به همراه معاونش، شهید اکبر زجاجی، دعوت حق را لبیک گفتند و سرانجام در ۲۴ اسفند سال ۶۲ در عملیات خیبر به لقاء خداوند شتافتند.

● خاطراتی از شهید همت

هر وقت با او از ازدواج صحبت می کردیم لبخند می زد و می گفت : «من همسری می خواهم که تا پشت کوه های لبنان با من باشد چون بعد از جنگ تازه نوبت آزادسازی قدس است .» فکر می کردیم شوخی می کند اما آینده ثابت کرد که او واقعا چنین می خواست . در دیماه سال هزار و سیصد و شصت ابراهیم ازدواج کرد . همسر او شیرزنی بود از تبار زینبیان . زندگی ساده و پر مشقت آنان تنها دو سال و دو ماه به طول انجامید از زبان این بانوی استوار شنیدم که می گفت :

عشق در دانه است و من غواص و دریا میکده سر فرو بردم در اینجا تا کجا سر بر کنم

عاشقان را گر در آتش می پسندد لطف دوست تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم

بعد از جاری شدن خطبه عقد به مزار شهدای شهر رفتیم و زیارتی کردیم و بعد راهی سفر شدیم . مدتی در پاوه زندگی کردیم و بعد هم بدلیل احساس نیاز به نیروهای رزمنده به جبهه های جنوب رفتیم من در دزفول ساکن شدم . پس از مدت زیادی گشتن اطاقی برای سکونت پیدا کردیم که محل نگهداری مرغ و جوجه بود . تمیز کردن اطاق مدت زیادی طول کشید و بسیار سخت انجام شد . فرش و موکت نداشتیم کف اطاق را با دو پتوی سربازی پوشاندم و ملحفه سفیدی را دو لایه کردم و به پشت پنجره آویختم . به بازار رفتم و یک قوری با دو استکان و دو بشقاب و دو کاسه خریدم . تازه پس از گذشت یک ماه سر و سامان می گرفتیم اما مشکل عقربها حل نمی شد . حدود بیست و پنج عقرب در خانه کشتم . بدلیل مشغله زیاد حاج ابراهیم اغلب نیمه های شب به خانه می آمد و سپیده دم از خانه خارج می شد . شاید در این دو سال ما یک ۲۴ ساعت بطور کامل در کنار هم نبودیم . این زندگی ساده که تمام داراییش در صندوق عقب یک ماشین جای می گرفت همین قدر کوتاه بود .

سال ۱۳۵۹ بود تاخت و تاز عناصر تجزیه طلب و ضد انقلابیون کردستان را ناامن کرده بود ابراهیم دیگر طاقت ماندن نداشت بار سفر بست و رهسپار پاوه شد . در بدو ورود از سوی شهید ناصر کاظمی مسوول روابط عمومی سپاه پاوه شده و در کنار شهیدانی چون چمران ، کاظمی ، بروجردی و قاضی به مبارزات خود ادامه می داد . خلوص و صمیمیت آنان به حدی بود که مردم کردستان آنها را از خود می دانستند و دوستی عمیقی در بین آنان ایجاد شده بود . ناصر کاظمی توفیق حضور یافت و به دیدن معبود شتافت . ابراهیم در پست فرماندهی عملیات ها به خدمت مشغول و پس از مدتی بدلیل لیاقت و کاردانی که از خود نشان داد به فرماندهی سپاه پاوه برگزیده شد . از سال هزار و سیصد و پنجاه و نه تا سال هزار و سیصد و شصت ، بیست و پنج عملیات موفقیت آمیز جهت پاکسازی روستاهای کردستان از ضد انقلاب انجام شد که در طی این عملیاتها درگیری هایی نیز با دشمن بعثی بوقوع پیوست .

محمدابراهیم تحصیلات خود را در شهرضا و اصفهان تا فارغ التحصیلی از دانشسرای این شهر ادامه داد و در سال ۱۳۵۴ به سربازی اعزام شد . فرمانده لشکر او را مسوول آشپزخانه کرد . ماه مبارک رمضان از راه رسید . ابراهیم به بچه ها خبر داد کسانیکه روزه می گیرند می توانند برای گرفتن سحری به آشپزخانه بیایند . سرلشکر ناجی فرمانده گردان از این موضوع مطلع شد و او را بازداشت کرد . پس از اتمام بازداشت ابراهیم باز هم به کار خود ادامه داد . خبر رسید که سرلشگر ناجی قرار است نیمه شب برای سرکشی به آشپزخانه بیاید . ابراهیم فکری کرد و به دوستان خود گفت باید کاری کنیم که تا آخر ماه رمضان نتواند مزاحمتی برای ما ایجاد کند . کف آشپز خانه را خوب شستند و یک حلب روغن روی آن خالی کردند . ساعتی بعد صدایی در آشپزخانه به گوش رسید، فرمانده چنان به زمین خورده بود که تا آخر ماه رمضان در بیمارستان بستری شد . استخوان شکسته او تا مدتها عذابش می داد .

● معلم فراری

دانش آموزان مدرسه در گوشی باهم صحبت می کنند.

بیشتر معلم ها به جای اینکه در دفتر بنشینند و چای بنوشند، در حیاط مدرسه قدم می زنند و با بچه ها صحبت می کنند. آنها این کار را از معلم تاریخ یاد گرفته اند. با این کار می خواهند جای خالی معلم تاریخ را پر کنند.

معلم تاریخ چند روزی است فراری شده. چند روز پیش بود که رفت جلوی صف و با یک سخنرانی داغ و کوبنده، جنایت های شاه و خاندانش را افشاء کرد و قبل از اینکه مأمورهای ساواک وارد مدرسه شوند، فرار کرد.

حالا سرلشکر ناجی برای دستگیری او جایزه تعیین کرده است.

یکی از بچه ها، در گوشی با ناظم صحبت می کند. رنگ ناظم از ترس و دلهره زرد می شود. درحالی که دست و پایش را گم کرده، هول هولکی خودش را به دفتر می رساند. مدیر وقتی رنگ وروی او را می بیند، جا می خورد.

ـ چی شده، فاتحی؟

ناظم آب دهانش را قورت می دهد و جواب می دهد: « جناب ذاکری، بچه ها ... بچه ها ... »

ـ جان بکن، بگو ببینم چی شده؟

ـ جناب ذاکری، بچه ها می گویند باز هم معلم تاریخ ...

آقای مدیر تا اسم معلم تاریخ را می شنود، مثل برق گرفته ها از جا می پرد و وحشت زده می پرسد : « چی گفتی، معلم تاریخ؟! منظورت همت است؟»

ـ همت باز هم می خواهد اینجا سخنرانی کند.

ـ ببند آن دهنت را. با این حرف ها می خواهی کار دستمان بدهی؟ همت فراری است، می فهمی؟ او جرأت نمی کند پایش را تو این مدرسه بگذارد.

ـ جناب ذاکری، بچه ها با گوش های خودشان از دهن معلم ها شنیده اند. من هم با گوش های خودم از بچه ها شنیده ام.

آقای مدیر که هول کرده، می گوید : « حالا کی قرار است، همچین غلطی بکند؟»

ـ همین حالا!

ـ آخر الان که همت اینجا نیست!

ـ هرجا باشد، سر ساعت مثل جن خودش را می رساند. بچه ها با معلم ها قرار گذاشته اند وقتی زنگ را می زنیم بجای اینکه به کلاس بروند، تو حیاط مدرسه صف بکشند برای شنیدن سخنرانی او.

ـ بچه ها و معلم ها غلط کرده اند. تو هم نمی خواهد زنگ را بزنی. برو پشت بلندگو، بچه ها را کلاس به کلاس بفرست. هر معلم که سر کلاس نرفت، سه روز غیبت رد کن. می روم به سرلشکر زنگ بزنم. دلم گواهی می دهد امروز جایزه خوبی به من و تو می رسد!

ناظم با خوشحالی به طرف بلندگو می رود.

از بلندگو، اسم کلاس ها خوانده می شود. بچه ها به جای رفتن کلاس، سرصف می ایستند. لحظاتی بعد، بیشتر کلاس ها در حیاط مدرسه صف می کشند.

آقای مدیر میکروفون را از ناظم می گیرد و شروع می کند به داد و هوار و خط و نشان کشیدن. بعضی از معلم ها ترسیده اند و به کلاس می روند. بعضی بچه ها هم به دنبال آنها راه می افتند. در همان لحظه، در مدرسه باز می شود. همت وارد می شود. همه صلوات می فرستند.

همت لبخندزنان جلوی صف می رود و با معلم ها و دانش آموزان احوال پرسی می کند. لحظه ای بعد با صدای بلند شروع می کند به سخنرانی.

خبر به سرلشکر ناجی می رسد. او ، هم خوشحال است و هم عصبانی. خوشحال از اینکه سرانجام آقای همت را به چنگ خواهد انداخت و عصبانی از اینکه چرا او باز هم موفق به سخنرانی شده!

ماشین های نظامی برای حرکت آماده می شوند. راننده سرلشکر، در ماشین را باز می کند و با احترام تعارف می کند. سگ پشمالوی سرلشکر به داخل ماشین می پرد. سرلشکر در حالی که هفت تیرش را زیر پالتویش جاسازی می کند سوار می شود. راننده ، در را می بندد. پشت فرمان می نشیند و با سرعت حرکت می کند. ماشین های نظامی به دنبال ماشین سرلشکر راه می افتند.

وقتی ماشین ها به مدرسه می رسند، صدای سخنرانی همت شنیده می شود. سرلشکر از خوشحالی نمی تواند جلوی خنده اش را بگیرد. ازماشین پیاده می شود، هفت تیرش را می کشد و به مأمورها اشاره می کند تا مدرسه را محاصره کنند.

عرق سر و روی همت را گرفته. همه با اشتیاق به حرف های او گوش می دهند.

مدیر با اضطراب و پریشانی در دفتر مدرسه قدم می زند و به زمین وزمان فحش می دهد. در همان لحظه صدای پارس سگی او را به خود می آورد. سگ پشمالوی سرلشکر دوان دوان وارد مدرسه می شود.

همت با دیدن سگ متوجه اوضاع می شود اما به روی خودش نمی آورد. لحظاتی بعد، سرلشکر با دو مأمورمسلح وارد مدرسه می شود.

مدیر و ناظم، در حالی که به نشانه احترام دولا و راست می شوند، نفس زنان خودشان را به سرلشکر می رسانند و دست او را می بوسند. سرلشکر بدون اعتناء، درحالی که به همت نگاه می کند، نیشخند می زند.

بعضی از معلم ها، اطراف همت را خالی می کنند و آهسته از مدرسه خارج می شوند. با خروج معلم ها، دانش آموزان هم یکی یکی فرار می کنند.

لحظه ای بعد، همت می ماند و مأمورهایی که او را دوره کرده اند. سرلشکر از خوشحالی قهقه ای می زند و می گوید : « موش به تله افتاد. زود دستبند بزنید، به افراد بگویید سوار بشوند، راه می افتیم. »

همت به هرطرف نگاه می کند، یک مأمور می بیند. راه فراری نمی یابد. یکی از مأمورها، دستهای او را بالا می آورد. دیگری به هردو دستش دستبند می زند.

همت می نشیند و به دور از چشم مأمورها، انگشتش را در حلقومش فرو برده، عق می زند. یکی از مأمورها می گوید: « چی شده؟ »

دیگری می گوید: « حالش خراب شده. »

سرلشکر می گوید: « غلط کرده پدرسوخته. خودش را زده به موش مردگی. گولش را نخورید ... بیندازیدش تو ماشین، زودتر راه بیفتیم. »

همت باز هم عق می زند و استفراغ می کند. مأمورها خودشان را از اطراف او کنار می کشند. سرلشکر درحالی که جلوی بینی و دهانش را گرفته، قیافه اش را در هم می کشد و کنار می کشد. با عصبانیت یک لگد به شکم سگ می زند و فریاد می کشد: « این پدرسوخته را ببریدش دستشویی، دست وصورت کثیفش را بشوید، زودتر راه بیفتیم. تند باشید. »

پیش از آنکه کسی همت را به طرف دستشویی ببرد، او خود به طرف دستشویی راه می افتد. وقتی وارد دستشویی می شود، در را از پشت قفل می کند. دو مأمور مسلح جلوی در به انتظار می ایستند.

از داخل دستشویی، صدای شرشر آب و عق زدن همت شنیده می شود. مأمورها به حالتی چندش آور قیافه هایشان را در هم می کشند.

لحظات از پی هم می گذرد. صدای عق زدن همت دیگر شنیده نمی شود. تنها صدای شرشر آب، سکوت را می شکند. سرلشکر در راهرو قدم می زند و به ساعتش نگاه می کند. او که حسابی کلافه شده، به مأمورها می گوید: « رفت دست وصورتش را بشوید یا دوش بگیرد ؟ بروید تو ببینید چه غلطی می کند. »

یکی ازمأمورها، دستگیره در را می فشارد، اما در باز نمی شود.

ـ در قفل است قربان!

ـ غلط کرده، قفلش کرده. بگو زود بازش کند تا دستشویی را روی سرش خراب نکرده ایم.

مأمورها همت را با داد و فریاد تهدید می کنند، اما صدایی شنیده نمی شود. سرلشکر دستور می دهد در را بشکنند. مأمورها هجوم می آورند، با مشت و لگد به در می کوبند و آن را می شکنند. دستشویی خالی است، شیر آب باز است و پنجره دستشویی نیز !

سرلشکر وقتی این صحنه را می بیند، مثل دیوانه ها به اطرافیانش حمله می کند. مدیر و ناظم که هنوز به جایزه فکر می کنند، در زیر مشت و لگد سرلشکر نقش زمین می شوند.

و همت به روایت آوینی

من هرگز اجازه نمی دهم که صدای حاج همت در درونم گم شود این سردار خیبر، قلعه قلب مرا نیز فتح کرده است.




دسته بندی : شهدای جنگ تحمیلی , 


مطالب قديمي‌تر